" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

من بی جنبه ام درست عین خری که بهش تیتاب داده باشن ذوق زده از حسی که خیلی وقت بود حسش نکرده و لذت نبرده بودم بی معطلی موهاش رو توی دستم چنگ زدم و درحالیکه لبامو به لباش فشار میدادم بهش چسبیدم

با دیدن این حرکتم و همکاریم باهاش تو گلو خندید و حین بوسه های خیسش آروم زمزمه کرد :

_هووووم ….آفرین دختر !!

ازم جدا شد سرش توی گودی گردنم فرو برد و‌درحالیکه نفسش رو درست جایی که حساس بودم خالی میکرد دستش روی بدنم کشید و ادامه داد :

_داری کم کم راه میفتی که چطور با من و زیر من باشی !!

با این حرفش که یه طورایی رنگ و بوی تمسخر داشت انگار ضربه محکمی به کله ام خورده باشه و یا کسی از بلندی به پایین پرتم کرده باشه

تموم حس و حالم به یکباره ته کشید و سرد و بی روح درحالیکه هنوز دستم پشت گردنش و دیگری توی موهاش چنگ بود بی حرکت ایستادم

یک قدم ازش فاصله گرفتم که سرش رو بلند کرد و خواست حرفی بزنه که انگشتمو روی لبهاش گذاشتم و آروم لب زدم :

_هیس ….!!

نمیدونم چه مرگم شده بود که با حرفش حس بدی داشتم و انگار نه انگار اینی که جلوم ایستاده دشمنه که با بغضی که به گلوم چنگ انداخته بود سری تکون دادم و جدی ادامه دادم :

_من عروسک توی تخت خوابت نیستم و هیچ وقتم نمیشم پس چی ؟! هه بیخیال ما شو و دنبال یه زیر خواب دیگه برای خود بگرد

و جلوی چشمای متعجب و گشاد شده اش ازش جدا شدم و خواستم بیرون برم که بازوم رو گرفت و نزدیکم شد و با لحن خاصی کنار گوشم گفت :

_من فقط با توعه که از یه رابطه کوچیک و ناقصم میرم روی ابرا و آنچنان لذتی میبرم که تا حالا با هیچ زن دیگه ای تجربه اش نکردم

سرش رو‌ نزدیک آورد و‌ در فاصله کمی از لبام طوری که نفساش روی صورتم پخش میشدن آروم ادامه داد :

_اونوقت تو ازم میخوای وقتی تو رو کنارم دارم دنبال عروسک تازه باشم ، تویی که همه حس هایی مردونه من رو بیدار میکنی اونم با چی ؟! فقط یه بوسیدن و یا لمس ساده

قبل از اینکه باز لباش لبامو لمس کنن و باز دیوونه بشم دستمو روی سینه اش گذاشتم تا به عقب هُلش بدم که عصبی شد

مُچ دستم رو گرفت پایین برد و دقیق جای حساس و ممنوعه بدنش گذاشت که با لمس چیزی که زیر دستم بود چشمام گرد شد

نمیدونم صورتم چطور بود که تو گلو خندید و گفت :

_میبینی با یه لمس کوچیک تو به چه حال و روزی افتاده ؟! منی که همیشه دیر تحر…یک میشم و دخترا وقتی میخواستن من رو در این حال ببینن باید کلی جون میکندن تا بدنم به کارهاشون واکنش بده و این حالی شه

دستش به سمت باز کردن کمربند شلوارش رفت و درحالیکه چشمای سرخ شده اش رو از روی منی که تقریبا لال شده بودم برنمیداشت با شهو…ت لب پایینم رو به دندون گرفت و توی یه حرکت سریع بازم بهم چسبید

” آراد “

بهش چسبیدم و به شدت شروع کردم به بوسیدن اون لبای سرخ و خواستنیش میدونستم کارم اشتباس ولی این دختر جاذبه ای داشت که بی اختیار من رو سمت خودش میکشید

وقتی بابا جلوی جمع اون حرفا رو بهم زد یه جور حس دل شکستگی و ناراحتی بهم دست داد و میخواستم هرچی جلودارم هست رو بزنم بشکنم

ولی نمیدونم چی شد که با وجود نازی کنارم تونستم به اعصابم مسلط بشم و برای رهایی از این مخمصه ای که توش گرفتار شدم تلاش کنم حتما راهی وجود داشت

توی فکر بودم که یکدفعه چشمم خورد به سروضع نازی که زمین تا آسمون با گذشته اش فرق میکرد لبخندی گوشه لبم نشست و توی ذهنم مدام این جمله چرخ میخورد که

_این دختر خیلی خوشگله یه خوشگلی ناب و بکر !!

یکدفعه با چیزی که بخاطرم رسید لبخند از روی لبهام پاک شد , آره باید اون رو پیش خودم میاوردم وگرنه بابا با دیدن خونه زندگیش پی به همه چی میبرد

قصدم فقط و فقط رسوندنش به خونه ای که براش در نظر گرفته ام بود ولی نمیدونم چی شد که الان درحال باز کردن دکمه های مانتو از تنش اونم درست درحالیکه بیقرار و خشن درحال بوسیدن و لمس تن همدیگه بودیم

این دختر قطعا مرگ من بود !!
آره مرگم بود که برای اولین بار توی زندگیم داشتم برای بودن نصف و نیمه با یه دختر اینطوری بال بال میزدم و سرم به دوران افتاده بود !!

منی که با وجود اون همه رابطه کامل بازم سیراب نمیشدم و در طول هر رابطه یه بلایی سر طرف‌ مقابل میاوردم و چنان بهش فشار میاوردم که از شدت لذت و‌درد بیهوش ز…یرم میفتاد

درحالیکه من هنوز یک ذره اون حس اوج و رهایی رو احساس نکرده بودم هر دفعه عصبی با تنی خسته به طرف حمام راه میفتادم تا بدنم رو از گند و کثافتی که توش غرق بودم پاک کنم

ولی الان این دختر حتی بوی عطر تنش هم برام مست کننده بود ، آخرین دکمه مانتوش‌رو هم باز کردم که با دیدن اینکه هیچ چیزی جز لباس ز…یر تنش نکرده

بی اختیار جوووونی زیرلب گفتم و بوسه ای خیس درست روی بالا…تنه اش نشوندم که با نفس نفس سرش رو کج کرد و با لحن دا…غی آروم زمزمه کرد :

_هووووم آ….راد

با شنیدن اسمم از دهنش اونم با چنین لحنی سرم رو بالا گرفتم و نگاهم رو توی صورتش چرخوندم که بیقرار به سمت لبام هجوم آورد و دستش به سمت کنار دادن لبه های پیراهنم که تقریبا باز بود رفت و سعی در بیرون آوردن اون از تنم داشت

با دیدن حال خرابش و اینکه بخاطر من توی همچین وضعیته حس خاصی توی وجودم ریشه دوند و با عجله پیراهنم رو از تنم بیرون کشیدم و درحالیکه اون رو درست کنارم شلوارم که پخش زمین بود پرت میکردم

با یه حرکت نازی رو به آغوش کشیدم و با قدمای بلند به سمت تخت خواب بردمش و همونطوری که روش پرتش کردم روی تنش خیمه زدم

حس میکردم تنم در حال انفجاره پس همونطوری که درحال بو…سیدن هم بودیم بدون اینکه بدونم دارم چیکار میکنم آروم بین پا…هاش قرار گرفتم و‌دستم به سمت پایین کشیدن شلوارش رفت

عجب آهنگیه خدا وکیلی؟ لینک دانلود کامل :https://xip.li/s7YJDg

http://dl.neginmusic.com/2020/04/Iman%20Sepanta%20-%20Sarian%20%20(128).mp3

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا