" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

عصبی تخت سینه ام کوبید و بلند گفت :

_درد و چی ….یالله زود تند سریع بگو بببنم اون کی بود ؟!

از شدت ضربه دستش اخمامو توی هم کشیدم

_آخ دستت چه سنگین شده !؟

چشم غره توپی بهم رفت

_نمیشه هی حرف رو نپیچونی ؟!

پیرهنم توی تنم مرتب کردم و یکدفعه با ضعفی که توی بدنم پیچید یادم افتاد که امروز اصلا غذای درست حسابی نخوردم پس به طرف پیکنیک روی زمین رفتم و درحالیکه باهاش ور میرفتم تا روشنش کنم خطاب بهش گفتم :

_کیس جدیده !!

چندثانیه حرفی ازش به گوش نرسید یکدفعه عصبی تقریبا جیغ کشید :

_چی ؟؟؟؟؟؟

سعی کردم عادی باشم و جلوش سونی ندم وگرنه کلاهم پس معرکه بود

با روشن شدن پیکنیک ماهیتابه کوچیکمو روش گذاشتم و درحالیکه مقداری روغن داخل ظرف میریختم عادی خطاب بهش لب زدم :

_همین که شنیدی…. کیس خوبیه برای تیغ زنی نه ؟!

ناباور کنارم روی زمین نشست

_از کی تا حالا رفتی توی این کارا ؟! تو که هیچ وقت خوشت نمیومد از بدنت به عنوان ابزار پول درآوردن استفاده کنی

تخم مرغی رو از داخل ظرف کنارم برداشتم و بعد از شکستنش داخل ماهیتابه ریختمش و با دقت خیره جلزولز کردنش شدم

_آدما عوض میشن !!

با شنیدن لحن سرد و یخ زده ام مات موند و ناباور خیرم شد بی اهمیت نمکدون رو برداشتم و مقداری روی غذا پاشوندم که با بُهت گفت :

_باور نمیکنم کارت به اینجا رسیده باشه !!

با دستگیره ماهیتابه رو با یه حرکت روی زمین انداختم و درحالیکه بلند میشدم نایلون نون رو از یخچال بیرون کشیدم و باز روی زمین مینشستم به سردی لب زدم :

_زندگی آدمو وادار به خیلی از کارها میکنه !!

سرمو بالا گرفتم و با اشاره ای به نمیرو داخل ماهیتابه اضافه کردم :

_بیا یه لقمه بزن !!

نگاهش رو بین من و ظرف غذا چرخوند و یکدفعه عصبی بلند شد

_هه ….واقعا برات متاسفم فکر نمیکردم به تنها چیز باقی مونده برات هم گند بزنی !!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبم باشه بیرون رفت و درو بهم کوبید

عصبی لقمه توی دستمو کف ماهیتابه پرت کردم و با حرص زیرلب زمزمه کردم :

_گندت بزنن نازی !!

اشتهام کور شده بود پس بلند شدم و بی معطلی به طرف کمدم راه افتادم و بعد از پوشیدن مانتویی موهام رو بالای سرم چندلایه جمع کردم و کلاهی سرم کردم و بعد از برداشتن مقداری از پولا بدون توجه به تاریکی هوا از اتاقم بیرون زدم

باید تا دیر نشده سراغ کارهای نیمه تمومم میرفتم و اونا رو سروسامون میدادم

با سری پایین افتاده درحالیکه عمیقا توی فکر بودم از پیچ کوچه رد شدم و بی توجه به جمع پسرایی که دورهم نشسته بودن به طرف خونه خاله طلعت راه افتادم

با رسیدن به خونشون تقه ای به در زدم ولی کسی درو باز نکرد ، یعنی خوابیدن ؟! اونم به این زودی ؟! تازه سرشبه !!

اخمامو توی هم کشیدم و محکم تر تقه ای در زدم که طولی نکشید صدای عصبی نیره به گوشم رسید

_چه خبره مگه سرآوردی ؟!

در رو که باز کرد دهن باز کرد چیزی بگه ولی یکدفعه با دیدن من باقی حرفش رو خورد و با تعجب پرسید :

_عه نازی تویی ؟!

بدون توجه به حرفش بی معطلی به عقب هُلش دادم و با یه حرکت وارد خونه شدم

_تعارف نمیزنی بیام داخل ؟!

با چشمای گشاد شده از حرکاتم سری تکون داد و درحالیکه درخونه رو میبست خطاب بهم گفت :

_آره آره بیا داخل !!

سری تکون دادم

_خاله چطوره ؟!

با سوال ناگهانیم پاهاش از حرکت ایستاد و نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد

_از وقتی خودت دیدیش زیاد نمیگذره که….میخوای چطور باشه هنوزم همونطوریه !!

چند بسته پولی که همراه خودم آورده بودم رو از جیبم بیرون کشیدم و‌ به سمتش گرفتم توی تاریکی حیاط چند ثانیه بی حرکت نگاهشون کرد

که دستمو جلوی صورتش تکونی دادم و جدی لب زذم :

_بگیر و فردا ببر بیمارستان بستریش کن !!

پلکی زد و ناباور گفت :

_اینا همه پوله ؟!

دستش رو گرفتم و با یه حرکت کشیدمش و اون رو به قسمت روشن حیاط و‌ نزدیک زیر لامپ کم سوی دستشویی کشوندم و پولا رو زیر نور گرفتم

_آره میبینی پوله ؟!

با خوشحالی از اینکه کم کم مشکلاتم دارن حل میشن خندیدم و با ذوق ادامه دادم :

_فردا میری و کاری رو گفتم انحام میدی نگران باقی هزینه اش هم نباش خودم میدم گرفتی ؟!

گیج سری تکون داد که پولا رو کف دستش گذاشتم و درحالیکه عقب گرد میکردم و ازش فاصله میگرفتم خطاب بهش گفتم :

_خوبه…. منم باس برم حواست باشه

هنوز چند قدمی ازش فاصله نگرفته بودم که مُچ دستمو گرفت و با نگرانی پرسید :

_ولی این همه پول رو از کجا آوردی ؟!

لبخند اطمینان بخشی زدم

_نگران من نباش فقط فکر و ذهنت رو بزار روی کاری که بهت سپردم باشه ؟!

به اجبار سری تکون داد که بی معطلی و قبل از اینکه باز سوال پیچم کنه از خونشون بیرون زدم

بعد از اینکه تقریبا خیالم از بابت نیره و خاله طلعت راحت شده بود با عجله خودم رو به خونه رسوندم بعد از قفل کردن در اتاق روی تشکم دراز کشیدم و نگاهم رو به سقف دوختم

حالا باید چیکار میکردم ؟!

به اولین چیزی که میخواستم رسیدم و این هدفی که داشتم از جلوی چشمام کنار رفته بود واقعا فکر و روز به بیماری خاله داشت از پا درم میاورد

حالا که میدونستم به زودی با این پولا میتونه عمل کنه خیالم راحت شده بود و راحت میتونستم به چیزای دیگه فکر کنم

و چیزی که مهم تر از همه چی برام بود چیزی نبود جز انتقام !!

ولی با یادآوری حرفایی که بار آخر به آراد زده بودم اخمامو توی هم کشیدم و‌ ضربه‌ آرومی به سرم کوبیدم

_خاک تو سرت اونا چی بود بهش گفتی !!

عصبی به پهلو چرخیدم و درحالیکه بالشت رو زیر سرم تکون میدادم خشن زیرلب ادامه دادم :

_باید هر طوری شده رابطه ام رو با آراد حفظ کنم اون تنها برگ برنده منه !!

هنوز توی فکر بودم که یکدفعه با یادآوری گوشیش که هنوز پیشم بود سیخ سرجام نشستم و سعی کردم یادم بیاد آخرین بار کجا گذاشتمش ؟؟

با چیزی که به خاطرم رسید بلند شدم و با عجله به سمت کمد لباسی رفتم یادمه بار آخر اون رو داخل مانتو سبز لجنی که تنم بود گذاشتم احتمالا الانم توی جیبشه !!

توی تاریکی و به وسیله نور کمی که از بیرون داخل اتاق میشد به سختی مانتوم رو پیدا کردم و تا دستمو روی جیبش کشیدم حسش کردم و با خوشحالی بیرونش کشیدم

تا دکمه اش رو فشردم صفحه اش روشن شد ولی آلارم بالای صفحه اش نشون میداد که زیاد شارژ نداره و درحال خاموش شدنه پس بی معطلی شارژی که آراد بهم داده بود رو به شارژ زدم

و درحالیکه گوشی رو بهش وصل میکردم به دیوار تکیه زدم و با عجله شماره اش رو پیدا کردم و با دقت خیره اش شدم

حالا باید چیکار میکردم ؟!
چطوری باید سر صحبت رو باهاش باز میکردم ؟!

اوووف از دست تو نازی که دو کلام بلد نیستی با پسرا حرف بزنی و از زیر زبونشون حرف بیرون بکشی فقط بلدی یقشون رو بگیری و بحث و دعوا راه بندازی

سراغ پیام دادن رفتم آره این بهترین کار بود به دروغ پول ها رو بهونه کردم و با اینکه مطمعن بودم رقمشون درسته ولی الکی براش نوشتم

_پولا درستن دیگه ؟!

ارسال شد منتظر بودم که جواب بده ولی یکدفعه صفحه گوشی روشن شد و با افتادن اسمش زیرلب لعنتی گفتم …چرا داره زنگ میزنه آخه ؟!

آمادگی صحبت کردن باهاش رو نداشتم آب دهنم رو صدادار قورت دادم و درحالیکه نفسم رو با فشار بیرون میفرستادم آیکون سبز رنگ رو فشردم ولی هنوز گوشی دم گوشم نزاشته بودم که صدای عصبیش تو گوشم پیچید که خشن گفت :

_یعنی چی پولا درستن ؟! اولا توی کار من دروغ و کلک نیست دوما اگه اعتماد نداری سواد که داری بشمرشون

گیج هااایی گفتم که عصبی گفت :

_با تو حرف میزنمااا گوشت با منه ؟!

خودمم میدونستم حرف چرتی برای باز کردن صحبت باهاش زدم پس لبامو بهم فشردم بدون اینکه بدونم دارم چی میگم اون موضوع رو کلا بیخیال شدم و گیج سوالی پرسیدم :

_عزیز چی شد ؟؟! خبر جدیدی ازش نداری ؟!

چند ثانیه سکوت کرد و بعد از مکثی آروم گفت :

_جدی جدی انگار حالت خرابه

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.comaronafshar.mp3

برای دانلود کامل آهنگ جدید آرون افشار کلیک کنید

زمان انتشار پارت رمان های آنلاین هر ۴ روز یکبار تغییر یافت

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا