" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

بعد از اینکه شلوارش رو از پاش بیرون کشیدم دستمو نوازش وار روی لباس ز….یرش کشیدم که چشمای خمار شده از شهو…تش رو باز کرد و آ…ه آرومی از بین لبهاش بیرون اومد

بیقرار روی بدنش خم شدم و لب پایینش رو به دندون گرفتم و کشیدم و با عطش زیادی شروع کردم به شدت بوسیدنش !!

بدنش ز…یرم پیچ و تابی خورد و درحالیکه دستاش کمرم رو لمس میکرد ازم فاصله گرفت و با صدای خفه ای نالید :

_چ…چرا من اینطور شدم !!

از اینکه این حالش براش تازگی داشت و اولین بارهاش رو داشت با من تجربه میکرد احساس غرور کردم درحالیکه تو گلو میخندیدم با شیطنت پرسیدم :

_چطور ؟!

با چشمای نیمه باز نگاه آتشینش رو توی صورتم چرخوند و با نفس های بریده لب زد :

_اینکه اینطوری دوست دارم اون…..

نگاهش روی لبهام سُر خورد و با عطش ادامه داد :

_لبهات رو‌ درسته از جاش بکنم

حتی ابراز احساساتشم خشن بود ولی این دوکلمه اش حال من رو به قدری خراب کرد و از این رو به اوم روم کرد که به سمت لبهاش هجوم بردم و بی معطلی شروع کردم به درآوردن لباس از تنش !!

اونم بدون اینکه مخالفتی بکنه باهام همکاری میکرد و این بود که عطش من رو برای داشتن و لمس تنش بیشتر و بیشتر میکرد

ز…بونم روی بالا…تنه برهنه اش چرخوندم و بیقرار بین پاهاش قرار گرفتم و خواستم کارو یکسره کنم که انگار تازه به خودش اومده چشماش گرد شد و با وحشت دستم رو گرفت

_نه نکن !!

ولی من که شهو…ت جلوی چشمام رو گرفته بود بی اهمیت دستش رو کنار زدم و با صدای که بخاطر حال بدم مرتعش و لرزون شده بود گفتم :

_دیگه نمیتونم تحمل کنم نترس دردش فقط یه لحظه اس و زود جاش رو لذت عمیقی میگیره که میری روی ابرا و حالت عوض میشه

فکر میکردم با این حرفش بیخیال میشه و میزاره کارم رو بکنم ولی در مقابل چشمای متعجبم سعی کرد روی تخت بشینه و با ترس لب زد :

_نمی…نمیخوام پاهام رو ول کن !!

بخاطر اینکه من تقریبا روش خیمه زده بودم نمیتونست فرار بکنه و فقط تقلا میکرد تا ولش کنم ، از اینکه اینطوری داشت ضدحال به حال و هوام میزد عصبی غریدم :

_آروم بگیر بزار کارمو بکنم !!

سرم رو پایین بردم تا با بوسیدن و‌ لمس تنش کاری کنم باز تو خلسه و حال و هوای دیگه ای فرو بره و بزاره کارم رو به پایان برسونم

که دستش روی لبهاش گذاشت و درحالیکه سرش رو به اطراف تکونی میداد پاهاش رو جمع کرد و خفه نالید :

_ از روم بلند شووو وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی شِنُفتی !؟

از اینکه توی این حال و هوا بازم داشت قُلدری میکرد یه طورایی خندم گرفت ولی این باعث نشد بیخیالش شم و با فکری که به ذهنم رسید خطاب بهش حرفی زدم که چشماش گرد شد

با دیدن حالت چشماش جدی سرمو کج کردم و سوالی پرسیدم :

_هووووم نظرت چیه امتحانش کنی ؟!

انگار دیوونه شده باشه یکدفعه عصبی به عقب هُلم داد و خشن غرید :

_ برو کنار ببینم عوضی !!

بی حوصله از اینکه داشت گند میزد به حس و حالم دستش رو گرفتم و عصبی گفتم :

_مگه چی گفتم هاااا ؟! بده میگم حالا که از جلو نمیزاری باهات باشم از پش….

باقی حرفم با تو دهنی محکمی که ازش خوردم نصفه موند و ناباور خشکم زد ؛ با بدنی که میلرزید دستش رو جلوی صورتم تکونی داد و با حرص گفت :

_خفه شووووووو !!

باورم نمیشد از این دختر بچه تودهنی خورده باشم با دست های مشت شده فَکِش رو بین دستام گرفتم و درحالیکه بهش فشار میاوردم زیرلب زمزمه کردم :

_تو الان چه غلطی کردی ؟!

با صورتی از درد جمع شده تُخس تو چشمام خیره شد و گستاخ گفت :

_حقت بود !!

با دست آزادم حرصی بالا…تنه اش رو‌ محکم توی دست فشردم که آااای خفه ای از بین لبهاش بیرون اومد ولی من بی اهمیت سرم رو پایین بردم و دقیق کنار گوشش زمزمه کردم :

_حواست به کارا و حرفات باشه چون من همیشه اینقدر صبور نیستم !!

لب پایینش رو از درد زیر دندون فشرد و تقلا کرد از زیر دستم در بره ولی بخاطر هیکل من که تقریبا دوبرابرش بود کاری از پیش نمیبرد ولی بازم حاضر نبود از موضعش کوتاه بیاد

عصبی از وحشی بازی هاش خواستم روی تخت پرتش کنم روش خیمه بزنم و با زور و اجبارم که شده کارم رو پیش ببرم تا دیگه برای من قُلدر بازی درنیاره

ولی با وجود ضدحالی که وسط رابطه بهم زده بود تموم حس و حالم پریده و دیگه هیچ میلی به نزدیک شدن دوباره بهش رو نداشتم

پس توی یه تصمیم ناگهانی روی تخت پرتش کردم و بلند شدم و جلوی چشمای گرد شده اش که فکر میکرد میخوام باهاش باشم از روی تخت بلند شدم

با اخمای گره خورده شروع به پوشیدن لباسایی که هر کدوم گوشه ای انداخته بودمشون ولی زیرچشمی حواسم بهش بود که چطور ملافه روی تنش کشیده و با حالت خاصی نگاهم میکنه

دستی توی موهای آشفته ام کشیدم و درحالیکه به سمت در میرفتم بلند خطاب بهش گفتم :

_میرم ولی به نفعته که اینجا و توی این خونه بمونی !!

_ولی من باید جا…..

بدون اینکه به حرفاش گوش بدم و برام مهم باشه تق در ورودی رو محکم بهم کوبیدم و بیرون زدم

” نازلی “

با صدای بسته شدن در خروجی به خودم اومدم و گیج و منگ روی تخت نشستم و ملافه روی تن برهنه ام کشیدم

یعنی چی باعث شد که نظرش عوض بشه و دیگه نخواست باهام ادامه بده ؟!

بدون اینکه از جام تکونی بخورم و یا بخوام لباسی تنم کنم با فکر به اینکه آراد رفته و‌ دیگه این دور و ور پیداش نمیشه راحت روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم

و اینقدر به رفتارهای آراد فکر کردم که کم کم پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح با تابش مستقیم نور آفتاب توی صورتم از خواب بیدار شم و گیج به پهلو چرخیدم ، اتاقش واقعا نورگیر بود و‌ الان بخاطر کنار بودن پرده ها تموم اتاق روشن شده بود و لذت خاصی به آدم میداد

نمیدونم چقدر توی این حال بودم که باز داشت خوابم میگرفت که یکدفعه حس کردم در اتاقم باز شد و صدای قدمایی که به سمتم برداشته میشه نزدیک و نزدیک تر میشه

نکنه باز آراد برگشته ؟!
به اجبار لای پلکای سنگین شده ام رو باز کردم که یکدفعه با دیدن زنی که با حالت تهاجمی ماهیتابه به دست بالای سرم ایستاده بود بی اختیار از ته دل شروع کردم به جیغ کشیدن

اونم با دیدن این حرکت من دستپاچه شده بود و درحالیکه سر جاش بالا پایین میپرید همراه با من جیغ میکشید

بالاخره به خودم اومدم و دست از جیغ کشیدن برداشتم درحالیکه روی تخت می نشستم ملافه رو دور تن برهنه ام گرفتم و با صدای خفه ای خطاب بهش لب زدم :

_تو کی هستی ؟!

با شنیدن صدام دهنش رو بست و با اخمای درهم دستاش رو به کمر زد و عصبی گفت :

_این رو باید من بپرسم که توی خونه ی آقا چیکار میکنید ؟؟

یک قدم به سمتم برداشت و با چشمای ریز شده سوالی پرسید :

_نکنه دزدی ؟؟

نکنه منظورش از آقایی که میگه آراده ؟!
عصبی از اینکه خوابم رو بهم ریخته بود به تاج تخت تکیه زدم و خشن گفتم :

_آقاتون خودش کلید اینجا رو به من داده پس چی ؟! صاحب جدید خونه منم

انگار حرفم رو باور نکرده باشه گوشی از جیبش بیرون کشید و درحالیکه شماره ای میگرفت عصبی زیرلب با خودش زمزمه میکرد :

_باید از آقا بپرسم آره

بی اهمیت بهش ملافه روی سرم کشیدم و درحالیکه بالشت زیر سرم جا به جا میکردم چشمامو بستم
لعنتی دیشب تا نیمه های صبح بیدار بودم الانم که این خوابم رو برام زهر کرده بود

بدون توجه به اون زن خدمتکار که مدام بالای سرم غُر میزد کم کم باز خوابم گرفت و نمیدونم چقدر زمان گذشته بود که یکدفعه کسی ملافه رو محکم از روم کشید

با ترس از خواب پریدم و با یادآوری برهنه بودنم بی اختیار شروع کردم به جیغ کشیدن ولی آرادی که اینکارو کرده بود انگار نه انگار دست به سینه بیخیال خیرم بود

زن خدمتکاری که هنوز حتی اسمش رو هم نمیدونستم چیه با دیدن وضعیتم خجالت زده دستش روی چشماش گذاشت و زیرلب زمزمه کرد :

_وااای خدا مرگم بده !!

دوپا داشت دوپای دیگم قرض گرفت و با عجله از اتاق خارج شد ، داشتم هنوز جیغ میزدم و دستپاچه سعی در پوشوندن بدنم داشتم که با حرفی که آراد زد یخ زدم و بی حرکت موندم

_من که دیشب همه جاتو دیدم پس الان این جیغ و‌ دادای الکیت برای چیه ؟!

لبامو بهم فشردم این حرفش که درست بود ولی بازم از شرم و خجالت از اینکه منو اینطوری توی روز روشن دیده بود کم نمیکرد پس با سری پایین افتاده خم شدم و ملافه رو دور تنم پیچیدم

پوزخند صدا داری زد و درحالیکه روم خم میشد لبه ملافه رو توی دستش گرفتم و کنایه وار گفت :

_هه الان دقیقا از کی رو گرفتی ؟! از منی که دیشب همه تنت رو لمس کردم ؟!

یکدفعه انگار چیزی رو به یاد آورده باشه صاف ایستاد و با تعجب ساختگی ادامه داد :

_آهان حواسم نبود اینم یکی از شگردای خانومه که با پا پیش میکشه بعد موقع حساس برای اینکه طرف رو تشنه نگه داره با دست پس میزنه

این حرف رو با آنچنان حرصی بیان کرد که معلوم بود هنوز از بابت دیشب عصبیه و میخواد دق و دلیش رو سر من خالی کنه

برای اینکه بیشتر از این بسوزونمش با وجود ملافه دورم به سختی بلند شدم و درحالیکه دونه دونه لباسام که روی زمین پخش و پلا بودن رو جمع میکردم خطاب بهش گفتم :

_هوووم خوب شناختی منو…… آره هر موقعیتی که باشه بازم من کسی رو که ازش حس خوب نگیرم رو پس میزنم

آخرین تیکه لباسم رو برداشتم و با پوزخندی گوشه لبم ادامه دادم :

_پس چی ؟! حتما طرف باب میلم نبوده و یا باهاش حال نکردم که پسش زدم

با این حرفم انگار آتیشش زده باشی چشماش قرمز شد عصبی به طرفم اومد و با حرص زیرلب زمزمه کرد :

_هه ….خانوم رو باش باب میلش نبوده یا حال نکرده ؟!

یکدفعه با یه حرکت به دیوار چسبوندم و با کاری که کرد دستم دور ملافه سست شد و بی اختیار بازوش رو چنگ زدم

بدن تحر…یک شده اش رو از پایین بهم چسبونده و از طرفی دیگه آنچنان بر…جستگی های بالا….تنه ام رو توی دستاش گرفته بود و نوازش میکرد که چشمام برای ثانیه ای گشاد شد و لبام نیمه باز موند

این کی بدنش تا این حد تحر…یک شده بود ؟!
خواستم پسش بزنم ولی یه حسی مانعم میشد باز داشتم خام گرمای وجودش میشدم و مدام صدایی توی ذهنم تکرار میکرد :

_مزه لباش رو نمیخوای بار دیگه بچشی ؟! برای آخرین باره ها ؟!

سرم رو تکونی دادم تا این فکرا از ذهنم بیرون برن که آراد سرش رو پایین آورد و درحالیکه دستش رو نوازش وار روی بازوم میکشید نفسش رو توی صورتم خالی کرد و چشمای خمار شده اش رو توی صورتم چرخوند و با ثابت شدن نگاهش روی لبهام

یکدفعه نمیدونم چی شد که به حدی رسیدم که اختیارم رو از دست دادم و تقریبا به سمت لبهاش هجوم بردم و ملافه از بین دستای سستم پایین افتاد

نمیدونم چقدر مشغول بوسیدنش بودم اونم در کمال تعجب ذره ای باهام همکاری نمیکرد و قشنگ عین مجسمه ای ایستاده بود که لب پایینش رو با حرص با دندون کشیدم و با نفس نفس ازش جدا شدم

با فاصله گرفتن من ازش چشماش رو باز کرد و با حالت خاصی نگاهم کرد ، اینقدر سرم داغ کرده بود که توقع داشتم ببوسم و نوازشم کنه ولی در کمال ناباوریم

پوزخندی زد و کنایه وار زمزمه کرد :

_حالا چی ؟؟ بازم مطمعنی باب میلت نبودم و باهام حال نکردی ؟!

با این حرفش یکدفعه تموم حس و حالای خوبم پرید و انگار از بلندی به پایین پرتم کرده باشن یخ زدم و بی حرف خیره اش شدم لعنتی چطور متوجه نشدم که داره بازیم میده؟!

با دیدن حالم با چندش دستی به لباش کشید و درحالیکه ازم فاصله میگرفت گفت :

_چیه لال شدی ؟!

_من من چیزه‌…..

نمیدونستم چی بگم فقط با خجالت از سوتی که داده بودم دستام رو با حرص توی هم گره زدم که چند قدمی ازم فاصله و نگاهش با حالت خاصی روی بدنم بالا پایین کرد

انگار تازه به خودم اومده باشم که لخت مادرزاد جلوش ایستادم با هین بلندی که کشیدم با عجله خم شدم تا ملافه رو بردارم که پوزخند صداداری زد و بلند گفت :

_تکون نخور !!

همونطوری که خم شده موندم و با تعجب نگاهش کردم که اشاره ای به پشت سرم کرد و با تمسخر ادامه داد :

_آخه میترسم ویوی که ازت دارم خراب شه !!

چی ؟! این چی داره میگه ؟!
با کنجکاوی به عقب چرخیدم و با دیدن آیینه بزرگی که دقیقا پشت سرم قرار داشت و من رو توی اون حالت خم شده دقیق تموم وجودم رو عین زنای پو…رن استار به نمایش گذاشته بود

چشمام رو با درد بستم و زیرلب آروم زمزمه کردم :

_گندت بزنن نازی !!

دیگه پوشوندن خودم بیفایده بود پس عصبی بدون اینکه نگاهی سمت آراد بندازم به طرف حمام راه افتادم و بدون اینکه دروقفل کنم شیر آب سرد رو باز کردم و با خشمی که درونم زبونه میکشید زیر دوش ایستادم

از سردی بیش از حد آب حس میکردم چطور نفسم بالا نمیاد و تموم تنم به لرزه افتاده ولی انگار لج کرده باشم دستم به سمت باز کردن شیر آب گرم نمیرفت و یه جورایی قصد تنبیه خودم رو داشتم

چون رفتارهایی که جدیدا ازم سر میزد غیرقابل بخشش بودن و کم کم داشتم تبدیل میشدم به یه دختر خراب‌ !!

کسی که برای رسیدن به اهدافش داشت از تن و بدنش استفاده میکرد و دست کمی از زنای سو…پر استار نداشت مخصوصا با بلای چند دقیقه پیشی که آراد سر من پیاده کرد

با نقش بستنش جلوی چشمام که چطور جلوی آیینه اونطوری ایستاده بودم و اون آراد لعنتی من رو به تمسخر گرفته بود دستام مشت شد و درحالیکه چشمام رو میبستم شروع کردم به بدوبیراه به خودم گفتن :

_خااااک تو سرت نازی لعنتی بی….

یکدفعه با حلقه بستن دستایی دور شکمم باقی حرف توی دهنم ماسید و چشمام تا آخرین حد گشاد شدن …. لعنتی توی حمامم ول کنم نبود و دنبالم اومده ؟!

پوووف مقصر خود خرم بودم که یادم رفته بود در رو قفل کنم با جلو اومدن دستش و باز کردن آب گرم کم کم دمای آب متعادل شد

عصبی درحالیکه دستاش رو از دورم باز میکردم بی حوصله گفتم :

_برو بیرون !!

از زیر دوش کنار رفتم و دست به سینه نگاش کردم تا بیرون بره ولی اون بی اهمیت کامل زیر دوش ایستاد و دستی توی موهای خیسش کشید

این کی وقت کرده بود لخت مادزاد شه ؟!
دستش که به سمت شامپوهای تو قفسه رفت بدون اینکه نگاهی به بدن برهنه اش بندازم عصبی جلوش ایستادم و خشن گفتم :

_با تو بودم گفتم یالله بیرون !!

بی اهمیت گفت :

_من قصد دارم حمام کنم تو اگه مشکلی داری خودت برو بیرون !!

عصبی موهام رو از جلوم کنار زدم و لب پایینم رو زیر دندون فشردم که یکدفعه نگاهش روی بالا…تنه برهنه ام که حالا با کنار رفتن موهام الان دقیق تو معرض دیدش افتاده بودن چرخید

نکنه فکر کنه دارم براش دلبری میکنم و یه جورایی از قصد اینکارو کردم تا بهش نخ بدم ؟!

تازه فهمیدم چه غلطی کردم که دیر بود و یکدفعه به طرف خودش کشیدم و با چشمای به خون نشسته آروم زمزمه کرد :

_بد بازی رو شروع کردی دختر !!

و بدون اینکه فرصت عکس العملی بهم بده به دیوار حموم چسبوندم و با کاری که کرد جیغم تو گلو خفه شد

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا