" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۷۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۷۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

عصبی دستش رو پس زدم

_میبینم که کارت به تهدید کردن رسیده ؟!

با پوزخندی گوشه لبش گفت :

_خودت این رو خواستی

حرصی نگاهم رو توی حیاط چرخوندم

_کی میخوای دست از این شکاک بودنت برداری ؟؟!

_شک نیست…..

سگش پارسی کرد و خواست به طرفم حمله کنه که آریا قلادش رو محکم توی دستش گرفت و با نیشخندی گوشه لبش ادامه داد :

_مطمعنم !!

با این حرفش رنگم پرید مگه چه مدرکی داشت که اینطوری مطمعن حرف میزد ؟!
نکنه نازی رو با من دیده ؟!

نه ….امکان نداره وگرنه اینطوری آروم نمینشست و نمیزاشت نازی به این آسونی از دستش در بره

سعی کردم جدی باشم تا به چیزی شک نکنه پس گلوم رو با سرفه ای صاف کردم بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم :

_اوکی هرطوری دوست داری فکر کن ولی به افرادت بگو دور و بر من نپلکن چون چی ؟؟؟

با کنایه ادامه دادم :

_چون همیشه اینقدر آروم نیستم تو که بهتر از همه من رو میشناسی دوست قدیمی !!

بی توجه به چشمای به خون نشسته اش عقب گرد کردم تا به طرف ماشینم برم که با دیدن پریایی که با دو و صورتی خندون به سمتم میومد پشیمون شده ایستادم

نزدیکم که رسید دستاش رو به نشونه بغل کردن برام باز کرد که با خنده خم شدم تا به آغوشم بکشمش ؛ واقعا این مدت که ندیده بودمش دلم براش تنگ شده بود

ولی همین که چند قدم مونده بود بهم برسه آریا عصبی بلند صداش زد و گفت :

_پریاااا مگه صدبار بهت نگفتم کسی رو بغل نکن و فاصلتو با دیگران رعایت کن وگرنه کرونا میگیری هااااا ؟!

پریا با شنیدن صدای دادش ترسیده سرجاش ایستاد و با دودلی نگاهم کرد ؛ دستامو با حرص مشت کردم و زیرلب زمزمه کردم :

_لعنتی !!!

میدونستم فقط و فقط بخاطر حرص زیادش از من اینطوری سر پریا داد میزنه وگرنه هیچ وقت ندیدم صداش رو برای بچه بالا ببره و میتونست این موضوع رو با لحن آروم تری هم بهش گوشزد کنه

با دیدن چشمای به اشک نشسته پریا لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و برای اینکه حال و هواش عوض کنم خطاب بهش گفتم :

_خوبی عزیزدل عمو ؟!

با ناز سری تکون داد و لبخند زد ، از اینکه تونسته بودم روحیه اش رو‌ عوض کنم خوشحال دهن باز کردم که حرفی بزنم که آریا عصبی به سمتش اومد و دستش رو گرفت

با دیدن این حرکتش چند ثانیه عصبی و‌ بی حرف نگاهش کردم که پوزخندی بهم زد و جدی خطاب به پریا گفت :

_برو داخل منم چند دقیقه دیگه میام !!

ولی پریا انگار اصلا متوجه حرفاش نشده باشه با لبخند خیره من بود و از جاش تکون نمیخورد که آریا عصبی دستش رو تکون داد و بلند گفت :

_پریااااا بابایی با تو بودما

بچه از صدای دادش ترسون توی جاش تکونی خورد و‌ با دو بدون اینکه حتی نگاهی به سمت من بندازه به طرف خونه رفت

با دیدن این حرکتش خشمم اوج گرفت و عصبی با کف دست آنچنان ضربه محکمی به سینه آریا کوبیدم که یکد قدم به عقب برداشت و با تعجب نگاهم کرد

_این چه طرز برخورد با بچه اس هااااا ؟!

بی توجه به جلزولز خوردن من بیخیال درحالیکه دستی روی هوا برای سگش تکون میداد بلند گفت :

_بیا پسر !!

سگ با عجله کنارش اومد و با اون چشمای سیاه وحشیش خیره آریا شد که دستی روی سرش کشید و عصبی خطاب به من گفت :

_به تو مربوط نیست….پس بهتره توی روابط پدر دختری ما دخالت نکنی

قلاده سگش رو‌ گرفت و درحالیکه پشت به من به طرف ساختمون میرفت ادامه داد :

_حالام میتونی بری !!!

با دست های مشت شده از پشت سر خیره اش شدم و عصبی دندونامو روی هم سابیدم ؛ هرچند از طرز برخوردش با پریا عصبی شده بودم ولی میدونستم عمرا بیخیال من نمیشه

این رو مطمعن بودم وقتی قضیه اینکه برام بپا گذاشته رو به روش آوردم از این به بعد دیگه کسی رو برای تعقیب کردنم نمیفرسته

عصبی از جروبحثی که بین خودم و آریا بود سوار ماشین شدم و با سرعت از خونه اش بیرون زدم و خواستم به خونه خودم برم ولی یکدفعه با چیزی که به خاطرم رسید

مسیرم رو به طرف خونه بابا کج کردم ، امروز تا وقت داشتم باید این قضیه رو هم حل میکردم چون دیگه از گیر دادنای زیادیشون به ستوه اومده بودم

با رسیدن به خونه بابا ماشین خاموش کردم درو باز کردم ولی هنوز پیاده نشده بودم که با دیدن کسی که با عجله به سمتم میومد اخمام توی هم فرو رفت و کلافه پوووفی زیرلب کشیدم

همین که نزدیکم رسید خودش رو بهم چسبوند و با لحن لوسی گفت :

_چه عجب ما شما رو زیارت کردیم آقااااا

بعد از اون بحثی که با آریا داشتم دیگه حوصله کلکل با مهسا رو هم نداشتم پس بی اهمیت ازش فاصله گرفتم و با کنایه لب زدم :

_حتما لیاقت زیارت من رو نداشتی !!

قدمی برداشتم تا به سمت خونه برم که سد راهم شد و عصبی گفت:

_نکنه اون دختره هرزه لیاقت داره هاااا ؟؟!

با این حرفش دیگه نفهمیدم چی شد برای ثانیه ای خشم همه وجودم رو فرا گرفت و با یه حرکت شالش رو چنگ زدم و به طرف خودم کشیدمش

که ترسیده نگاهم کرد و انگار لال شده باشه‌ بی حرف و با لبهای نیمه باز خیره صورتم شد هشدار آمیز صداش زدم و گفتم :

_مهسا مراقب باش چی از اون دهنت بیرون میاد

ولش کردم و هُلش دادم که تلوتلوخوران چند قدم به عقب برداشت و شالش از روی سرش پایین افتاد و موهای بلوندش توی هوا آزادانه پخش شدن

پوزخندی به صورت متعجبش زدم و خواستم از کنارش بگذرم ولی با یادآوری موضوعی به سمتش چرخیدم

_در ضمن خیال ازدواج کردن با منم از سرت بنداز بیرون

عصبی دستاش رو مشت کرد

_چیه ؟؟ نکنه عاشق اون دهاتی شدی ؟!

از تک تک حرکات و صورت از خشم سرخ شده اش معلوم بود که داره بدجوری حرص میخوره پس برای اینکه بیشتر بسوزونمش

خیره چشماش شدم و با لبخند شونه ای بالا انداختم و گفتم :

_اووووم حالا که فکر میکنم آره شدم

چشماش شد گلوله آتیش و‌ حرصی گفت :

_چی ؟!!

بی اهمیت بهش به سمت خونه رفتم که صدای تق تق کفشاش که تند تند دنبالم برمیداشت تو فضا پیچید و بازوم رو گرفت

_باور نمیکنم قضیه نامزدی و عشق و عاشقیت رو میدونم همش دروغه !!

دیگه داشت کفرم رو بالا میاورد عصبی بازوم رو از دستش جدا کردم و با تن صدای بالا رفته ای داد کشیدم :

_اههههههه میخوای باور کن میخوای نکن همینه ک……

با صدای بابا حرفم نیمه تموم موند

_اینجا چه خبره !؟

به طرف بابا چرخیدم و تا خواستم حرفی بزنم مهسا گریون خودش رو‌ توی بغلش انداخت و فین فین کنان گفت :

_هیچی نیست بابا تو خودت رو نگران نکن

دختره خودشیرین عوضی !!
ببین چطور تو بغل بابا ولو شده و برای من اشک تمساح میریزه ، هرکی ندونه فکر میکنه من چیکارش کردم که اینطوری غش و ضعف‌ میکنه تا بابام بهش توجه نشون بده

بابا دستی روی موهاش کشید و درحالیکه چشم غره ای به من میرفت گفت:

_چی بهش گفتی ؟!

حالا هم که مهسا اینجا بود باید تموم حرفامو میزدم تا حساب کار دستشون بیاد

_هیچ …جز اینکه دست از نقشه کشیدن با شماها برداره و بره پی زندگیش !!

_چه نقشه ای ؟!

از اینکه اینطوری داشت خودش رو به اون راه میزد عصبی دندونام روی هم سابیدم

_یعنی میخوای بگی اون که راه به راه چوب لا چرخ من میکنه و کاری کرده هر جایی میرم به در بسته بخورم شما نیستی؟!

وقتی دید کتمان کردن بی فایده اس سرد نگاهم کرد و گفت :

_گیرم که من باشم….خوب که چی ؟؟!

از لحن سرد و بی تفاوتش خشم همه وجودم رو فرا گرفت و عصبی گفتم :

_به همین راحتی ؟! میدونی چقدر این مدت من رو عذاب دادید ؟؟

بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت :

_این نتیجه کارهای خودته !!

بی اهمیت به حرص خوردن من به‌ طرف مهسا برگشت و با مهربونی گفت :

_تو برو خونه عزیزم نگران نباش همه چی رو درست میکنم ….باشه ؟؟

مهسا نیم نگاهی به من انداخت و گفت :

_باشه بابا ولی م….

اینا داشتن برای خودشون چی سرهم میکردن ؟! عصبی توی حرفش پریدم و نزاشتم ادامه بده :

_وایسا ببینم چی چی رو درست میکنی ؟؟؟

بابا دستی به یقه کتش کشید و بیخیال گفت :

_خودت چی فکر میکنی ؟؟!

با فکر به اینکه اینطوری راحت دارن درباره آینده و زندگی من حرف میزنن بدون اینکه اصلا از خودم‌ نظرم رو بپرسن و انگار نه انگار که وجود دارم

کلافه چرخی دور خودم زدم و درحالیکه با حرص نفسم رو بیرون میفرستادم تهدیدوار خطاب بهش گفتم :

_ هر کاری هم بکنی من تسلیم خواسته های خودخواهانه شما نمیشم پس الکی زحمت نکش پدر من !!

و بدون اینکه مهلت حرف زدنی بهشون بدم عقب گرد کردم و به طرف ماشینم رفتم

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Reza%20Radan%20-%20Shah%20Delam%20%20(128).mp3

دانلود آهنگ جدید رضا رادان شاه دلم لینک دانلود :https://xip.li/2ZWrx3

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۷۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا