" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_آاااخ مگه دستم بهت نرسه میکشمت !!

پوزخندی گوشه لبم نشست و بلند فریاد زدم :

_شتر در خواب بیند پنبه دانه !!

با عجله وارد پذیرایی شدم که بلند صدام زد و‌گفت :

_پر دور و اطراف خونه از آدمای آریای پره حالا جرات داری پاتو بیرون بزار دختره چموش !!

صدای آ…ه و نا…له هاش هنوزم میومد با فکر به اینکه قصد فریب دادنم رو داره بلکه از ترس بمونم و اونم ازم سواستفاده بکنه فرصت فرار رو از دست ندادم و خواستم بیرون برم

ولی با فکری که به ذهنم رسید برای اطمینان به طرف اف اف راه افتادم و دکمه اش رو فشردم ولی هیچ چیزی معلوم نبود و قسمتی که توی دیدم بود سکوت محض برقرار بود

هه میدونستم دروغ میگه !!
آخه بعد این همه مدت چرا آریا بیخیال من نشده باشه ؟! مطمعنن میدونن آراد از من خبری نداره و این کارگاه بازی برای پیدا کردن من رو کنار گذاشتن

با قدمای بلند از خونه بیرون زدم وارد حیاط که شدم خواستم به سمت در خروجی برم که با یادآوری پولا به طرف ماشین قدم تند کردم

کیف و کوله ام رو بیرون کشیدم و با اخمای درهم به طرف در خروجی راه افتادم ولی هنوز دستم روی دستگیره در ننشسته بود که صدای دو نفر از پشت در به گوشم رسید که خطاب به همدیگه میگفتن

_مطمعنی کسی تو ماشینش بود ؟!

_دقیق نمیدونم قربان فقط از دور حس کردم داره با کسی که تو ماشین کنارشه جرو بحث میکنه

_اینطوری نمیشه باید سرگوشی آب بدیم ببینیم کسی باهاش تو خونه هست یا نه

با ترس گوشم رو از در فاصله دادم و صاف ایستادم وااای خدایا میخوان بیان داخل خونه چرا ؟!

زیر لب آروم زمزمه کردم :

_کارم تمومه

با دو عقب گرد کردم و با نفس نفس وارد خونه شدم و در رو از داخل قفل کردم و بهش تکیه زدم

هنوز همون حالتی نشسته بودم و حالم جا نیومده بود که صدای عصبی آراد باعث شد دستپاچه چشمامو باز کنم

_دختره وحشی حالا دیگه کارت به جایی رسیده که منو میزنی هااااا ؟؟

به طرفم یورش آورد که بلند شدم و قبل از اینکه دستش بهم برسه فرار کردم

_وایسا ببینم کجا داری در میری ؟!

حدود ربع ساعت بود که دور سالن میچرخیدیم ولی مگه قصد کوتاه اومدن داشت ؟! دیگه نفسم بالا نمیومد و با نفس نفس خم شدم که دستایی دور کمرم حلقه شد با ترس پریدم و جیغ خفه ای کشیدم

_خوب من رو میزنی و در میری ؟!

تقلا کردم تا از دستش در برم ولی بخاطر هیکلش که تقریبا دو برابر من بود بی فایده بود و با یه حرکت درست عین گونی زیر بغلم زد و درحالیکه با قدمای بلند و عصبی به سمت اتاق راه میفتاد گفت :

_کم وَرجه ورجه کن !!

روی تخت پرتم کرد و قبل از اینکه عکس العملی نشون بدم با یه حرکت روم خیمه زد و دستام رو بالا سرم نگه داشت حرصی دندونامو روی هم سابیدم

و این بار با پاهام سعی کردم حرکتی انجام بدم که پاهامو بین پاهای قوی و قدرتمندش قفل کرد و عصبی گفت :

_به نفعته آروم بگیری تا من کارم رو بکنم…اوکی ؟!

با فکر به کاری که میخواست انجام بده مو به تنم سیخ شد و با نفس های بریده حرصی غریدم :

_چه کاری روانی ؟! مگه من میزارم الکی یکی عفتم رو لکه دار کنه هااااا

نگاه به خون نشسته اش رو توی صورتم چرخوند و عصبی گفت :

_باید مطمعن شم چون آریا کسی نیست که تا حالا کسی تونسته باشه از دستش در بره اونم چی ؟! درست از روی تختش

پوست گردنم رو بین دندوناش گرفت و درحالیکه میکشید با حرص ادامه داد :

_پس چی‌…..کم جفتک بنداز !!

دیگه تقریبا گریه ام گرفته بود گیر چه زبون نفهمی افتاده بودم خدایا !!!

عصبی سرمو به اطراف تکون دادم و با حرص غریدم :

_اصلا بتوچه یارووو هاااا ؟! تو رو سَنَنَه که باهاش خوابیدم یا نه ؟! اصلا شاید دلم بخواد بهش بدم و زیرش ح…

با سیلی که توی صورتم خورد باقی حرف تو دهنم ماسید سرم کج شد ؛ آراد با خشمی که اولین بار بود ازش میدیدم با یه حرکت لباسم رو توی تنم جر داد و با حرص غرید :

_که دلت میخواد بهش بدی هااا ؟! آدمت میکنم نازی

هنوز از سیلی که بهم زده بود گیج و منگ بودم که دستش روی شلوارم نشست و بدون توجه به تقلاهام پایین کشیدش

حالا تنها با یه جفت لباس ز..یر رنگ و رو رفته جلوی دیدش بودم که خودش رو از پایین بهم فشرد که با حس بر..جستگی بین پاهاش چشمام گرد شد

_گفتی دلت چی میخواد ؟!

با دیدن سکوتم بالا تنه ام رو توی چنگش فشرد که از درد آخی از بین لبهام بیرون اومد که سرش رو پایین دقیق کنار گوشم آورد و با خشم زمزمه کرد :

_بنظرت حالا زود نیست برای آ…خ و او…خ کردن ؟!

زیرش تقریبا قفل شده بودم و قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم و اونم همونطوری که روم بود خواست تنها چیز باقی مونده تنش که همون لباس زیر..ش بود رو پایین بکشه که یکدفعه نمیدونم چش شد که با چشمای که شهو..ت ازشون میبارید بی حرکت موند

با نفس های بریده دستمو روی سینه اش گذاشتم تا به عقب هُلش بدم که به خودش اومد و جدی پرسید :

_توام شنیدی ؟! صدای چی بود ؟!

من که بخاطر برهنه بودن و گرمای که از بدنش ساطع میشد تموم هوش و حواسم رو از دست داده بودم و هنوز بخاطر کاری که میخواست باهام بکنه از ترس قلبم تند تند میزد

آب دهنم رو قورت دادم و حواس پرت لب زدم :

_هاااا ؟!

وقتی دید من دارم گیج میزنم با یه حرکت از روم بلند شد و درحالیکه با همون سروضع برهنه بیرون میرفت عصبی خطاب بهم گفت :

_از اتاق بیرون نیا فهمیدی ؟!

با بسته شدن در به خودم اومدم و با عجله از روی تخت بلند شدم و درحالیکه لباسام میپوشیدم زیرلب حرصی خطاب به خودم زمزمه کردم :

_هه آقا رو باش !!

واقعا فکر میکرد برای یه ثانیه دیگه اینجا میمونم ؟!

با قدمای بلند به سمت در رفتم ولی هنوز دستم روی دستگیره ننشسته بود که با یادآوری افراد آریا که در خونه کمین نشسته بودن و میخواستند هر طوری شده سروگوشی آب بدن ببینن چه خبره خشکم زد

واااای خدایا نکنه خودشون باشن؟!
باید تا دیرنشده یه کاری میکردم آره

با این فکر در رو باز کردم تا ببینم راهی نیست تا مخفیانه از خونه خارج بشمم که سینه به سینه آرادی شدم که با اخمای درهم نگاهم میکرد و دستپاچه گفتم :

_چی خبر ب…..

دستش روی دهنم فشرد و درحالیکه به داخل اتاق هُلم دادم و آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_هیس ….!

داخل شدیم که به در اتاق کوبیده شدم و همونطوری که بهم میچسبید عصبی غرید :

_مگه بهت نگفتم بیرون نیای هااااا ؟!

خواستم چیزی بگم ولی بخاطر دستش جز آوایی نامفهموم چیز دیگه ای از بین لبهام خارج نمیشد وقتی تلاشم رو برای حرف زدن دید

سری تکون داد و خواست چیزی بگه که صدای تق تق کفشای زنی و بعدش تقه ای که به در اتاق خورد باعث شد بی حرکت بمونه

_آراد کوشی من و بابات منتظرتیم هاااا ؟!

بازم این زن !!!
با شنیدن صداش اونم توی فاصله به این نزدیکی که جز در اتاق فاصله ای بینمون نبود حس خفگی بهم دست داد و بی اختیار دستم روی بازوی آراد چنگ شد

آراد با حرص آروم زیرلب زمزمه کرد :

_لعنتی ….الان وقتی بود که اومدید اینجا !!

و بلند تر طوری که صداش بیرون بره ادامه داد :

_الان میام !!

ازم جدا شد و با عجله لباساشو تنش کرد و به طرف در اتاق راه افتاد و خواست بیرون بره ولی نمیدونم یکدفعه چی یادش افتاده باشه به طرف منی که هنوز کنار در با دستای مشت شده ایستاده بودم برگشت و گفت :

_فعلا که شانس آوردی…. در ضمن فکر بیرون رفتن از این خونه به سرت نزنه چون دور خونه پُره از افراد آریا تو که نمیخوای گیرشون بیفتی ؟! میخوای ؟!

از شنیدن صدای اون زن هنوز گیج و منگ بودم و فقط سری در تایید حرفش تکون دادم که متعجب ابرویی بالا انداخت و بدون حرفی دیگه ای بیرون رفت و بعد از چند دقیقه صداشون به گوشم رسید که آراد عصبی میگفت :

_میشه بگید کلیدای خونه من رو از کجا آوردید ؟!

با شنیدن صدای اون زن و چیزی که گفت بی اختیار چند قدم جلو رفتم و گوشم رو به در اتاق چسبوندم

کسب درآمد با گوش دادن به آهنگ های ناب تا ۱۰۰ تومان برای هر آهنگ کافیه از اینجا وارد شید

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا