" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۵۵ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۵۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

دندونام رو با حرص روی هم فشار دادم و آروم دستمو روی موهای بیرون اومده از شالش کشیدم ، چطور جرات کرده وقتی این دختر رو دوست نداشته اینطوری بهش امید داده ؟؟

با فکری که به ذهنم رسید دستم روی موهاش خشک شد و جدی خطاب بهش گفتم :

_آدرسش کجاست ؟!

دستاشو دور گردنم بیشتر حلقه کرد و بی حواس گفت :

_آدرسش رو میخوای چیکار ؟!

_کارش دارم

با این حرف ازم جدا شد و با تعجب نگاهش رو توی صورتم چرخوند

_نگو که داری به چیزی که حدس میزنم فکر میکنی ؟؟

حرفی نزدم که بلند شد و درحالیکه لبه حوض مینشست دستاش رو توی آب فرو برد و به آرومی گفت :

_این حرفا رو نزدم که بری سراغش !!

مشتاش رو پر آب کرد و محکم به صورتش پاشید که گفتم :

_آدرس رو برای اون چیزی که تو فکر میکنی نمیخوام

با صورتی خیس به سمتم برگشت و گفت :

_من تو رو بهتر از خودت میشناسم نازی پس من رو بازی نده !!

کاری که اون پسره عوضی با مریم کرده بود از توی ذهنم پاک نمیشد و داشتم از شدت حرص زیادی خودخوری میکردم

_باشه باشه تو درست میگی ولی قول میدم فقط باهاش حرف بزنم

_تو و حرف زدن منطقی ؟! محاله

گوشه شالش رو به صورت خیسش کشید و خسته ادامه داد :

_در ضمن حرف زدن هیچ چیزی رو درست نمیکنه

_تو از کجا مطم…..

توی حرفم پرید و همونطوری که سعی در خشک کردن صورتش داشت با صدای گرفته از بغض گفت :

_همه چیز بین ما تموم شده پس نمیخوام بری سراغش و حرفی بزنی و اون پیش خودش فکرای دیگه بکنه

بیقرار بلند شدم و شروع کردم بی هدف طول و عرض حیاط رو راه رفتن و عصبی بلند گفتم :

_اهههههههه مثلا اون الاغ میخواد چه فکری بکنه ؟؟

با ترس دستش روی لبهاش به نشونه سکوت گذاشت و همونطوری که با نگرانی نگاهش رو به اطراف میچرخوند آروم لب زد :

_هیس….چه خبره ؟؟ همه خوابن نکنه میخوای بیدارشون کنی ؟؟

کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و به اجبار لبهامو روی هم فشردم که بلند شد و به سمتم اومد

_میدونم نگران منی ولی ‌…..

رو به روم ایستاد و با بغض ادامه داد :

_بهتره حرفای امشبم رو فراموش کنی چون هیچ کاری از دستت برنمیاد و فقط اذیت میشی

درحالیکه نمیتونستم برای ثانیه ای هم نگاه از چشمای اشکیش بگیرم جدی گفتم :

_پس فراموشش کن !!

توی اوج بغض لبخندی زد که فقط من تلخیش رو حس کردم و با ناراحتی گفت :

_اگه دست خودم بود که تا حالا صد بار این کارو کرده بودم دست اینه ….

و با دست به قلبش اشاره کرد و ادامه داد :

_این لامصب بیخیالش نمیشه !!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه عقب گرد و با قدمای بلند به طرف اتاقشون رفت

نمیدونم چقدر خیره در بسته اتاقشون بودم که با صدای گربه هایی که با هم دعواشون شده بود به خودم اومدم و خسته و ناراحت وارد اتاقم شدم و در رو بستم

روی تشکم دراز کشیدم و درحالیکه پتو روی سرم میکشیدم فکرم درگیر این بود که باید حتما کاری برای مریم میکردم وگرنه دلم آروم نمیگرفت

نمیدونم چقدر فکر کردم که کم کم پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح با صدای جیغ و شادی بچه هایی که توی حیاط مشغول بازی بودن از خواب بیدار شدم و کلافه توی جام نشستم ، یکدفعه با چیزی که به خاطرم رسید بلند شدم و تلوتلوخوران و خواب آلود بیرون رفتم

باید تا یادم نرفته سراغ نیره میرفتم ببینم اوضاع از چه قراره و در نبودم به کار خلافی کشیده نشده باشه بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم لباسم رو عوض کردم با عجله از خونه بیرون زدم

در خونشون که رسیدم دستمو بلند کردم تا در بزنم ولی یکدفعه با حس شرمندگی که توی وجودم افتاد دستم روی هوا خشک شد و با حرص لبامو بهم فشردم

بی پول میرفتم خونشون که چی بشه ؟؟ اگه میگفت بعد این همه مدت دست خالی برگشتی چی میگفتم ؟؟ اصلا چه حرفی داشتم که بزنم!؟

لعنتی زیر لب زمزمه کردم و مردد دستم رو پایین انداختم و یک قدم به عقب برداشتم و با ناراحتی نفسم رو با فشار بیرون فرستادم

خواستم برگردم ولی هنوز یک قدم فاصله نگرفته بودم که صدایی آشنایی از پشت سر صدام زد و گفت :

_بدون اینکه به دوستت سر بزنی داری میری !!

بعد از چند ثانیه مکث به عقب چرخیدم که با دیدن نیره که با نایلونی از خرید ، پشت سرم ایستاده بود با شرمندگی لب زدم :

_ن….نه میخواستم شما رو ببینم ولی…..

سرم رو پایین انداختم که بهم نزدیک شد و درحالیکه رو به روم می ایستاد جدی پرسید :

_ولی چی ؟؟

سرم رو بالا گرفتم ولی بدون اینکه نگاهی سمتش بندازم به دروغ گفتم :

_ولی یادم اومد کارمهمی دارم و باید تا دیر نشده برم انجامش بدم

انگار فهمیده بود الکی همچین حرفی زدم چون سری تکون داد و زیر لب زمزمه کرد :

_آهااااان

در خونه رو با تک کلیدی که توی دستش بود باز کرد و درحالیکه داخل میشد بلند خطاب بهم گفت :

_بیا داخل کار رو که همیشه هست !!

صدای قدماش که ازم دور و دورتر میشد به گوشم رسید و من هنوز همونجا خشک شده ایستاده بودم

حالا باید چیکار میکردم ؟!
آب دهنم رو قورت دادم و با فکر به سوال هایی که امکان داره درباره قولی که درباره پول بهشون دادم ازم بپرسن خواستم برگردم و از اونجا فرار کنم

ولی یه حسی مانعم میشد و درحالیکه دستام رو مشت میکردم زیر لب با خودم زمزمه وار لب زدم :

_تا کی میخوای در بری !؟

با این حرف بالاخره تصمیمم رو گرفتم و با چند قدم بزرگ داخل خونشون شدم و به طرف دو اتاق قدیمی ته حیاط که یکیش مال خوابشون بود و از اون یکی به عنوان آشپزخونه استفاده میکردن راه افتادم

نیره از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدنم لبخند مهربونی زد و گفت :

_بیا داخل مامان شنیده بود برگشتی خیلی دوست داشت ببیندت !!

با این حرفش عرق سردی روی پیشونیم نشست و درحالیکه آروم به طرف اتاق راه میفتادم زیرلب زمزمه وار لب زدم :

_منم خیلی باهاش حرف دارم !!

در رو باز کردم و درحالیکه سعی در بیرون آوردن کفشام داشتم نگاهم رو توی اتاق به دنبالش چرخوندم ولی با چیزی که دیدم برای ثانیه ای حس کردم نفسم رفت و پاهام بی حس شد

باورم نمیشد این آدمی که گوشه اتاق زار و نزار با صورتی رنگ پریده و لاغر افتاده خاله طلعت باشه ، کسی که تقریبا تموم بچگی من باهاش گذشته بود و همیشه هوای من بی کس رو داشت

بالاخره به خودم اومدم و درحالیکه کفشام رو بیرون میاوردم آروم قدمی داخل اتاق گذاشتم و با ناباوری یک قدم به سمتش برداشتم

آنچنان هیکلش نحیف و لاغر شده بود که تقریبا زیر پتو هیچی ازش معلوم نبود و اگه سرش بیرون نبود و صورتش رو نمیدیدم اصلا فکرشم نمیکردم آدمی زیر اون پتو خوابیده

بی اختیار قطره اشکی از گوشه چشمم چکید و آروم زیر لب نالیدم :

_چه بلایی سرت اومده خاله !!

انگار دیگه جونی توی تنم نمونده باشه پاهام بی حس شد و برای اینکه نیفتم و تعادلم رو حفظ کنم دستم رو به دیوار گرفتم و با کمری خم شده اونجا ایستادم

نیره با سینی حاوی چای وارد اتاق شد و با دیدنم سرجاش ایستاد و درحالیکه چندثانیه خیره نگاهم میکرد بالاخره به خودش اومد و گفت :

_چرا اونجا وایسادی ؟؟ بیا بشین

به طرف مامانش رفت و درحالیکه کنارش روی زمین مینشت بلند خطاب بهش ادامه داد :

_بلند شو مامان ببین کی اومده !!

خاله تکونی توی جاش خورد آروم لای پلکاش رو باز کرد و زیرلب زمزمه کرد :

_چی شده ؟!

نیره یکی از فنجون های چای روی زمین جلوی خودش گذاشت و با لبهایی که میخندید گفت :

_هیچی ….میگم پاشو که مهمون داریم !!

گیج زیرلب زمزمه کرد :

_مهمون ؟!

چشماش رو به دنبال کسی توی اتاق چرخوند که با دیدن من خیرم شد و کم کم لبخند کم جونی روی لبهاش شکل گرفت و خطاب بهم گفت :

_خیلی وقته منتظرت بودم !!

با شنیدن صداش به خودم جرات دادم و درحالیکه دست لرزونم رو از دیوار برمیداشتم قدمی به طرفش رفتم و با لُکنت لب زدم :

_س…سلام چطوری خاله !!

پتو رو از روی خودش کنار زد و درحالیکه به سختی سعی میکرد توی جاش بشینه با صدای ضعیفی گفت :

_خوبم الان تو رو دیدم بهترم شدم !!

با دیدن تقلاهاش مریم خم شد تا کمکش کنه ولی دستش رو بالا گرفت و با خنده گفت :

_خودم میتونم !!

مریم چشم غره ای بهش رفت

_باشه شما راست میگی حالا بزار کمکت کنم

کمکش کرد تا صاف بشینه و درحالیکه بالشتی پشت کمرش میزاشت تا راحت باشه پتو روی پاهاش کشید و خطاب به من خشک شده سرجام گفت :

_نمیخوای بشینی ؟!

به خودم اومدم و گیج لب زدم :

_هااااا ؟؟

با تعجب نگام کرد و با چشم و ابرو اشاره ای به خاله کرد که به خودم اومدم به سمتشون قدم برداشتم و درحالیکه کنارشون روی زمین مینشستم با لبخند ظاهری گفتم :

_باس ببخشید فکرم مشغول چیزی بود !!

به سمت خاله برگشتم و همونطوری که نگاهم رو توی صورت لاغر و تکیده اش میچرخوندم با بغصی که به سختی سعی در مهار کردنش داشتم آروم گفتم :

_مجبور بودم برای کاری یه مدت برم بیرون شهر و نبودم ولی خدا شاهده دلم پر میکشید براتون همش فکرم پیش شما بود !!

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.com.ahmadsolo.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ سلطان قلبم۲ از احمد سولو : https://xip.li/2jxI7N

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۵۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا