" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۵۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۵۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

طاها پسر سربه زیر و آقای محله بود که حالا عصبی و با صورتی رنگ پریده و چشمایی به خون نشسته نگام میکرد و چشم ازم برنمیداشت

امروز اصلا حوصله نداشتم پس کیف پول رو توی دستم جا به جا کردم و خواستم بی حرف از کنارش بگذرم که جلوی چشمای ناباورم نزاشت و باز راهم رو بست

با تعجب سرم رو بالا گرفتم و سوالی پرسیدم :

_چیه ؟!

لباش رو بهم فشرد و انگار گفتن حرفی براش سخته با لُکنت و به سختی گفت :

_او….اون پسره سوسوله کی بود ؟!

اولین بار بود میدیدم طاها به روابط من حساس شده چون اصلا نه بهش ربطی داشت نه این چیزا برای من عجیب و غیر ممکن میزد

چون من از بچگی توی جمع پسرا بزرگ شده بودم و به جا عروسک دخترونه از سروکول پسرا بالا میرفتم ، از گیجی در اومدم و ناباپر زیرلب زمزمه کردم :

_هااااا ؟!

دندوناش با حرص روی هم فشرد و خشن گفت :

_گفتم کی بود ؟!

پوزخندی گوشه لبم نشست و عصبی غریدم :

_هرکی که بود تو رو سَنَنَه ؟؟ هاااا

درحالیکه از خشم تند تند نفس میکشید عصبی گفت :

_فقط خواستم بگم که مواظب باشی به این پسرا نمی…..

دستم رو جلوش به نشونه سکوت گرفتم که ساکت شد بلند و عصبی گفتم :

_روابط من به خودم مربوطه پس خوشحال میشم دخالت نکنی !!

با این حرفم چندثانیه مات و مبهوت شد ولی خودش رو نباخت درحالیکه سرش رو پایین مینداخت با حرص گفت :

_بله به خودتون مربوطه ولی نمیدونستم اینقدر راحت خودت رو در اختیار پسرا میزاری در ضمن باز خواستی بشی عروسکش تو ماشین و توی محله نکن حداقل بزار ببرتت تو خونه و تختش این….

پس اونم منو دیده بود ولی با طرز حرف زدنش و نیش و کنایه اش نمیدونم چی شد که دستم بالا رفت و با تموم قدرت سیلی محکمی توی صورتش زدم ، درحالیکه تموم بدنم از شدت خشم میلرزید عصبی از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_خفه شووووو !!

دستش روی صورتش گذاشت و با پوزخند تلخی گوشه لبش گفت :

_چیه ؟ بهت برخورد ؟!

انگشتم رو تهدید وار جلوی صورتش تکونی دادم و عصبی گفتم :

_خفه میشی و در دهنت رو گِل میگیری وگرنه اون روی منم میبینی ….گرفتی ؟!

با تنه محکمی که بهش کوبیدم از کنارش گذشتم ولی هنوز چند قدمی باهاش فاصله نگرفته بودم که صدام زد و گفت :

_چند ؟!

متعجب پاهام از حرکت ایستادن این حرفش یعنی چی ؟! که خودش رو بهم رسوند و درحالیکه رو به روم می ایستاد دستی به ته ریشش کشید و جلوی چشمای ناباورم باز حرفش رو تکرار کرد و گفت :

_با تو بودم گفتم قیمت یه شبت چند ؟!

یعنی چی این حرفش ؟! یعنی من رو تا این حد خراب و هر…زه دیده که داره قیمت یه شب رو ازم میپرسه ؟!

انگار تازه از شوک حرفش بیرون اومده باشم چند بار پلک زدم و درحالیکه آب دهنم رو قورت میدادم ناباور لب زدم :

_تو …..الان با من بودی ؟!

انگار نه انگار اون طاهای سربه زیر و گوشه گیر محله ، صد درجه تغییر کرده بود دستی گوشه لبش کشید و جدی گفت :

_آره …فقط کافیه قیمتت رو بگی نترس شاید در حد اون سوسولای بالا شهری نباشم ولی دستمون به دهنمون میر….

تموم وجودم از خشم میلرزید عصبی با یه حرکت یقه اش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش که باقی حرفش نصف و نیمه موند و با چشمای گرد شده خیرم شد

سرم رو جلو بردم و درحالیکه نگاهمو توی صورتش میچرخوندم عصبی از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_در دهنت رو گِل میگیری یا نه ؟!

چیزی نگفت که عصبی تکونی بهش دادم و بلند غریدم :

_هااااا چیه لال شدی ؟! کارت به جایی رسیده که برای من قیمت میزاری ؟!

عصبی به عقب هُلش دادم و برای اینکه خیالش رو راحت کنم به دروغ ادامه دادم :

_هرچند مجبور به توضیح دادن به یابویی مثل تو نیستم ولی محض اطلاعت شازده اون که تو دیدی عشقمه و هرکاری هم دلم بخواد باهاش میکنم چه تو خیابون چه تو خونه

چشماش گردتر از این نمیشد و مات و مبهوت دهن نیمه بازش رو چندبار برای گفتن حرفی بهم زد ولی جز آوایی نامفهوم چیزی از بین لبهاش خارج نمیشد

میدونستم طاها چندساله عاشق و دل باخته منه و حالا با فهمیدن اینکه من کسی رو‌دوست دارم اینطوری حالش گرفته شده و اصلا نمیدونه چی بگه

پوزخند گوشه لبم پررنگ تر شد ؛ خم شدم تا کیفم رو که زمین انداخته بود بردارم که صدای ناباورش به گوشم رسید که گفت :

_دا….ری دروغ میگی !!

کیفم رو محکم توی دستم فشردم و همونطوری که با تمسخر سرتاپاش رو از نظر میگذروندم خطاب بهش گفتم :

_برام مهم نی چی فکر میکنی ولی……

بهش نزدیک شدم و انگشتم رو چندبار محکم به شونه اش کوبیدم و عصبی ادامه دادم :

_دیگه دَم پَرم نبینمت وگرنه تضمین نمیکنم این قیافه تی تیش مامانت سالم از زیر دستم بیرون بره فهمیدی ؟!

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم اخمامو توی هم کشیدم و با قدمای بلند از کنارش گذشتم و به طرف خونه راه افتادم

عوضی زیرلب زمزمه کردم و قبل از اینکه باز کسی بیاد و به پروپام بپیچه وارد اتاقم شدم و درحالیکه در رو از داخل قفل میکردم

پرده ها رو کشیدم و با عجله گوشه اتاق جایی که اگه یک درصد کسی از بیرون نگاه میکرد دیدی نداشت و نمیتونست منو ببینه روی زمین نشستم و کیف رو باز کردم

با دیدن محتویات داخل کیف جفت ابروهام بالا پرید و آب دهنم رو صدادار قورت دادم ؛ هیچ وقت این همه پول اونم یکجا ندیده بودم …آخه من بچه پایین شهری رو چه به این همه پول ؟! بیشترین پولی که من تا حالا دیده بودم پول دزدی که هر از چندگاهی که با بچه ها دور هم جمع میشیدم و یه کار بزرگ و نون و آب دار میکردیم بود

که رقمش باز چیزی نبود و برای بچه پولدارای بالاشهری پول خورد حساب میشد ؛ فکر نمیکردم واقعا این همه پول رو به من بده و سر حرفش بمونه ! با ناباوری دستمو روی تراول های تانخورده کشیدم و با چشمایی که از خوشی برق میزد زیرلب زمزمه کردم :

_باورم نمیشه !!

چندتاشون بیرون کشیدم و درست عین ندید بدیدا جلوی صورتم گرفتم و درحالیکه به دماغم نزدیک میکردم و بو میکشیدم چشمامو بستم و آروم زیرلب زمزمه کردم :

_هووووووم بوی زندگی میدن !!

هنوز چشمام بسته بودن که با تقه ای که به در اتاق خورد چشمام تا آخرین درجه گشاد شدن و سیخ سرجام ایستادم

یعنی کی میتونه باشه ؟!
دستپاچه و هول پول توی دستمو توی کیف انداختم و زیپش رو کشیدم و حیرون نگاهم رو توی اتاق به دنبال جایی برای پنهون کردنش بودم

که باز تقه ای به در اتاق زد و صدای عصبی مریم به گوشم رسید که گفت :

_باز کن در رو ….میدونم اون تویی

با شنیدن صدای مریم نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم ، میدونستم صد در صد برای دعوا و بحث اومده و تقریبا خیالم از بابت کیف راحت شده بود

میدونستم تا دو دقیقه دیگه در رو باز نکنم در رو میشکنه پس با عجله کیف رو داخل کمد درب و داغونم انداختم و درحالیکه چند دست از لباسامو روش مینداختم بلند خطاب بهش گفتم :

_دارم لباس عوض میکنم الان میام چه خبرته ؟!

برای اینکه به چیزی شک نکنه مانتوی تنم رو با یه حرکت بیرون کشیدم و درحالیکه یکی از لباسای دیگه رو جلوی بالاتنه برهنه ام میگرفتم با قدمای بلند به سمت در رفتم و بازش کردم

دستش که به قصد در زدن بالا اومده بود روی هوا خشک شد و نگاه حیرونش از موهای بازم که دورم ریخته بود تا روی لباس ز….یر تورتوریم که قسمتی ازش در معرض دیدش بود کشیده شد

و یکدفعه انگار تازه به خودش اومده باشه به داخل اتاق هُلم داد و درحالیکه خودشم داخل میشد عصبی گفت :

_دیووونه شدی این چه سروضعیه اومدی در اتاق ؟!

چشم غره ای بهش رفتم و درحالیکه پیراهنم رو تنم میکردم کنایه وار گفتم :

_مگه گذاشتی لباس بپوشم اینقدر کوبیدی ب…..

دستش رو جلوم گرفت و انگار تازه یادش اومده برای چی اینجا اومده عصبی گفت :

_زود بگو اون پسره که دم در اگه دیر میرسیدم میخواستی لباش رو از جا بکنی کی بود؟!

خودم رو به کوچه علی چپ زدم و همونطوری که موهام رو میبستم گیج خطاب بهش لب زدم :

_ها ؟! چی

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.Rezabaharestan.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای رامین بهارستانی به نام دل نگرون لینک دانلود: https://xip.li/eKBoaX

دانلود جدید ترین آهنگ های پاپ , غمگین , شاد و … در سایت نگین موزیک حمایت از سایت ما یادتون نره دوستان

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۵۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا