" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_ گفتم که عزیز حالش خوب نیست !!

یکدفعه انگار تموم قدرتم رو از دست داده باشم بی اختیار پاهام لرزید و پهن زمین شدم وقتی دید حرفی نمیزنم صدام زد و گفت :

_الووو نازی گوشت با منه ؟!

گوشی رو بین دستای لرزونم محکم گرفتم و به سختی لبهام رو تکونی دادم و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میاد نالیدم :

_آ….آره !!

نفسش رو توی گوشی فوت کرد

_حالا نمیخواد زیاد بترسی

ازم میخواست نترسم ؟! چطور همچین چیزی از من میخواد ؟!
منی که با بی رحمی تموم توی سرش کوبیده بودم و مسؤل تموم این اتفاقات بودم

سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمای دردمندم روی هم فشردم مگه قبلا نگفته بود حالش بهتر شده ؟! پس الان یکدفعه چی شد که حالش وخیمه ؟!

_حا….حالش که داشت خوب میشد یکدفعه چی شده ؟!

با این حرفم یکدفعه به نظرم جاخورده باشه به لُکنت افتاد و دستپاچه گفت :

_هاااا ؟! نمیدونستی بیمارای توی بخش مراقبت های ویژه همیشه وضعیتشون ثابت نیست ؟؟

بی اختیار سرم رو آروم به دیوار پشت سرم کوبیدم و لبم رو با حرص زیر دندون فشردم ، حالا باید چه خاکی توی سرم میریختم اگه میمیرد چی ؟!

با این فکر چشمام تا آخرین حد گشاد شد و با استرس نالیدم :

_اگ….اگه بمیره چی ؟! میفتم زندان ؟!

_اوووه چرا هی نفوس بد میزنی دختر ؟!

بی توجه به حرفای اون بلند شدم و درحالیکه گوشی رو جایی بین گوشم و گردنم میزاشتم با عجله در کمد لباسی رو باز کردم و چند دست لباسی رو که داشتم توی کوله پشتیم جا دادم و با نفس نفس نالیدم :

_نمیتونم اینجا بمونم باس یه مدت برم گم و گور شم !!

_کجا ؟! مگه جایی هم برای رفتن داری ؟!

با این حرفش دستم از حرکت ایستاد و کوله از بین دستای سرد و یخ زده ام روی زمین افتاد ، راست میگفت مگه منی که تموم عمرم توی این محله گذروندم جایی هم برای رفتن و پنهون شدن داشتم ؟!

پوووف کلافه ای کشیدم که چشمم خورد به کیف پول گوشه کمد و با فکری که به ذهنم رسید جدی گفتم :

_ بالاخره یه جایی رو برای موندن پیدا میکنم

خم شدم و درحالیکه کیف پول رو از بین لباسا بیرون میکشیدم با عجله ادامه دادم :

_کاری نداری ؟! باس قطع کنم

یهویی و بدون هیچ مقدمه ای یکدفعه گفت :

_بیا خونه ی من !!

چی ؟! میرفتم درست توی لونه زنبورا ؟!

جایی که آریا و افرادش چهارچشمی مواظبشن و منتظرن پامو اون جا بزارم ؟!

پوزخندی گوشه لبم نشست و کنایه وار خطاب بهش گفتم :

_هه خونه ی تو ؟! جایی که پام نرسیده کت بسته افراد آریا میگیرنم و اونوقت جام کجاس ؟! ته گونی و بعدش اولین جا روی تخت آقا آری…

داشتم همینطوری میگفتم که با دادی که آراد زد یه طورایی خفه خون گرفتم

_چ….چی ؟! تخت آریا ؟؟ مگه قبلا بهت دست زده ؟!

اووه خدایا عجب گندی زدم سکوت کردم که عصبی غرید :

_با توام مگه لال شدی ؟!

وقتی دید باز سکوت کردم و چیزی نمیگم عصبی صدام زد و گفت :

_از جات تکون نمیخوری فهمیدی ؟! دارم میام اونجا

بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه گوشی رو قطع کرد و من وحشت زده صاف نشستم

واااای حالا باید چه خاکی توی سرم میریختم ؟!
میخواد بیاد اینجا چیکار ؟!

باید تا نیومده از دستش در میرفتم با این فکر با عجله لباس درست درمونی تنم کردم و کولم روی دوشم انداختم و بعد از به دست گرفتن کیف پولا به طرف در خروجی رفتم

با رسیدن به حیاط بدون اینکه سرم رو بالا بگیرم با قدمای بلند به سمت در خروجی راه افتادم

وای‌ از شانش بد من حیاط شلوغ بود و هرکی مشغول انجام دادن کاری بود ولی جرات سوال پرسیدن و اظهار نظر درباره من رو نداشتن و فقط زیرچشمی نگاهم میکردن

از این موقعیت سواستفاده کردم و با قدمای بلند از بین آدما گذشتم و از خونه بیرون زدم و با نفس نفس نگاهم رو به آسمون دوختم

_دمت گرم اوس کریم که بد جور هوامو داری !!

از بین کوچه ها گذشتم و تا نزدیکی خیابون اصلی راه رفتم که با دیدن آژانس اون سمت خیابون کیفم توی دستم فشردم که به ستمش قدم بردارم که کسی از پشت سر روی شونه ام کوبید و با لحن آرومی کنار گوشم لب زد :

_جایی تشریف میبری مادمازل ؟!

با شنیدن صدای آراد فهمیدم که بدجور گیر افتادم و کار از کار گذشته اصلا لعنتی چطور من رو پیدا کرد ؟! به اجبار طرفش برگشتم و درحالیکه لبخند میزدم دستپاچه گفتم :

_هاااا اره منتظر تو بودم دیگه !!

نگاهش روم بالا پایین کرد و کم کم اخماش توی هم کشید و با غیض گفت :

_آره خیلی تابلوعه که منتظر من بودی

عصبی کیف و کوله رو از دستم کشید و به طرف ماشینش رفت

اه اینا رو داره با خودش کجا میبره ؟!
با عجله دنبالش راه افتادم و دستپاچه گفتم :

_وایسا ببینم کجا داری میبری اونا رو ؟!

پشت ماشینش نشست و بی اهمیت بهم شیشه ها رو بالا کشید به اجبار در ماشین باز کردم و عصبی گفتم :

_وسایلم رو رٓد کن بیاد من با تو جایی نمیام شیرفهم شدی ؟!

نگاهش رو به رو دوخت و با لحن خشنی از پشت دندونای کلید شده اش غرید :

_یا سوار میشی یا پیاده میشم و خودم برای سوار کردنت دست به کار میشم اونوقت عواقبش پای خودته !!

میدونستم دیوونه اس و الان توی محل آبروریزی درمیاره پس بعد از مکثی چند ثانیه ای سوار شدم که یکدفعه جلوی چشمای گرد شده ام قفل مرکزی رو زد و ماشین با سرعت از جاش کنده شد

به طوری رانندگی میکرد که فقط وحشت زده سرجام صاف نشسته بودم و درحالیکه ناخون هامو توی صندلی زیر پام فرو میکردم سعی داشتم به خودم مسلط باشم و از ترسم کم کنم

ولی بی فایده بود و آنچنان توی خیابون ها ویراژ میداد و از روی دست اندازها رد میشد که نزدیک بود تموم دل و روده ام رو بالا بیارم

نیم نگاهی به صورت عصبیش انداختم و با صدایی لرزون لب زدم :

_ماشین رو نگه……نگهدار

ولی اون انگار کور و کر شده باشه فرمون بیشتر توی دستاش فشرد و با سرعت توی خیابون فرعی پیچید که بخاطر نبستن کمربند تقریبا روش افتادم

بی اختیار دادی از ترس کشیدم و دستامو روی سینه و بازوش گذاشتم یکدفعه پاشو روی ترمز فشرد که ماشین با صدای بدی کنار خیابون متوقف شد

با نفس نفس سرمو بالا گرفتم و با ضعف و سرگیجه ای که دچارش شده بود آروم لب نالیدم :

_ای….این چه وضع رانندگی کردنه یابووو

با یه حرکت از خودش جدام کرد و به عقب هُلم داد که ناباور ازش فاصله گرفتم با چشمای به خون نشسته دندوناش روی هم سابید و بی مقدمه گفت :

_تا کجا با آریا پیش رفتی ؟!

با این حرفش چند ثانیه بی حرکت خیره اش شدم ولی زود به خودم اومدم و درحالیکه نگاهم رو ازش میدزدیم بی تفاوت گفتم :

_نمیفهمم منظورت چیه !؟

پوزخندی گوشه لبش نشست

_هه خودت که پشت تلفن سوتی دادی که روی تختش بودی و الان پیش من داری خودت رو به خنگی میزنی ؟!

با داد ادامه داد :

_هااااا ؟! من رو بگو که فکر میکردم خانوم با هیچکس نبوده نگو هرشب…..

باقی حرفش رو ناتموم گذاشت و کلافه چندبار دستشو به صورتش کشید

با اینکه از صدای بلند داد زدنش ترسیده بودم ولی با این حرفش دیگه آمپرم زده بود بالا و عصبی گفتم :

_هرشب چی ها ؟! باشه من خراب ، من هرزه ، من زیرخواب این و اون ولی بتوچه ها ؟!

محکم روی بازوش کوبیدم و خشن ادامه دادم :

_هااااا تو رو سَنَنَه حاجی ؟!

دندوناش روی هم سابید و چیزی نگفت که خم شدم و کیف و کوله ام رو برداشتم و خواستم پیاده شم که یکدفعه ماشین روشن کرد و انگار به سرش زده باشه زیرلب خشن زمزمه کرد :

_کجا ؟! من و تو کارمون با هم تموم نشده

بدون توجه به داد و فریادهای من با سرعت توی خیابون ها لایی میکشید و با رسیدن به محله ای که به شدت برام آشنا میزد از ترس افراد آریا خفه خون گرفتم و خم شدم

با دیدن این حرکتم پوزخند گوشه لبش پررنگ تر شد و عصبی گفت :

_هه نگو از آریا میترسی ؟!

با رسیدن در خونه اش ریموت رو برداشت و قفل در خونه رو زد و درحالیکه دستش محکم روی فرمون میکوبید خشن زیرلب اضافه کرد :

_بگو چرا در به در دنبال خانوم میگرده نگو که…..

_چرا چرت و پرت بهم میبافی ؟!

وارد حیاط که شدیم با عجله در سمت من باز کرد و درحالیکه نگاهش روی هیکلم میچرخوند با حرص غرید :

_اینطوری فایده نداره باید خودم عملی مطمعن شم تا کجا باهات پیش رفته و……

دستم رو گرفت و دنبال خودش کشوند ، انگار تازه از شوک خارج شده باشم با یه حرکت دستم از دستش بیرون کشیدم و عصبی غریدم :

_هووووی ولم کن ببینم !

سینه به سینه ام ایستاد و با حرص گفت :

_چیه میترسی ؟! نکنه بند رو آب دادی ؟!

دستم رو به نشونه برو بابا روی هوا تکونی دادم و مسیر در خروجی رو در پیش گرفتم حوصله بحث و کلکل بیخود باهاش رو نداشتم اصلا به اون ربطی نداشت که اینطوری برای من شاخ شده بود

ولی هنوز چند قدمی نرفته بودم که یکدفعه با معلق شدنم توی هوا جیغ خفه ای از ترس کشیدم و دستامو دور گردن آراد انداختم

_داری چیکار میکنی بزارم زمین !!

بدون توجه به تقلاهام در سالن رو باز کرد و عصبی فریاد کشید :

_خفه خون بگیر تا کارمو انجام بدم وگرنه ….

وارد اتاقش شد و با یه حرکت روی تخت انداختم و درحالیکه پیراهنش از تنش بیرون میکشید و روی زمین مینداخت دستش به سمت کمربندش رفت و خشن ادامه داد :

_خودت زیر…م زجر میکشی !!

واقعا این آدم به سرش زده بود چون از بس حرص و خشم چشماش رو کور کرده بود که انگار هیچ چی رو نمیبینه

خودم روی تخت عقب کشیدم و درحالیکه داشتم از درون میلرزیدم ولی خودم رو نباختم و خشن لب زدم :

_اووووه بس کن دیوونه بازی هاتو پسر !!

کمربندش رو کناری روی زمین انداخت و بدون اینکه چشمای به خون نشسته اش رو از روم برداره دستش به سمت پایین کشیدن شلوارش رفت که دستپاچه ادامه دادم :

_من و آریا هیچ رابطه ای باهم نداشتیم باور کن !!

شلورش رو کناری انداخت و حالا تنها به یه لباس زیر رو به روم ایستاده بود و بی حرف به طرفم اومد ، نه واقعا دیوونه شده !!

با ترسی که توی وجودم ریشه دونده بود خیز برداشتم تا فرار کنم که کمرم رو گرفت و با تموم قدرت آنچنان روی تخت پرتم کرد که برای ثانیه ای جلوی چشمام سیاهی رفت

سرم کج شد و آخی از بین لبهام بیرون اومد که بی معطلی روم خیمه زد و درحالیکه سرش توی گودی گردنم فرو میبرد عصبی از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_آروم بگیر که به نفع خودته !!

دستش به سمت باز کردن دکمه های مانتوم رفت که با فکری که به ذهنم رسید بی حرکت موندم تا فکر کنه آروم گرفتم مِک عمیقی به گردنم زد و با دستاش روی برجستگی های تنم کشید بعد از چند دقیقه سرش رو عقب کشید و خواست چیزی بگه

که با تموم قدرت با سر آنچنان توی صورتش کوبیدم که دادی از درد کشید و درحالیکه با دستش دماغ و دهنش رو میفشرد روی تخت کنارم افتاد

فرصت رو از دست ندادم و با وجود درد بدی که توی سر خودمم پیچیده بود نفس نفس زنون خودم رو از روی تخت پایین انداختم و با قدمای نامتعادل از اتاق بیرون زدم که با صدای دادش و چیزی که گفت بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.Aronafhar2019.mp3

دانلود کامل این آهنگ جدید از آرون افشار لینک دانلود: https://xip.li/9TxnTG

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا