" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۱

با عرض سلام خدمت دوستان بابت اشتباه پارت قبلی عذر میخواییم پارت قبل و پارت جدید رو در این پارت از اول قرار دادیم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

با دیدن محتویات داخل کیف جفت ابروهام بالا پرید و آب دهنم رو صدادار قورت دادم ؛ هیچ وقت این همه پول اونم یکجا ندیده بودم …آخه من بچه پایین شهری رو چه به این همه پول ؟! بیشترین پولی که من تا حالا دیده بودم پول دزدی که هر از چندگاهی که با بچه ها دور هم جمع میشیدم و یه کار بزرگ و نون و آب دار میکردیم بود

که رقمش باز چیزی نبود و برای بچه پولدارای بالاشهری پول خورد حساب میشد ؛ فکر نمیکردم واقعا این همه پول رو به من بده و سر حرفش بمونه ! با ناباوری دستمو روی تراول های تانخورده کشیدم و با چشمایی که از خوشی برق میزد زیرلب زمزمه کردم :

_باورم نمیشه !!

چندتاشون بیرون کشیدم و درست عین ندید بدیدا جلوی صورتم گرفتم و درحالیکه به دماغم نزدیک میکردم و بو میکشیدم چشمامو بستم و آروم زیرلب زمزمه کردم :

_هووووووم بوی زندگی میدن !!

هنوز چشمام بسته بودن که با تقه ای که به در اتاق خورد چشمام تا آخرین درجه گشاد شدن و سیخ سرجام ایستادم

یعنی کی میتونه باشه ؟!
دستپاچه و هول پول توی دستمو توی کیف انداختم و زیپش رو کشیدم و حیرون نگاهم رو توی اتاق به دنبال جایی برای پنهون کردنش بودم

که باز تقه ای به در اتاق زد و صدای عصبی مریم به گوشم رسید که گفت :

_باز کن در رو ….میدونم اون تویی

با شنیدن صدای مریم نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم ، میدونستم صد در صد برای دعوا و بحث اومده و تقریبا خیالم از بابت کیف راحت شده بود

میدونستم تا دو دقیقه دیگه در رو باز نکنم در رو میشکنه پس با عجله کیف رو داخل کمد درب و داغونم انداختم و درحالیکه چند دست از لباسامو روش مینداختم بلند خطاب بهش گفتم :

_دارم لباس عوض میکنم الان میام چه خبرته ؟!

برای اینکه به چیزی شک نکنه مانتوی تنم رو با یه حرکت بیرون کشیدم و درحالیکه یکی از لباسای دیگه رو جلوی بالاتنه برهنه ام میگرفتم با قدمای بلند به سمت در رفتم و بازش کردم

دستش که به قصد در زدن بالا اومده بود روی هوا خشک شد و نگاه حیرونش از موهای بازم که دورم ریخته بود تا روی لباس ز….یر تورتوریم که قسمتی ازش در معرض دیدش بود کشیده شد

و یکدفعه انگار تازه به خودش اومده باشه به داخل اتاق هُلم داد و درحالیکه خودشم داخل میشد عصبی گفت :

_دیووونه شدی این چه سروضعیه اومدی در اتاق ؟!

چشم غره ای بهش رفتم و درحالیکه پیراهنم رو تنم میکردم کنایه وار گفتم :

_مگه گذاشتی لباس بپوشم اینقدر کوبیدی ب…..

دستش رو جلوم گرفت و انگار تازه یادش اومده برای چی اینجا اومده عصبی گفت :

_زود بگو اون پسره که دم در اگه دیر میرسیدم میخواستی لباش رو از جا بکنی کی بود؟!

خودم رو به کوچه علی چپ زدم و همونطوری که موهام رو میبستم گیج خطاب بهش لب زدم :

_ها ؟! چی

عصبی تخت سینه ام کوبید و بلند گفت :

_درد و چی ….یالله زود تند سریع بگو بببنم اون کی بود ؟!

از شدت ضربه دستش اخمامو توی هم کشیدم

_آخ دستت چه سنگین شده !؟

چشم غره توپی بهم رفت

_نمیشه هی حرف رو نپیچونی ؟!

پیرهنم توی تنم مرتب کردم و یکدفعه با ضعفی که توی بدنم پیچید یادم افتاد که امروز اصلا غذای درست حسابی نخوردم پس به طرف پیکنیک روی زمین رفتم و درحالیکه باهاش ور میرفتم تا روشنش کنم خطاب بهش گفتم :

_کیس جدیده !!

چندثانیه حرفی ازش به گوش نرسید یکدفعه عصبی تقریبا جیغ کشید :

_چی ؟؟؟؟؟؟

سعی کردم عادی باشم و جلوش سونی ندم وگرنه کلاهم پس معرکه بود

با روشن شدن پیکنیک ماهیتابه کوچیکمو روش گذاشتم و درحالیکه مقداری روغن داخل ظرف میریختم عادی خطاب بهش لب زدم :

_همین که شنیدی…. کیس خوبیه برای تیغ زنی نه ؟!

ناباور کنارم روی زمین نشست

_از کی تا حالا رفتی توی این کارا ؟! تو که هیچ وقت خوشت نمیومد از بدنت به عنوان ابزار پول درآوردن استفاده کنی

تخم مرغی رو از داخل ظرف کنارم برداشتم و بعد از شکستنش داخل ماهیتابه ریختمش و با دقت خیره جلزولز کردنش شدم

_آدما عوض میشن !!

با شنیدن لحن سرد و یخ زده ام مات موند و ناباور خیرم شد بی اهمیت نمکدون رو برداشتم و مقداری روی غذا پاشوندم که با بُهت گفت :

_باور نمیکنم کارت به اینجا رسیده باشه !!

با دستگیره ماهیتابه رو با یه حرکت روی زمین انداختم و درحالیکه بلند میشدم نایلون نون رو از یخچال بیرون کشیدم و باز روی زمین مینشستم به سردی لب زدم :

_زندگی آدمو وادار به خیلی از کارها میکنه !!

سرمو بالا گرفتم و با اشاره ای به نمیرو داخل ماهیتابه اضافه کردم :

_بیا یه لقمه بزن !!

نگاهش رو بین من و ظرف غذا چرخوند و یکدفعه عصبی بلند شد

_هه ….واقعا برات متاسفم فکر نمیکردم به تنها چیز باقی مونده برات هم گند بزنی !!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبم باشه بیرون رفت و درو بهم کوبید

عصبی لقمه توی دستمو کف ماهیتابه پرت کردم و با حرص زیرلب زمزمه کردم :

_گندت بزنن نازی !!

اشتهام کور شده بود پس بلند شدم و بی معطلی به طرف کمدم راه افتادم و بعد از پوشیدن مانتویی موهام رو بالای سرم چندلایه جمع کردم و کلاهی سرم کردم و بعد از برداشتن مقداری از پولا بدون توجه به تاریکی هوا از اتاقم بیرون زدم

باید تا دیر نشده سراغ کارهای نیمه تمومم میرفتم و اونا رو سروسامون میدادم

با سری پایین افتاده درحالیکه عمیقا توی فکر بودم از پیچ کوچه رد شدم و بی توجه به جمع پسرایی که دورهم نشسته بودن به طرف خونه خاله طلعت راه افتادم

با رسیدن به خونشون تقه ای به در زدم ولی کسی درو باز نکرد ، یعنی خوابیدن ؟! اونم به این زودی ؟! تازه سرشبه !!

اخمامو توی هم کشیدم و محکم تر تقه ای در زدم که طولی نکشید صدای عصبی نیره به گوشم رسید

_چه خبره مگه سرآوردی ؟!

در رو که باز کرد دهن باز کرد چیزی بگه ولی یکدفعه با دیدن من باقی حرفش رو خورد و با تعجب پرسید :

_عه نازی تویی ؟!

بدون توجه به حرفش بی معطلی به عقب هُلش دادم و با یه حرکت وارد خونه شدم

_تعارف نمیزنی بیام داخل ؟!

با چشمای گشاد شده از حرکاتم سری تکون داد و درحالیکه درخونه رو میبست خطاب بهم گفت :

_آره آره بیا داخل !!

سری تکون دادم

_خاله چطوره ؟!

با سوال ناگهانیم پاهاش از حرکت ایستاد و نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد

_از وقتی خودت دیدیش زیاد نمیگذره که….میخوای چطور باشه هنوزم همونطوریه !!

چند بسته پولی که همراه خودم آورده بودم رو از جیبم بیرون کشیدم و‌ به سمتش گرفتم توی تاریکی حیاط چند ثانیه بی حرکت نگاهشون کرد

که دستمو جلوی صورتش تکونی دادم و جدی لب زذم :

_بگیر و فردا ببر بیمارستان بستریش کن !!

پلکی زد و ناباور گفت :

_اینا همه پوله ؟!

دستش رو گرفتم و با یه حرکت کشیدمش و اون رو به قسمت روشن حیاط و‌ نزدیک زیر لامپ کم سوی دستشویی کشوندم و پولا رو زیر نور گرفتم

_آره میبینی پوله ؟!

با خوشحالی از اینکه کم کم مشکلاتم دارن حل میشن خندیدم و با ذوق ادامه دادم :

_فردا میری و کاری رو گفتم انحام میدی نگران باقی هزینه اش هم نباش خودم میدم گرفتی ؟!

گیج سری تکون داد که پولا رو کف دستش گذاشتم و درحالیکه عقب گرد میکردم و ازش فاصله میگرفتم خطاب بهش گفتم :

_خوبه…. منم باس برم حواست باشه

هنوز چند قدمی ازش فاصله نگرفته بودم که مُچ دستمو گرفت و با نگرانی پرسید :

_ولی این همه پول رو از کجا آوردی ؟!

لبخند اطمینان بخشی زدم

_نگران من نباش فقط فکر و ذهنت رو بزار روی کاری که بهت سپردم باشه ؟!

به اجبار سری تکون داد که بی معطلی و قبل از اینکه باز سوال پیچم کنه از خونشون بیرون زدم

بعد از اینکه تقریبا خیالم از بابت نیره و خاله طلعت راحت شده بود با عجله خودم رو به خونه رسوندم بعد از قفل کردن در اتاق روی تشکم دراز کشیدم و نگاهم رو به سقف دوختم

حالا باید چیکار میکردم ؟!

به اولین چیزی که میخواستم رسیدم و این هدفی که داشتم از جلوی چشمام کنار رفته بود واقعا فکر و روز به بیماری خاله داشت از پا درم میاورد

حالا که میدونستم به زودی با این پولا میتونه عمل کنه خیالم راحت شده بود و راحت میتونستم به چیزای دیگه فکر کنم

و چیزی که مهم تر از همه چی برام بود چیزی نبود جز انتقام !!

ولی با یادآوری حرفایی که بار آخر به آراد زده بودم اخمامو توی هم کشیدم و‌ ضربه‌ آرومی به سرم کوبیدم

_خاک تو سرت اونا چی بود بهش گفتی !!

عصبی به پهلو چرخیدم و درحالیکه بالشت رو زیر سرم تکون میدادم خشن زیرلب ادامه دادم :

_باید هر طوری شده رابطه ام رو با آراد حفظ کنم اون تنها برگ برنده منه !!

هنوز توی فکر بودم که یکدفعه با یادآوری گوشیش که هنوز پیشم بود سیخ سرجام نشستم و سعی کردم یادم بیاد آخرین بار کجا گذاشتمش ؟؟

با چیزی که به خاطرم رسید بلند شدم و با عجله به سمت کمد لباسی رفتم یادمه بار آخر اون رو داخل مانتو سبز لجنی که تنم بود گذاشتم احتمالا الانم توی جیبشه !!

توی تاریکی و به وسیله نور کمی که از بیرون داخل اتاق میشد به سختی مانتوم رو پیدا کردم و تا دستمو روی جیبش کشیدم حسش کردم و با خوشحالی بیرونش کشیدم

تا دکمه اش رو فشردم صفحه اش روشن شد ولی آلارم بالای صفحه اش نشون میداد که زیاد شارژ نداره و درحال خاموش شدنه پس بی معطلی شارژی که آراد بهم داده بود رو به شارژ زدم

و درحالیکه گوشی رو بهش وصل میکردم به دیوار تکیه زدم و با عجله شماره اش رو پیدا کردم و با دقت خیره اش شدم

حالا باید چیکار میکردم ؟!
چطوری باید سر صحبت رو باهاش باز میکردم ؟!

اوووف از دست تو نازی که دو کلام بلد نیستی با پسرا حرف بزنی و از زیر زبونشون حرف بیرون بکشی فقط بلدی یقشون رو بگیری و بحث و دعوا راه بندازی

سراغ پیام دادن رفتم آره این بهترین کار بود به دروغ پول ها رو بهونه کردم و با اینکه مطمعن بودم رقمشون درسته ولی الکی براش نوشتم

_پولا درستن دیگه ؟!

ارسال شد منتظر بودم که جواب بده ولی یکدفعه صفحه گوشی روشن شد و با افتادن اسمش زیرلب لعنتی گفتم …چرا داره زنگ میزنه آخه ؟!

آمادگی صحبت کردن باهاش رو نداشتم آب دهنم رو صدادار قورت دادم و درحالیکه نفسم رو با فشار بیرون میفرستادم آیکون سبز رنگ رو فشردم ولی هنوز گوشی دم گوشم نزاشته بودم که صدای عصبیش تو گوشم پیچید که خشن گفت :

_یعنی چی پولا درستن ؟! اولا توی کار من دروغ و کلک نیست دوما اگه اعتماد نداری سواد که داری بشمرشون

گیج هااایی گفتم که عصبی گفت :

_با تو حرف میزنمااا گوشت با منه ؟!

خودمم میدونستم حرف چرتی برای باز کردن صحبت باهاش زدم پس لبامو بهم فشردم بدون اینکه بدونم دارم چی میگم اون موضوع رو کلا بیخیال شدم و گیج سوالی پرسیدم :

_عزیز چی شد ؟؟! خبر جدیدی ازش نداری ؟!

چند ثانیه سکوت کرد و بعد از مکثی آروم گفت :

_جدی جدی انگار حالت خرابه

_هااااا ؟! نه

لبامو بهم فشردم و گیج ادامه دادم :

_فقط میخواستم حالش رو بپرسم…فقط همین !!

پوووف کلافه ای کشید و گفت :

_هیچ خبری ازش ندارم !!

ناامید سرم رو به دیوار تکیه زم و به سختی لب زدم :

_واقعا ؟!

اهووومی زیرلب زمزمه کرد که انگار تموم انرژیم رو گرفته باشن سکوت کردم که بعد از مکثی خسته گفت :

_ولی آمارش رو درآوردن زیادم برام سخت نیست

با این حرفش ذوق زده صاف نشستم

_اینکارو میکنی ؟!

_آره فردا یادم باشه یه خبری ازش میگیرم

از اینکه هرچی ازش میخواستم بی حرف طولی نمیکشد برام انجام میداد خجالت زده موهامو پشت گوشم زدم و با لُکنت لب زدم :

_ م…ممنون !!

بعد از چند دقیقه سکوت تو گلو خندید و گفت :

_باورم نمیشه واسه یه بارم که شده مثل بچه آدم داری رفتار میکنی !!

با این حرفش چشمام گرد شد و عصبی بهش توپیدم :

_یعنی چی این حرفت ؟!

با خنده ادامه داد :

_هیچی فقط دارم چیزایی جدید ازت میبینم !!

با این حرفش نفسم تو سینه حبس شد نمیدونست که این تغییر ناگهانی من همش فیلم و برای اینکه باز بهش نزدیک بشمه ، برای اینکه به چیزی شک نکنه گستاخ گفتم :

_شاید لیاقت اینکه خوب باهات رفتار کنم رو نداشتی !!

_چی؟؟؟

تو گلو خندیدم و با شیطنت ادامه دادم :

_استاد مغرور و از خودراضی که جز تا نوک دماغش چیزی رو نمیبینه و فقط و فقط به خودش اهمیت میده به نظرت لایق احترامه ؟!

آهانی زمزمه کرد و خبیث در جوابم گفت :

_لایق نیستم ها ؟؟! اوکی شما این ترم نمره که میخوای ؟؟

با یادآوری دو تا از درسام که زیر نظر اون بودن چشمام گرد شد و با ترس لب زدم :

_این چه ربطی به نمره های من داره ؟!

_بعدا متوجه میشی …حالام خوابم میاد بای

وحشت زده گوشی رو توی دستام فشردم و با لحن آرومی صداش زدم و گفتم :

_میتونی الکی چیزا رو بهم ربط ندی ؟! چه ربطی به نمره های من داره آخه

_شرط داره

_چه شرطی ؟!

با حرفی که زد چشمام گرد شد و متعجب لب زدم :

_چی گفتی ؟؟!! عمرأ

_اوکی خودت خواستی حالام خدافظ

وحشت زده نه ای زیرلب زمزمه کردم و چشمامو بستم

_باشه باشه میام ولی امشب نه !!

_چرا ؟!

خسته از دیوار فاصله گرفتم و به سختی لب زدم :

_چون خیلی امروز درگیر بودم برای همون خسته ام

_اهوووو تو و درگیری ؟! مگه چه کار مهمی داشتی که باید انجام میدادی ؟!

_چیزه آخه ….

توی حرفم پرید و کنایه وار گفت :

_آهان حواسم به شغل شریف دزدی و کیف قاپیت نبود اونم خیلی درگیر میکنه آدمو

با حرص از پشت دندونای چفت شده غریدم :

_آرااااااااااد

خندید و میون خنده بریده بریده گفت :

_او…اوکی حالا حرف رو نپیچون بالاخره کی میای ؟!

اینم چه مشکوک میزد برای چی میخواست من باز به خونه اش برم و تا این حدم اصرار داشت ؟!

با فکرایی مثبت ۱۸ که به ذهنم رسید مو به تنم راست شد و با استرس نالیدم :

_حالا چه گیری دادی به اومدن من ؟! اصلا چه خوبیت داره دختر جوون این ساعت از شب بیاد خونه به پسر مجرد ؟!

چند ثانیه سکوت توی گوشی پیچید یکدفعه آنچنان قهقه ای زد که باعث شد گوشی رو از گوشم فاصله بدم ، خوب که خندید گفت :

_یه طوری میگی انگار تو نبودی که تا همین دیروز زیر….م بودی و داشتم بهت حال میدادم طوری که صدای نفس نفس زدنات هنوز توی گوشمه !!

با این حرفش یه حالی شدم و آب دهنم رو صدادار قورت دادم

_اصلا…..اصلا هم اینطور نیست چرا داری چرت بهم میبافی ؟!

_هه چرت ؟! کاری نداره کافیه بد…نت زیر دستام باشه تا کاری کنم باز بخاطر من به اوج برسی و خودت برام لَه لَه بزنی

میدونستم تموم حرفاش حقیقت دارن ولی نمیخواستم باز دُم به تله اون بدم پس نفسم رو به سختی بیرون دادم و بی مقدمه یکدفعه گفتم :

_کاری نداری ؟!

_این حرفت یعنی من راست میگم و باز داری دَر میری ؟!

چیزی برای گفتن نداشتم که خندید و ادامه داد :

_در ضمن اگه میخوای این ترم مشروط نشی فردا شب میای به آدرسی که برات میفرستم وگرنه خودت بهتر میدونی چی میشه…حالام شب بخیر

و بدون ابنکه بزاره من حرفی بزنم تماس رو قطع کرد و من رو مات و مبهوت سرجام باقی گذاشت

نمیدونم چند دقیقه اس تماس قطع شده و من گوشی به دست همونجوری نشسته بودم که بالاخره به خودم میام و درحالیکه نفسم رو با فشار بیرون میفرستم

گوشی رو همونطوری که به شارژر وصله کنار دیوار میزارم و خسته روی تشکم دراز میکشم و چشمای خسته ام روی هم میزارم اوووف خدایا چقدر درگیر بودم امروز !!

یکدفعه با یادآوری حرف آخر آراد بی اختیار حس خاصی تو وجودم پیچید و برای اینکه بیخیالش بشم به پهلو چرخیدم و درحالیکه پتو روی خودم میکشیدم

کلافه زیرلب نالیدم :

_به خودت بیا نازی !!

چشمامو بستم و همونطوری که سعی میکردم به آراد و حرفاش فکر نکنم کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح برخلاف همیشه که با سروصدای و بازی بچه ها از خواب بیدار میشدم با صدای مکرر زنگ گوشی گیج بیدار شدم و به زور لای پلکای سنگین و بهم چسبیده ام رو باز کردم

ولی هرچی سعی میکردم که بلند شم از بس تنم خسته بود که بی اختیار باز پلکام روی هم می افتاد و بی توجه به گوشی که تقریبا داشت خودکشی میکرد باز به خواب رفتم

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با ضربه محکمی که به در اتاق خورد از خواب پریدم و ترسیده و گیج صاف سرجام نشستم که با شنیدن جیغ و خنده بچه ها کلافه بلند فریاد زدم :

_ساکت…..اگه گذاشتید دو دقیقه بخوابم ای بابا ؟!

ولی اونا بدون اهمیت به من به بازی کردنشون ادامه دادن ، باز سر جام افتادم و درحالیکه بالشت زیر سرم تکونی میدادم خواستم بخوابم

ولی با دیدن عقربه های ساعت که دو ظهر رو نشون میداد چشمام گرد شد و با بُهت زیرلب زمزمه کردم :

_واقعا من انقدر خوابیدم ؟!

بلند شدم و گیج از اتاقم بیرون رفتم و بعد از شستن دست و صورتم به اتاقم برگشتم ولی هنوز در رو نبسته بودم که چشمم خورد به گوشی که چراغ کوچیک چشمک زنش روشن خاموش میشد

بیخیال در شدم و با قدمای بلند به طرف گوشی رفتم و برش داشتم تا قفل صفحه اش رو باز کردم با حجم زیادی از تماس های از دست رفته از طرف آراد مواجه شدم

با تعجب جفت ابروهام بالا پرید و دستم روی اسمش لغزید و خواستم شمارش رو بگیرم ولی با یادآوری حرفای دیشبش پشیمون شده سری تکون دادم و زیرلب زمزمه کردم :

_حتما میخواد باز چرت و پرتای دیروزش تحویلم بده

بیخیال گوشیو روی زمین گذاشتم ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که صدای زنگش بلند شد و اسم آراد روی صفحه خاموش روشن شد

این تماس های مکررش عجیب بود نمیدونم چرا یکدفعه به دلشوره افتادم و حس کردم اتفاق بدی افتاده پس با عجله تماس رو وصل کردم که با شنیدن صدای آراد و چیزی که گفت لرزون زیرلب نالیدم :

_چی ؟!

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.commasih.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید مسیح و آرش ای پی لینک دانلود:https://xip.li/AFLUzy

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا