" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۷۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۷۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

چند روزی بود که سراغ نازی نرفته بودم و گذاشته بودم توی حال و هوای خودش باشه ، چون روز آخر بدجور بهم ضدحال زده بود و دیدنش فقط و‌ فقط عصبیم میکرد

از یه طرف در عین ناباوری که برای خودم عجیب بود دلتنگش بودم و حالم بد بود و از طرف دیگه نمیخواستم به دیدنش برم چون حسی که به این دختر داشتم کم کم داشت نگرانم میکرد

حس عجیب و خاصی که وقتی پیشش بودم دوست داشتم اون رو‌ تمام و کمال مال خودم کنم حسی که تا الان به هیچ دختری نداشتم و همیشه دوست دخترام بین کسایی انتخاب میکردم که روابط آزادی داشتن

چون هیچ وقت دنبال دردسر نبودم که بخوام با دختری باشم که بعدش اگه یه درصد اتفاقی افتاد پام گیر باشه ولی در مورد نازلی همه چی فرق میکرد

این بار این من بودم که دفعه آخری که باهاش بودم نزدیک بود کارو یکسره کنم و اگه نازی مخالفت نکرده بود مطمعنن الان بکارتش رو ازش گرفته بودم و زن خودم کرده بودمش

با یادآوری غلطی که میخواستم بکنم کلافه دستی به صورتم کشیدم و زیرلب خطاب به خودم زمزمه کردم :

_معلوم هست چته لعنتی ؟!

فقط میدونستم احساساتم در مورد نازی درست نیست و یه جای کارم میلنگه برای همین تا حد امکان سعی میکردم سراغش نرم و ازش دوری کنم

ولی مگه بابا اینا بیخیال من میشدن ؟!
به بهانه و بی بهانه زنگ میزدن که نامزدت رو بیار بیشتر باهاش آشنا شیم

حالا که من میدونستم همه این کارهاشون فیلمه و فقط و فقط میخوان سر از کار نازی دربیارن ، این مدت همش میگفتم وقت ندارم و درگیرم تا بلکه بیخیال بشن

ولی امروز صبح وقتی پدر زنگ زد و گفت که همه رو شمال دعوت کرده و زشته که من نباشم به اجبار مجبور شدم در مقابل خواسته اش رضایت بدم که در کمال تعجب اسم نازی رو هم آورد و خواست اونم با خودم بیارم

با یادآوریش پوزخندی گوشه لبم نشست معلوم نیست چه خوابی برامون دیده بودن که این سفر رو پیش کشیدن !!

بعد از تموم شدن کارهام از دانشگاه بیرون زدم درحالیکه سوار ماشین میشدم یکراست به سمت خونه ای که در اختیار نازی گذاشته بودم روندم باید تا دیر نشده آماده اش میکردم

با کلید در خونه رو باز کردم و داخل شدم که با دیدن نازی که روی مبل تو پذیرایی روبه روی تلوزیون خوابش برده بود پاهام از حرکت ایستاد و بی اختیار نگاهم روی بازوهای برهنه اش چرخید

به سختی نگاه از بازوهاش گرفتم که با دیدن لباسای من که تنش بودن و تقریبا توشون غرق شده بود تو گلو خندیدم

” نازلی “

توی خواب بودم که با حس نوازش دستی روی بازوم آروم لای پلکای بهم چسبیده ام رو باز کردم که با دیدن آرادی که توی فاصله نزدیک باهام نشسته بود آب دهنم رو‌صدادار قورت دادم

و بی اختیار نگاهم توی صورتش به گردش دراومد ، چرا حس میکردم این چند وقت که ندیدمش دلتنگشم ؟!

از این چیزی که یکدفعه از فکر و ذهنم گذشت اخمام توی هم فرو رفت و سیخ سرجام نشستم

_این…..اینجا چیکار میکنی ؟!

پوزخندی به من دستپاچه زد و‌ از کنارم بلند شد

_عجب !! نباید خونه خودمم بیام ؟؟

گستاخ لب زدم :

_نه تا زمانی که من اینجا زندگی میکنم !!

برعکس انتظارم که همیشه باهام کلکل میکرد این بار انگار حوصله بحث نداشت پوووف کلافه ای کشید و یکدفعه بی مقدمه گفت :

_وسایلت رو جمع کن باید بریم سفر !!

جفت ابروهام با تعجب بالا پرید

_سفر ؟!

_آره قضیه بابا ایناست گیر دادن به این که تو رو هم باید با خودم ببرم !!

خم شدم پاچه شلوارکش که تنم بود و تقریبا زیرپاهام ولو شده بود رو چند تایی بالا زدم و بی حوصله گفتم :

_من نمیام !!

_چرا اونوقت ؟! مگه دست خودته

دست به سینه به مبل تکیه زدم و گفتم :

_اینجا کار دارم نمیتونم برم شهرستان مُلتَفِت شدی ؟!

کنارم نشست که توی جام جا به جا شدم و ازش فاصله گرفتم ، با دیدن این حرکتم پوزخندی زد و درحالیکه بند رکابی تنم رو که از روی بازوم پایین افتاده بود رو میگرفت و تکونی بهش میداد گفت :

_اولا کارت من و قرارداد جدید بینمونه که موظفی بهش عمل کنی ، دوما از کی تا حالا من غریبه شدم که ازم فاصله میگیری ؟! مگه این لباسای تنت از من نیست

بند رکابی رو از دستش بیرون کشیدم

_چه ربطی به لباسات داره ؟؟ باشه باهات میام فقط مُخ من رو نخور….حله ؟؟

بلند شدم تا به اتاقم برم و وسایلم رو جمع کنم که سد راهم شد و جدی پرسید :

_انشالله لباس دخترونه و درست و درمون داری که اونجا بپوشی ؟!

با یادآوری تموم لباسام که یا مردونه بودن با زوار درفته ، خجالت زده لبامو بهم فشردم

_نه فقط یه دست دارم که اونم چنگی به دل نمیزنه

عصبی چشماشو تو حدقه چرخوند و به سمت در خروجی رفت

_پایین تو ماشین منتظرتم لباس بپوش باید حتما بریم خرید

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه بیرون رفت و محکم درو بهم کوبید

بعد از اینکه لباسای همیشگیم رو تنم کردم موهای بلندم رو چند دور جمع کردم و به جای شال اونا رو زیر کلاه پنهون کردم و از خونه بیرون زدم

آراد که تو ماشین منتظرم نشسته بود با دیدنم ، نگاهش رو‌ سر تا پام چرخوند و حس کردم چیزی زیرلب زمزمه کرد و با غیض دستش رو دور فرمون محکم کرد

سوار شدم ولی قبل از اینکه در رو ببندم بی معطلی پاشو روی گاز فشرد که ماشین با سرعت از جاش کنده شد

_هووووی یارو این چه طرز رانندگیه ؟!

بدون توجه به حرفم درحالیکه نگاهش به رو به رو بود ، دنده رو جا انداخت و سوالی پرسید :

_چرا همه چیزت شبیه مرداس ؟! اصلا چیزی از خانوم بودن بلدی ؟!

با یادآوری گذشته و اینکه برای دفاع از خودم و برای اینکه بین یه عده گرگ بزرگ شدم مجبور بودم شبیه مردا باشم صورتم درهم شد و عصبی گفتم :

_نه بلد نیستم ….در ضمن یاد بگیر کمتر سرت توی زندگی دیگران باشه !!

سوتی زیرلب کشید و حرصی گفت :

_نه بابا فکر نمیکردم که توام بلدی فاز برداری !!

حوصله بحث باهاش رو‌ نداشتم پس بدون اینکه جوابی بهش بدم شیشه سمت خودم رو پایین کشیدم و حرصی نگاهم رو به خیابون دوختم

طولی نکشید ماشین جلوی مجتمع شیک باکلاسی که چند طبقه بود پارک کرد و پیاده شد ، دستم به سمت دستگیره رفت که بازش کنم که کنار در اومد و خطاب بهم گفت :

_پشیمون شدم تو نمیخواد با این سروضعت بیای پایین خودم برات لباس میگیرم !!

با این حرفش برای ثانیه ای خشکم زد و انگار تیری به قلبم خورده باشه حس کردم چطور درد بدی توی قلبم پیچیده و بی اختیار دستم شروع کرد به لرزیدن !!

از این حرفا و بی احترامی ها زیاد دیده بودم ولی نمیدونم چرا وقتی آراد این حرف رو بهم زد حس کردم قلبم تیکه تیکه شده و نفسم بالا نمیاد نمیدونم حالم چطور بود که خم شد و‌درحالیکه دقیق نگاهی به صورتم مینداخت نگران پرسید :

_حالت خوبه ؟!

انگار فهمید از حرفش ناراخت شدم چون دستپاچه خندید و با لُکنت اضافه کرد :

_شو….شوخی کردم جنبه نداری هااا

ولی من انگار روح از تنم پریده باشه بی حرکت به رو به رو خیره شده بودم که در سمت من باز کرد

_بیا پایین دیگه دیر شد !!

از ترس اینکه اشکام بریزه و اون به ذره غروری هم که برام مونده دود شه بره هوا ، نفس عمیقی کشیدم و بی روح لب زدم :

_من نمیام !!!

_ولی نم……

در ماشین رو با یه حرکت به سمت خودم کشیدم که محکم بهم کوبیده شد و بی اختیار بلند غریدم :

_گفتممممممممم نمیام افتاد ؟!

از صدای داد بلندم خجالت زده نگاهی به اطرافش انداخت و‌ بی حوصله زیرلب زمزمه کرد :

_باشه باشه داد نزن

با قدمای بلند وارد فروشگاه شد که بالاخره قطره اشک سمج از گوشه چشمم چکید ، عصبی پاکش کردم من چم شده بود چرا باید از اینکه من رو حد و اندازه خودش ندونه و از اینکه کنارش بایستم خجالت بکشه ، ناراحت بشم ؟!

اینا همش بازی یادت نره نازی !!
بازی که خودت راهش انداختی تا به هدفت برسی پس این احساسات بچگونت بزار کنار ، با این فکرا عصبی از ماشینش پیاده شدم و با ذهنی آشفته شروع کردم بی هدف طول پیاده رو راه رفتن

نمیدونم چقدر راه رفته بودم و به هدفی که داشتم و جدیدا ازش غافل شده بودم فکر کردم که با ضعفی که یکدفعه توی بدنم پیچید و صدای بلند قاروقور شکمم پاهام از حرکت ایستاد و بی اختیار دستمم روی شکمم نشست

انگار تازه متوجه اطرافم شده بودم گیج نگاهی به دور و برم انداختم ، اصلا اینجا کجاست ؟!! اصلا کی شب شده که من متوجه نشدم

پس بگو چرا تا این حد گرسنمه !!
با دیدن فلافل فروشی اون سمت خیابون به سمتش رفتم و بعد از سیر کردن شکمم دستم به سمت دستمال کاغذی روی میز رفت که با حس تکون خوردن چیزی توی جیبم جفت ابروهام با تعجب بالا پرید

دستم رو داخل جیبم فرو بردم که با حس گوشی که اوندفعه آراد بهم داده بود و الان داشت توی دستم میلرزید و ویبره میخورد بیرونش کشیدم

ولی همین که چشمم به صفحه اش خورد با دیدن اسم تماس گیرنده عصبی روی میز پرتش کردم و زیرلب زمزمه کردم :

_اینقدر زنگ بزن تا بترکی !!

دستمالی بیرون کشیدم و با حرص روی لبهام کشیدم ، فکر میکنه بعد از حرفایی که صبح بهم زده تا زنگ زد برمیدارم و دست به خدمت جلوش می ایستم ؟!

با یادآوری صبح عصبی بلند شدم و با اخمای درهم بیرون زدم ، سر خیابون منتظر تاکسی ایستادم و خواستم به خونه برم ولی با فکر به اون لندهوری که ممکن بود الان خونه باشه

پشیمون شده راهم رو کج کردم و شروع کردم به خیابون ها رو گشتن ، نیمه های شب بود و مغازه ها تک به تک داشتن تعطیل میکردن و منم جایی برای رفتن نداشتم

پس به اجبار تاکسی گرفتم و آدرس خونه رو دادم ، بعد از رسیدنم کلیدو داخل قفل چرخوندم و آروم وارد خونه شدم که با دیدن لامپای خاموش نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم

_خوبه اینجا نیومده !!

توی نور کم سوی چراغ خواب توی سالن ، به طرف اتاقم رفتم و‌ در رو به آرومی باز کردم و خسته خواستم روی تخت دراز بکشم

_تا الان کجا بودی ؟؟!!

که با شنیدن صدای آراد با وحشت توی جام پریدم و جیغ خفیفی کشیدم که از توی تاریکی بیرون اومد و با چشمای به خون نشسته خیره چشمام شد

آب دهنم رو با وحشت قورت دادم و درحالیکه دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد میگذاشتم لرزون لب زدم :

_اههههه ترسوندیم !!

بی اهمیت بهش به طرف تخت رفتم ولی هنوز دراز نکشیده بودم که عصبی سد راهم شد و بلند فریاد کشید :

_میدونی ساعت چنده ؟!!! مگه قرار نبود بریم مسافرت هااااا

خودم روی تخت انداختم و بی حوصله لب زدم :

_نظرم عوض شد جایی نمیام

دستمو روی چشمام گذاشتم که عصبی بالای سرم ایستاد

_کم برای من فلیم بازی کن تا سه میشمرم بلند میشی یا خودم دست به کار میشم حالا خود دانی !!

خودم رو به خواب زدم که روم خم شد و با کاری که کرد چشمام تا آخرین درجه گشاد شدن

با یه حرکت توی آغوشم کشیده بود و به طرف در میرفت ، عصبی تخت سینه اش کوبیدم و حرصی داد زدم :

_بزارم زمین خوابم میااااد

در خونه رو باز کرد و همونطوری که از پله ها پایین میرفت بی تفاوت گفت :

_تو ماشینم میتونی بخوابی !!

عصبی شروع کردم به دست و پا زدن که چشم غره ای بهم رفت و با یه حرکت جفت پاهام رو بین دستش قفل کرد طوری که اصلا نمیتونستم تکونشون بدم

و بدتر از اون درد بدی بود که توی پاهام پیچیده بود ، دستام بیکار نموندن و حرصی موهاش رو چنگ زدم

_بزارم زمین من با توی یابو هیچ جایی نمیام !!

صورتش از درد توی هم فرو رفت و عصبی گفت :

_موهامو ول کن دختره خیره سر !!

دندونام روی هم سابیدم

_بزارم زمین بعدش

توی پارکینگ رسیده بودیم که عصبی گفت :

_اوکی …اول دستت رو‌ بردار

دستم رو از توی موهاش بیرون نکشیده بودم که با پوزخندی گوشه لبش آروم گفت :

_بفرما مادمازل اینم دستورتون !!

یکدفعه دستاش از دورم باز کرد که پهن زمین شدم و از درد بدی که توی کمرم پیچیده بود داد بلندی کشیدم

_ااای ااای کمرم لعنت بهت !!

کنارم روی زمین نشست و بی تفاوت گفت :

_خودت خواستی بزارمت زمین دیگه !!

دستم رو بلند کردم که یقه اش رو بگیرم ولی کمرم تیر کشید و باعث شد از درد زیادش بی حرکت بمونم و لبم زیر دندون فشار بدم

انگار فهمیده بود زیادروی کرده چون این دفعه آروم طوریکه به کمرم فشار نیاد بغلم کرد و درحالیکه توی ماشین مینشوندم صندلی رو برام خوابوند و حرصی گفت :

_یاد بگیر جلوی من اون زبونت رو کوتاه کنی تا دیگه این بلاها سرت نیاد

اون برای خودش میگفت ولی من از بس درد داشتم که فقط لبهامو محکم روی هم فشار میدادم تا جیغ نکشم پشت ماشین نشست و خواست حرکت کنه ولی با دیدنم نگران پرسید :

_خیلی درد داری ؟!

_زد…زدی داغونم ک…ردی حالا میپرسی درد دارم یا نه لعنتی !؟

ماشین روشن کرد و با سرعت از پارکینگ بیرون زد و شنیدم زیرلب بی تفاوت گفت :

_حقته !!

و با صدای بلندتری ادامه داد :

_هیچیت نیست خوب میشی حالام آروم بگیر تا بیشتر از این دیر نشده برسیم ویلا

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۷۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا