دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۷

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

دیگه اشتهام کور شده بود و با وجود ضعف و شکم خالیم بازم نمیتونستم چیزی بخورم ، با غذای تو بشقابم بازی میکردم که خاتون صدام زد :

_چرا نمیخوری دخترم ؟!

لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم

_میخورم !

با تعجب نیم نگاهی به بشقابم انداخت و گفت :

_نکنه غذا رو دوست نداری ؟؟

دهن باز کردم چیزی بگم که آراد دستی توی هوا تکون داد و بی اهمیت گفت :

_ولش کن خاتون این غذاها برای معده همیشه خالی ایشون سنگینه !

با این حرفش سکوت محض همه جا رو فرا گرفت و قاشق توی دستم همونجور توی هوا خشک شد و مات و مبهوت خیره آرادی شدم که با پوزخندی گوشه لبش خیرم بود

بالاخره خاتون سکوت به وجود اومده رو شکست و با تشر اسم آراد رو صدا زد

_آراد !!

چشم غره ای به آراد رفت و درحالیکه به سمت من میومد دلجویانه گفت :

_اون یه حرفی زد تو به دل نگیر مادر !

ولی من برای اولین بار بغض به گلوم چنگ انداخت و مدام صدای تحقیر آمیز آراد توی گوشم تکرار میشد

با لبخند تلخی گوشخ لبم قاشق توی دستمو آروم توی بشقاب گذاشتم و بلند شدم

خاتون بازوم رو گرفت و با شرمندگی نگاهش رو به چشمام دوخت

_کجا مادر ؟؟

با سرفه ای گلوم رو صاف کردم

_برم خونه دیرم شده!!

_ولی نمی….

بازم آراد توی حرفش پرید و با تلخی گفت:

_بزار بره خاتون !

به اون که بی خیال با پرستیژ خاص خودش داشت غذا میخورد پوزخند صداداری زدم که خاتون چپ چپ نگاش کرد و گفت:

_من نمیدونم تو چرا امروز اینطوری شدی ؟؟

بدون توجه به بحث کردن خاتون باهاش سرم رو پایین انداختم و با عجله از اون خونه شوم و نحس بیرون زدم

با یادآوری حرفای آراد دستم از عصبانیت مشت شد و زیرلب زمزمه کردم:

_لعنتی … قسم میخورم تلافی تموم تحقیرات رو پس بدی!!

اصلا مقصر خودم بودم که پاشدم اومدم خونه اش و سر سفره کسایی نشستم که تموم زندگیم رو تباه کردن

از گرسنگی میمردم خیلی بهتر از این خاری و خفت بود !

با دیدن ماشینش چشمام برق زد و اطرافم رو پاییدم و با ندیدن کسی لبخندی زدم و آروم آروم بهش نزدیک شدم

دستم روی بدنه اش کشیدم و با لبای آویزون نالیدم :

_آخ آخ …. باس ببخشی که تاوان زبون تند و تیز صاحبت رو تو باید پس بدی !!

بدجنس خندیدم و در کمال بی رحمی چاقو کوچیکی که همیشه همراهم بود از جیب شلوارم بیرون کشیدم

لبه تیزش روی بدنه ماشین گذاشتم و درحالیکه شعری زیرلب زمزمه میکردم آروم شروع کردم به خط های ریز و درشت روش کشیدن

نقاشیم که تموم شد دستام به کمر تکیه دادم و با لذت نگاهمو روی بدنه ماشین محبوبش چرخوندم

_تا تو باشی با من در نیفتی استاد پیزوری !!

قبل از اینکه کسی بیاد چاقو رو توی جیبم فرو کردم و با لبخندی که از روی صورتم پاک نمیشد از عمارت خارج شدم

نمیدونم چند دقیقه اس که رو به روی عمارت ایستادم ، و هرکاری کردم نتونستم به خونه برگردم و توی ذهنم دارم نقشه میکشم

آره نقشه نابودی خاندان نجم !

توی فکر بودم که با دیدن ماشین مدل بالایی که با شیشه های تماما دودی در عمارت متوقف شد با کنجکاوی سرمو به اطراف به امید دیدن سرنشیناش چرخوندم ولی هیچی معلوم نبود

چندتا بوق زد که نگهبانا با عجله در رو باز کردن و یکیشون با قدمای بلند به طرف ماشین اومد و درحالیکه دستش روی سینه اش به نشونه احترام میزاشت به داخل عمارت اشاره کرد

یعنی کی داخل این ماشینه که اینا اینطوری براش خم و راست میشن ؟؟

با کنجکاوی چند قدم به سمتش برداشتم که لحظه آخر شیشه عقب ماشین پایین رفت و با دیدن کسی که اون پشت نشسته بود انگار زمین و زمان برام متوقف شده باشه پاهام به زمین چسبید و خشکم زد

حس کردم نفسم بالا نمیاد و دارم خفه میشم ، دستم رو به گلوم فشار دادم و خیره ماشینی که با سرعت داخل عمارت میشد شدم که با بسته شدن درها از دیدم خارج شد

با ناپدید شدنش از جلوی چشمام به خودم اومدم و با دست لرزون دکمه اولی مانتوم رو باز کنم و سعی کردم با نفس های عمیق هوای بیشتری رو ببلعم!

باورم نمیشد بالاخره دیدمش … خود خودش بود !!

حتی از عکسای جوانی هاشم زیباتر و دل فریب تر بود و از صورتش خوشحالی میبارید ، بایدم شاد و جون مونده باشه

با وضعی که اون داره توش زندگی میکنه هرکی هم بود با وجود سن بالاش یه چروکم روی صورتش نمیفتاد

اصلا یاد منی که داشتم توی گوه و کثافت دست و پا میزدمم بود ؟؟

دست لرزونم رو به تنه درخت تکیه دادم و به سختی آب دهنم رو قورت دادم ، لعنت بهت که باز بدبختیام یادم آوردی!!

کاش هیچ وقت نمیدیدمت … درست مثل تموم این سال هایی که میدونستم کجا زندگی میکنی ولی برای یه بارم که شده نخواستم از نزدیک ببینمت

چون داشتم خودم رو آماده میکردم برای انتقام و برای این کارم باید سخت میشدم و یه طورایی که با دیدن ناراحتی و محبت های دروغینش دست و دلم نلرزه

ولی دیدنش الان و اونم یهویی شوک بزرگی برام بود طوری که صدای بلند تپش های قلبم داشت از کنترلم خارج میشد

باید دور میشدم از این خونه نحس و آدمای توش … با این فکر چشمام روی هم فشار دادم و به سختی راه افتادم و خودم سر خیابون اصلی رسوندم

برای اولین ماشینی که از رو به رو میومد دستی تکون دادم و بدون توجه به اینکه کیه یا تاکسی هست یا نه ؟؟
سوار شدم و سر سنگین شده ام رو به شیشه تکیه دادم

تا لحظه ای که به خونه برسم صورتش جلوی چشمام بود و برای همین چشمام میسوخت و سرم هر لحظه سنگین تر میشد

تن خسته ام رو به سختی از ماشین پایین کشیدم و با قدمای نامتعادل به سمت خونه راه افتادم که یکدفعه با شنیدن اسمم توسط کسی که به شدت صداش برام آشنا بود خشکم زد

نمیدونم چند ثانیه همونطوری اونجا ایستاده بودم که با شنیدن صداش دقیق کنار گوشم تنم مور مور شد و عصبی به طرفش برگشتم

_میبینم که در نبود من خوب سرحال شدی !!

پوزخندی بهش زدم و با اخمای درهم غریدم:

_در نبود تو و گندکاری هات همه نفس راحت میکشیدن!

با پوزخندی سرتاپاش رو از نظر گذروندم و ادامه دادم :

_خاله سوری !!

دستش روی شونه ام نشست و با پوزخندی گوشه لبش گفت:

_هه… الان داری تیکه میندازی ؟!

بی حوصله دستش رو کنار زدم

_هرچی میخوای فکر کن!

چند قدم ازش فاصله نگرفته بودم که دنبالم اومد و درحالیکه دستی به دماغش میکشید کنایه وار گفت:

_نمیخوای بهم خوش آمد بگی ؟؟

زدم زیر خنده و بریده بریده گفتم :

_م…مگه کسی که از هلفدونی بیاد بیرون تبریک میخواد ؟؟

انگار بهش برخورده باشه چشم غره ای بهم رفت

_حالا هرچی یه مدت توی زندون بودم و توی محله نبودم بالاخره دلتون واسم تنگ ش….

توی حرفش پریدم و درحالیکه دستمو بالا میگرفتم عصبی گفتم :

_آروم آروم …. هیچ کس نه دلش واسه تو تنگ شده نه دلش میخواد ریخت تو رو ببینه میدونی چرا ؟؟

با چشمای ریز شده خیرم شد که ادامه دادم :

_چون گَند زدی خاله …. گند !!

با تنه محکمی که بهش زدم از کنارش گذشتم ولی اون انگار نمیخواست ول کن من بی اعصاب بشه چون با نفس نفس دنبالم اومد

_میدونم هنوزم بخاطر اون ماجرا ازم دلخوری ولی جون تو خیلی پو….

با یادآوری اون ماجرا به طرفش چرخیدم و بدون توجه به اطرافم و اینکه کجام عصبی فریاد زدم :

_خفههههههههههه !

پلکاش تکونی خورد و از ترس چند قدم عقب رفت که انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکونی دادم و هشدار آمیز فریاد زدم :

_حواست باشه این بار پاتو کج بزاری زندان که سهله بلایی سرت میارم که نتونی حتی نفس بکشی….شیرفهم شدی؟!

دستی به عرق های روی پیشونیش کشید و با لکنت گفت :

_آ…آره ولی میشه بریم یه جایی دو کلوم حرف حسابی بزنیم ؟؟!

از خشم نفس نفس میزدم حرف حسابی ؟؟ انگار دیوونه شده

من با دیدنش حالم بد میشد و نمیتونستم بیشتر از این تحملش کنم حالا ازم چی میخواست

سرم کج کردم و شمرده شمرده گفتم:

_انگار متوجه نشدی چی بهت گفتم؟!

_حواسم هس ولی ….

اشاره ای به آدمای تو کوچه که چهارچشمی نگاه ازمون نمیگرفتن کرد و ادامه داد :

_اینجا و بین این همه آدم نمیشه !!

من میگم حرفی باهات ندارم این داره چه چرت و پرتی بهم میبافه؟؟

پوووف کلافه ای کشیدم و دستمو روی چشمام که به شدت میسوختن فشار دادم و عصبی گفتم:

_هنوزم یادم نرفته اون شب میخواستی چه بلایی سر من بیاری پس تا سه میشمارم از جلوی چشمام گم میشی وگرنه بلایی سرت میارم که به گوه خوردن بیفتی !!

دستمو از روی چشمام برداشتم و با اخمای درهم خیرش شدم که با دلجویی بهم نزدیک شد

_اون شب برای خودت اون کارو کردم نمیدونی که اون احمد چقدر مایه داره گفتم یه شب باهاش باشی نونت میفته تو روغن و از این فلاکت درمیای بد کردم خواستم دیگه از بدبختی و دزدی دست بکشی ؟!!

دیگه اعصابم بهم ریخت و با کف دستام محکم به سینه اش کوبیدم که سکندری خورد و چند قدم به عقب رفت

وحشت زده نگاهش رو توی چشمام چرخوند که عصبی یقه اش رو گرفتم و درحالیکه تکونی بهش میدادم فریاد زدم :

_دهنت رو میبندی یا گِل بگیرمش برات؟؟

دستش روی دستام گذاشت و با لحن ملتمسی نالید :

_ولم کن …. مگه چی گفتم آخه !!

با چشمای به خون نشسته به دیوار کوبیدمش و با خشم فریاد زدم :

_فکر میکنی نمیدونم اون شب میخواستی با این کار منم وارد کثیف کاری هات بکنی که دیگه به پروپات نپیچم ؟؟

لبای لرزونش رو تکونی داد و با بغض ساختگی نالید :

_بخدا داری اشتباه می….

دستم روی دهنش فشار دادم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_خفه شوووو اسم خدا رو به زبونت نیار لجن !!!

صورتش قرمز شد و با چشمای گشاد شده تقلا کرد از زیر دستم بیرون بیاد که دستم بیشتر فشار دادم و سرمو نزدیک گوشش بردم

و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_حواسم بهت هست… پاتو کج بزاری و باز بخوای با دخترا و زنای محل کاسبی راه بندازی زندگیت رو به فنا میدم

با نفس نفس تقلا کرد که تکونی بهش دادم و بلند فریاد زدم :

_شِنُفتی چی گفتم یا نهههه ؟؟!

سرش رو به تایید حرفم تکون داد که ولش کردم که با صدای بلند شروع کرد به سرفه کردن

بدون توجه بهش دستم توی جیبای مانتوم فرو کردم و با قدمای بلند به طرف خونه راه افتادم

از یه طرف آراد و از طرف دیگم خاله سوری گند زده بودن به روزم به طوری که دیگه اصلا اعصاب و حوصله حرف زدن با هیچ کسی رو نداشتم

پس سرمو پایین انداختم و درحالیکه کیفم رو دنبال خودم میکشیدم با اخمای درهم وارد خونه شدم

بدون توجه به سروصداها یکراست به طرف اتاقم رفتم و با همون لباسای تنم خودمو روی تشک و بالشت کهنه ام پرت کردم و با خستگی چشمامو روی هم گذاشتم

که یکدفعه با یادآوری حرفای خاله سوری بی اختیار چشمام باز شدن و به سقف ترک خورده بالای سرم خیره شدم

هه … زنیکه خراب !!
میگفت میخواستم کمکت کنم ؟؟ آخه چه کمکی ؟؟ اینکه بشم یکی عین خودت آویزون مردا ؟؟

آره دیگه اینطوری خوش به حالش میشد هم یه پولی به جیب میزد ‌و مهم تر از همه کسی که همیشه موی دماغش میشد و کار و کاسبیش رو بهم میزد از سر راهش کنار میرفت

ولی کور خونده باز بزارم به کثافت کاری هاش ادامه بده … یا جای من توی این محله اس یا جای اون !!

اینقدر به سقف ترک خورده بالای سرم خیره شدم و توی فکرای مختلف غرق شدم که کم کم پلکام سنگین شد و چشمام روی هم افتاد

صبح که از خواب بیدار شدم به قدری سرم سنگین بود که حوصله دانشگاه رفتن رو نداشتم ولی نمیخواستم بهونه ای دست اون یابو بدم که بخواد اذیتم کنه

بعد از اینکه آماده شدم از اتاق بیرون رفتم که با دیدن نایلون کنار در با تعجب خم شدم و نیم نگاهی به محتویات داخلش انداختم

با دیدن کتابای داخلش بالاخره لبخندی گوشه لبم نشست و زیرلب زمزمه کردم:

_بالاخره یه کار خوب کردی آق طاها !!

دیروز از بس خسته بودم که اصلا متوجه اینا نشده بودم نایلون حاوی کتابا رو داخل اتاق گذاشتم و به طرف دانشگاه راه افتادم

ولی تموم طول راه فکرم درگیر این بود که چطور خودم رو به این آراد بداخلاق بچسبونم تا از طریقش راحت وارد اون خونه کذایی بشم

ولی هیچی به ذهنم نمیرسید جز اون کاری که آراد ازم خواسته بود براش انجام بدم یعنی همون دزدی که من از زیرش در رفته بودم

با فکری مشغول ته کلاس نشستم تا کمتر توی دید استاد باشم که بخواد بهم گیر بده که با ورودش به کلاس سروصدا ها خوابید

با اون کت و شلوار شیکی که تنش بود وارد کلاس شد لعنتی عین مانکن هایی میموند که فقط دلت میخواست ساعت ها بشینی و نگاش کنی

چی ؟؟ من دارم چی میگم ؟؟
خاک تو سرت نازی پاک زده به سرت !

گیج نگاه ازش گرفتم که پشت میزش نشست و درحالیکه با سرفه ای گلوش رو صاف میکرد شروع کرد به حضور و غیاب کردن

پوووف …. حالا نمیشد یه روز بیخیال این اسامی لعنتی بشی !!

چون مطمعن بودم با رسیدن به اسم من باز گیر دادناش شروع میشه !!
باز روز از نو روزی از نو

ولی برعکس انتظارم بی تفاوت اسمم رو خوند و بدون هیچ عکس العملی یا اینکه حتی نگاهم کنه به درس دادنش ادامه داد

از تعجب کم مونده بود دوتا شاخ بالای سرم در بیارم ، شونه هام با تعجب بالا فرستادم و بغ کرده به صندلی تکیه دادم و خیره اش شدم

نمیدونم چرا از اینکه بهم بی محلی کرده بود ناراحت بودم و یه جورایی به گیردادناش عادت کرده بودم و الان که نادیدم میگرفت حرصم گرفته بود

داشت مبحثی رو توضیح میداد که یکی از دخترا بلند شد و با عشوه گفت :

_ببخشید استاد !!

آراد به طرفش برگشت و سوالی نگاش کرد که دختره عوضی با خودشیرینی ادامه داد :

_فکر کنم یه نفر قرار بود تحقیقش رو امروز ارائه بده …اگه امکانش هست بیاد توضیح بده که ما هم ازش چیزی یاد بگیریم

دستاش رو به اطراف تکون داد و اضافه کرد :

_خواهش میکنم استاد ؟؟!

از خشم دستام مشت شدن و دندونام روی هم سابیدم ، دختره لعنتی من که میدونستم قصدش فقط اذیت کردن من و خودشیرینی برای آراد که به چشمش بیاد

هه حالا درس و یاد گرفتن رو بهونه کرده که فقط من رو زمین بزنه ! حیف توی کلاس بودیم و استادم هست وگرنه خوب بلد بودم چطوری حالش رو بگیرم

با این حرفش آراد ابرویی بالا انداخت و نگاهش رو دور تا دور کلاس چرخوند و بالاخره نگاهش روی من بخت برگشته ثابت موند

تموم ***ماسم رو توی چشمام ریختم و بهش خیره شدم بلکه دلش به حالم بسوزه ولی با دیدن حال و روزم حس کردم لبخندی گوشه لبش نشست

و درحالیکه دستش روی لبش میکشید در کمال بدجنسی گفت :

_شریفی !!

دستپاچه بلند شدم که آراد به سمت دختره برگشت

_میتونی بشینی !!

دختره نیم نگاهی به من کرد و با عشوه خرکی زیرلب زمزمه کرد :

_چشم استاد !!

داشتم با چشمام برای دختره خط و نشون میکشیدم که آراد صدام زد و گفت :

_خوب … چیکار کردی شریفی!؟

دیروز که به کل یا درگیر خودش بودم یا با اون خاله سوری حالا ازم توقع چی داشت که با اون زمان کم براش چی آماده کنم ؟؟!

در ظاهری بیخیال بلند شدم و درحالیکه دستامو به سینه تکیه میدادم گستاخ یه کلام گفتم :

_هیچ !!

” آراد “

میدونستم توی یک روز نتونسته هیچ کاری انجام بده ولی توقع داشتم لااقل کمی ناراحت بشه و جلوی دیگران خج*** زده بشه ولی با جوابی که داد

فهمیدم سخت در اشتباهم و این پرو تر از این حرفاس ، اخمام توی هم کشیدم و عصبی گفتم :

_یعنی میخوای بگی هیچی آماده نکردی… آره؟؟

با اون چشمای لعنتیش توی چشمام خیره شد و درحالیکه دستاش به سینه میزد گستاخ گفت:

_بله استاد !

استاد رو یه طوری با غیض و حرص گفت که کم مونده بود بزنم زیرخنده ، معلوم بود از حرص زیادی رو به انفجاره واقعا این دختر هر دفعه با کاراش من رو شگفت زده میکرد

یه جورایی دوست داشتم سر به سرش بزارم و از حرص دادنش لذت میبردم به صندلیم تکیه دادم و با نیم نگاهی به تخته خطاب بهش گفتم:

_اوکی …پس پاشو بیا اینجا مبحثی که میگم توضیح بده !!

دستپاچه لباشو بهم فشرد

_ولی من که گفتم تحقیقی در کار نیست !!

پوزخندی زدم و جدی گفتم:

_گفتم بیا اینجا زود !

دستی به چشماش کشید و با قدمای بلند اومد و تقریبا کنارم ایستاد

کتاب جلوم رو باز کردم و یکی از سخت ترین مباحثی رو که چند دقیقه پیش توضیح دادم و مطمعن بودم اصلا نمیتونه جوابش رو بده رو بلند براش خوندم تا روی تخته بنویسه

بیخیال به طرفم برگشت و سوالی نگام کرد ، با چشمای ریز شده اشاره ای به تخته کردم

_خوب منتظریم !!

دستش روی سینه اش گذاشت و با بُهت گفت:

_من حل کنم؟!

پاهامو روی هم انداختم و اخمامو توی هم کشیدم

_تحقیق که نیاوردی حالام زبونت درازه ؟؟

دندوناش با حرص روی هم سابید و بدون هیچ حرفی شروع کرد و در مقابل چشمای گشاد شده ام همش رو مو به مو درست حل کرد

ناباور با دقت دوباره نگاهم رو به جوابی که نوشته بود دوختم و دنبال عیب و ایرادی ازش بودم ولی لعنتی هیچی نتونستم پیدا کنم

دقیق عین نوشته های کتاب بود ، یعنی چی ؟؟ یعنی باید باورکنم توی همین چند دقیقه که من درس دادم به این خوبی یاد گرفته؟؟

موهای بیرون اومده از مقنعه اش رو داخل فرستاد و بی حوصله گفت :

_حله … حالا میتونم بشینم ؟!

فقط تونستم سری به تایید تکون بدم که با عجله رفت و سرجاش نشست ، ولی من به قدری توی بهت بودم که چطور دختری مثل این که همش در حال دزدی و کلکل با این و اونه تونسته مثل آب خوردن این مسئله رو حل کنه

همه این مدت فکر میکردم که با تقلبی یا پارتی بازی یا شانش یا هرچیز دیگه ای تونسته پا توی همچین دانشگاهی بزاره ولی الان ؟؟

گیج و منگ نیم نگاهی به ساعت روی دستم انداختم که با دیدن عقربه هاش نفس راحتی کشیدم و بلند شدم

_میتونید برید بچه ها !!

بچه ها بیرون رفتن و من در حال جمع کردن وسایل بودم که کنارم ایستاد و درحالیکه دستش رو به لبه میزم تکیه میداد گفت :

_حاضرم !!

سرم رو بالا آوردم و سوالی گیج پرسیدم :

_چی ؟؟

دستی به دماغش کشید و نگاهش توی کلاس چرخوند

_برای اون کاری که میخواستی برات انجام بدم ولی….

به چشمام خیره شد و ادامه داد :

_شرط دارم !

با تعجب ابرویی بالا انداختم و دستام توی هم گره زدم و روی میز گذاشتم

_خوب شرطت ؟؟

_از اینجا بریم بهت میگم !

نگاهم رو به چند تا از بچه ها که ته کلاس نشسته بودن و درحال حرف زدن با کنجکاوی نگاه خیرشون رو از ما برنمیداشت دوختم

خوب نبود بیشتر از این توی محیط دانشگاه با نازی حرف میزدم پس سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم و زیر لب زمزمه کردم:

_دو خیابون پایین از چهارراه وایسا تا بیام !!

با نیشخندی گوشه لبش دستش رو کنار سرش به نشونه احترام گذاشت و گفت :

_چشم قربان !

کوله اش روی دوشش انداخت و با عجله از کلاس خارج شد ، برای اینکه تابلو نشده کمی معطل کردم

و درحالیکه کتابامو زیر و رو میکردم آروم آروم اونا رو توی کیفم جا دادم و بعد از چند دقیقه معطلی پشت سرش راه افتادم

نمیخواستم توی دانشگاه برام حرف دربیارن اونم با کی ؟؟
این دختره دزد که سر تا پاش مشکل بود

بعد از اینکه سوار ماشین شدم با سرعت از دانشگاه خارج شدم و با رسیدن به جایی که باهاش قرار گذاشته بودم از سرعت ماشین کم کردم

و آروم کنار جاده نگه داشتم که با عجله سوار شد و با نفس نفس درو بهم کوبید

پامو روی گاز فشردم و نیم نگاهی به صورتش سرخ شده اش انداختم ، از این زرنگ و فرز بودنش خوشم میومد

_خوب شرطت ؟؟

روی صندلی چهارزانو به طرفم چرخید و با لبخندی گوشه لبش چیزی گفت که بی اختیار پاهامو روی ترمز فشار دادم و با تعجب بلند فریاد زدم :

_چی ؟؟

ماشین کنار جاده پارک کردم و به طرفش چرخیدم که با افتخار ابرویی برام بالا انداخت و جدی گفت:

_گفتم که…. باید یه کاری پیش خودت برام جور کنی فرقی هم برام نداره که چی باشه!!

دستام دور فرمون محکم کردم و با تمسخر نگاهی بهش انداختم

_آخه برای تو چه کاری هست که پیدا کنم ؟؟

نگاهمو سرتا پاش چرخوندم و با پوزخندی اضافه کردم:

_اونم با وجود تویی که دستت کجه !!

انگار که به تریپ قباش برخورده باشه اخماش توی هم کشید و عصبی گفت:

_هووووی حواست باشه چی میگی سیرابی !!

به طرفش خم شدم و با تمسخر نزدیک صورتش زمزمه کردم :

_پس اونی که توی خونه من قصد دزدی داشت کی بود یا اونی که به زور کیف اون پسره رو ….

دستش رو جلوی صورتم گرفت و کلافه گفت :

_خوبه خوبه‌‌…. من گفتم کار پیش خودت میخوام نه اینکه برام پیدا کنی که بهونه میاری سختته !!

با تعجب دستی به ته ریشم کشیدم

_کار ؟؟؟ اونم پیش من؟؟

ابرویی بالا انداخت

_آره دیگه !!

زدم زیر خنده و درحالیکه نگاهمو به رو به رو میدوختم گفتم:

_مگه بنگاه کاریابی اومدی ؟؟ کار من کجا بود آخه

به طرفش برگشتم و برای اینکه سر به سرش بزارم با شیطنت ادامه دادم :

_راستی دنبال کار میگردی ؟؟ پس کار شریفت رو میخوای چیکار کنی !!

یکدفعه انگار وحشی شده باشه به طرفم خیز برداشت و درحالیکه یقه ام رو میگرفت عصبی گفت:

_دلت میخواد بزنم لت و پارت کنم آره ؟؟

هرم نفس هاش توی صورتم میخورد و باعث میشد حالم یه طوری بشه و بدون اینکه بخوام میخ چشماش بشم

وقتی دید حرفی نمیزنم تکونی بهم داد و بلند گفت :

_با تو بودم گفتم پیش خودت کار میخوام متوج….

بی اختیار انگار مسخ شده باشم وحشی لبامو روی لباش گذاشتم و به شدت شروع کردم به بوسیدنش

لعنتی این دختر چی داشت که وقتی نزدیکم میشد اینطوری از خود بیخود میشدم و کنترلم رو از دست میدادم

چشماش از این حرکتم گشاد شدن و با تعجب خیرم من دیوونه شده بود ولی من مست عطر تنش دستمو پشت گردنش گذاشتم

و درحالیکه لباش رو با شدت بیشتری میبوسیدم اون رو به خودم فشار دادم و چشمام رو بستم

نمیدونم چند دقیقه توی اون حال بودیم که یکدفعه به سینه ام کوبید و با نفس نفس ازم فاصله گرفت

با لبای نیمه باز چشمامو باز کردم که یکدفعه با سیلی محکمی که توی صورتم زد سرم از ضرب دستش به طرفی کج شد

دستمو روی گونه ام گذاشتم و بدون اینکه عصبی بشم به طرفش چرخیدم ولی اون وحشت زده و عصبی انگشتش رو تهدیدوار جلوی صورتم تکون داد و بلند فریاد زد:

_کی بهت اجازه داده من رو ببوسی هاااا ؟؟

با مشت های کم جونش به سینه ام کوبید و با خشم ادامه داد :

_میکشمت لعنتی !!

خواست باز به طرفم حمله کنه که دستاش رو گرفتم و به صندلی ماشین چسبوندمش

و درحالیکه نگاهمو توی صورتش میچرخوندم با نفس نفس لب زدم:

_یه کاری هست با حقوق بالای بالا ….حالا میل خودته بخوای قبول کنی یا نه !!

چند ثانیه بی حرکت خیره چشمام شد و درحالیکه تقلا میکرد دستاش رو آزاد کنه جدی گفت :

_میخوامش !!

زبونی روی لبهام کشیدم و با نفس های بریده گفتم :

_مطمعنی ؟!

دندوناش روی هم سابید و از پشت دندونای کلید شده اش عصبی غرید :

_آره !

خیره لبهای خیسش شدم و آب دهنم رو صدا دار قورت دادم ، چی میشد اگه یه بار دیگه طعمشون رو میچشیدم ؟؟

_ولی اگه قبولش کردی جای پشیمونی و جا زدن ندا…..

توی حرفم پرید و با خشم فریاد زد :

_نازی کسی نیست که زیر حرفش بزنه گرفتی یا نه ؟؟

با یه حرکت به عقب هُلم داد که به صندلی تکیه دادم و با لبخندی گوشه لبم سوالی پرسیدم:

_گفتی کاری میخوای که نزدیک به من باشه درسته ؟؟!

با اخمای درهم لباسش رو مرتب کرد

_آره … صدبار دیگم باید بگم ؟؟

نیم نگاهی سمتش انداختم و با لبخند بدجنسی لب زدم :

_میخوای هی نزدیکم باشی نکنه عاشقم شدی !!

با این حرفم زد زیرخنده و انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و با تمسخر گفت :

_فکر کن….من عاشق یکی مثل تو بشم !

نمیدونم چرا این حرفش بهم برخورد و اخمام توی هم کشیدم و عصبی گفتم:

_هه … چه دلت خوشه ؟؟ من حتی رغبت نمیکنم نگات کنم

دستی به لباش کشید و با ح*** چندشی عوقی زد و گفت :

_آره جون بابات … پس کی بود تازه داشت لبامو از جا میکند ؟؟ عووووق چندش

دستش رو تند تند روی لباش میکشید و با انزجار سعی میکرد اونا رو پاک کنه ، با خشم ماشین روشن کردم و پامو روی گاز فشار دادم

میدونم چیکارت کنم دختره گستاخ ‌!

همه دخترا آرزشونه من نگاشون کنم حالا این دختره دزد کم مونده لباشو بکنه از بس با چندش دست کشیدشون

مقصر خودمم که اینقدر بی ارزش شدم که به همچین دختری نگاه میکنم با مشت ضربه محکمی روی فرمون کوبیدم

که با ترس از جاش پرید و چپ چپ نگام کرد ، عصبی از بین ماشین ها لایی کشیدم و بلند فریاد زدم :

_هاااا ؟؟

با تعجب نگام کرد و شنیدم زیر لب زمزمه کرد :

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا