" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۵ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

آراد به سمتم پا تند کرد و خطاب به دختر خوشگلی که پشت سرش بود گفت :

_شبنم ببین این همونیه که دربارش بهت گفته بودم هااا ؟!

دختره خندید و درحالیکه با شیطنت خیره حرکات آراد میشد گفت :

_اوکی ….حالا چرا اینقدر هیجان زده ای ؟!

با این حرفش آراد صاف ایستاد دستاش رو بهم چلوند و با استرس گفت :

_واقعا ؟!

دختره سری تکون داد و زیرلب زمزمه کرد :

_آره …اونم خیلی زیاد

آراد پوووف کلافه ای کشید

_نمیدونم چم شده !!

دختره که تازه فهمیده بودم اسمش شبنمه مشت آرومی به بازوی آراد کوبید و با خنده ای که جز جدانشدنی از صورتش بود گفت :

_بیخیال این چیزا زود برو چمدونم رو که توی حیاط گذاشتم برام بیار تا شروع کنم

آراد سری تکون داد و با عجله از اتاق بیرون رفت ، تموم مدتی که اونا حرف میزدن من بی اختیار خیره صورت دختره شده بودم و پلکم نمیزدم

مخصوصا چال گونه هاش که موقع خندیدن پیدا میشدن آنچنان صورتش زیبا و بی عیب و‌ نقص بود که بی اختیار برای اولین بار جلوی یه دختر احساس کمبود کردم

نمیدونم چقدر توی فکر بودم که دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت :

_کجایی ؟! حالت خوبه ؟؟

به خودم اومدم و گیج سری تکون دادم

_آره باس ببخشید حواسم نبود !!

دستش رو به نشونه سلام سمتم گرفت و گفت :

_شبنمم دختر عموی آراد افتخار آشنایی با کی رو دارم ؟!

دستپاچه به خودم اومدم و درحالیکه دستش رو به گرمی میفشردم خطاب بهش لب زدم:

_نازی !!

سری تکون داد و خواست چیزی بگه که آراد با نفس نفس چمدون رو داخل اتاق آورد و عصبی گفت:

_ای بابا توش چی گذاشتی که اینقدر سنگینه ؟!

_واه مگه نگفتی وسایلت رو جمع کن بیار به کمکت احتیاج دارم منم آوردم دیگه

به تخت خواب اشاره ای کرد و ادامه داد :

_حالام کم غُر بزن و بزارش اونجا برام تا کارمو شروع کنم اوکی ؟!

کاری رو که میخواست براش انجام داد که دست به سینه نگاهی به آراد انداخت و گقت :

_حالام برو بیرون بزار به کارم برسم

بدون توجه به اعتراض های آراد بیرونش کرد و درحالیکه در اتاق رو قفل میکرد خطاب به من جدی حرفی زد که ناباور چی بلندی زمزمه کردم و چند قدم عقب رفتم

_اووووه آروم دختر مگه چی‌گفتم … پرده گوشم پاره شدا

دستی به گوشاش کشید که اخمامو توی هم کشیدم و دست به سینه شاکی گفتم :

_فکرشو از سرت بیرون کن !!

_چرا اونوقت ؟!

دکمه بالایی لباسم رو بستم و درحالیکه دنبال یه چیزی میگشتم تا موهام بپوشونم و اون حوله رو از دورشون جدا کنم با غیض گفتم :

_ازم میخوای جلوت لُخت مادرزاد بشم تا اپلاس….مپلا…. اههههه

دستمو به اطراف تکون دادم و با حرص ادامه دادم:

_اسمش رو زبونم نمیچرخه بکنی که چی بشه ؟!

خندید و درحالیکه به طرف چمدونش که روی تخت بود میرفت و بازش میکرد گفت :

_چه بانمکی تو …اوکی حالا که دوست نداری بیا بشین روی صندلی تا از صورتت شروع کنم

بی حرکت ایستادم و زیرچشمی و مشکوک نگاش کردم که برگشت تا جعبه توی دستش روی میز بزاره که با دیدن حالتم با تعجب گفت :

_چرا اینطور عجیب غریب نگاه میکنی بیا دیگه !!

بیخیال موهام شدم و به اجبار رفتم و روی صندلی نشستم که با یه حرکت حوله رو از روی موهام کشید و جلوی چشمای گشاد شده ام نگاه کلی به موهام انداخت و ناباور گفت :

_اووووه خدای من موهات چقدر بلندن !!

بی حوصله لبخندی در جواب حرفش زدم که بالاخره بعد از چند دقیقه وَر رفتن با موهام بالاخره بیخیالشون شد و درحالیکه چیزی دور گردنش میبست روی صورتم خم شد و گفت :

_یه کم درد داره ولی یه کم که گذشت بی حس میشه و متوجه نمیشی !!

چی ؟! این داره از چی‌حرف میزنه وقتی دید هنوز دارم چپ چپ و با گیجی نگاش میکنم نخ اصلاح رو محکم پشت لبم زد که دادی زدم و انگار تازه متوجه شده باشم چه بلایی سرم اومده

از روی صندلی بلند میشدم و همونطوری که توی هوا میپریدم دستپاچه نالیدم :

_وااای صورتم ….بامن چیکار کردی ؟!

کلافه دستاش که هنوز از شوک حرکت من روی هوا خشک شده مونده بودن رو پایین انداخت و اخماشو توی هم کشید :

_یعنی چی این بچه بازی ها ؟! هرکاری میخوام بکنم نمیزاری که

دندوناش روی هم فشرد و با حرص ادامه داد :

_اصلا وایسا ببینم اینجا چه خبره ؟! مگه مسخره کار شمام ؟!

عصبی خواست از اتاق بیرون بره که با یادآوری اون زن و انتقامی که لحظه به لحظه داشتم بهش نزدیک تر میشدم با دستای مشت شده زیرلب زمزمه کردم :

_ وایسا ….حله هر چی تو بخوای !!

روی صندلی نشستم درحالیکه سرمو تکیه میدادم چشمامو بستم که پوووف کلافه ای کشید و به سمتم اومد

با هر حرکت بند اصلاحی که روی صورتم مینداخت فقط درد بود و درد که حس میکردم و انگار آتیش به وجودم انداخته باشن بی جون زیر دستاش افتاده بودم

نمیدونم چقدر زمان گذشته بود که بالاخره ازم فاصله گرفت و با نفس نفس گفت :

_میتونی چشماتو باز کنی !!

چشمامو با درد باز کردم که نگاهم از توی آیینه به خودم خورد و ناباور لب زدم :

_این منم ؟!

نیم نگاهی به آیینه انداخت و با پوزخندی گوشه لب گفت :

_شک داری ؟!

باورم نمیشد تا این حد تغییر بکنم صورتم که همیشن پر بود از مو ، مخصوصا پشت لبم حالا صاف و تمیز شده بودن و ابروهای پر پشتم هم تقریبا تمیز شده بودن و باریک شده بودن

وقتی دید هیچی در جوابش نمیگم و فقط با تعجب دارم به صورتم دست میکشم پووف کلافه ای کشید و درحالیکه به طرف چمدونش میرفت گفت :

_اینقدر به صورتت دست نزن !!

بالای سرم ایستاد و درحالیکه روم خم میشد جعبه ماسکی که دستش بود رو فشاری داد و یه مقداری ازش روی پوستم ریخت

_یه مدت بزار این روی صورتت باشه تا الهتابش بخوابه اوکی ؟؟

سری تکون دادم که پوزخندی زد و شنیدم زیرلب گفت :

_انگار زبونش رو موش خورده و اونی نیست که چند دقیقه پیش همش باهام بحث میکرد

حوصله بحث باهاش رو نداشتم و الان فقط و فقط داشتم به هدفم فکر میکردم !!
چیزی که این همه سال منتظرش بودم و حسرتش رو خوردم

بعد از گذشت چند دقیقه از روم صورتم برش داشت و درحالیکه نگاه کلی به صورتم مینداخت جعبه لوازم آرایشی از کیفش بیرون کشید و با دقت کارش رو‌شروع کرد

چشمامو بستم و گذاشتم راحت کارش رو بکنه که نمیدونم چی شد زیر دستش خوابم گرفت و کم کم تو دنیای بی خبری فرو رفتم

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که کسی تکون محکمی بهم داد و با حرص گفت :

_پاشو ببینم گرفتی خوابید !؟

گیج چشمای غرق خوابم رو باز کردم که شبنم با حرص چشم غره ای بهم رفت و عصبی خواست چیزی بگه ولی یکدفعه نمیدونم چش شد که دهنش نیمه باز موند و درحالیکه کم کم لبخندی گوشه لبش سبز میشد با بُهت زیرلب زمزمه کرد :

_ایول به خودم چی ازت ساختم !!

با این حرفش صاف نشستم و به آیینه نگاهی انداختم که با دیدن دختر تو آیینه یه لحظه کوپ کردم و خشکم زد

از بس توی لباسای پسرونه غرق شده و خودم رو از یاده بودم که حالا با دیدن دختر زیبایی که لباش به سرخی میزد و گونه هاش به طرز ماهرانه ای رنگ گرفته بودن

و بدتر از همه چشمای آبی رنگ خمارش بودن که حالا با مژهای بلند مشکی و خط چشم ظریفی که قاب گرفته شده بودن از اون یه دختر زیبای تموم عیار ساخته بودن

آب دهنم رو قورت دادم که انگار تازه به خودش اومده باشه با عجله پشت سرم قرار گرفت و درحالیکه موهامو سشوار و اتو میکشید گفت :

_بعد اینکه کار موهات تموم شد فقط کافیه لباسایی که برات آورم بپوشی تا کارت تموم شه اوکی ؟!

سری تکون دادم که بعد از اتمام کارش دستی روی شونه ام کشید و گفت :

_حالا میتونی لباستو بپوشی!!

زشت بود ازش تشکر نبودم پس به آرومی لب زدم :

_ممنون دستت درست آبجی

خندید و گفت :

_خوشم از طرز صحب…..

یکدفعه با باز شدن در اتاق و دیدن کسی که توی قاب در ایستاده بود حرفش نیمه تموم موند

http://dl.neginmusic.com/99/02/17/Ehsan%20Daryadel%20-%20Talkhi%20-%20128%20-%20Neginmusic.Com.mp3

دانلود آهنگ جدید احسان دریا دل همینک در رسانه نگین موزیک لینک دانلود آهنگ : https://xip.li/MCNSwq

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا