" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۵۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۵۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

چشمام رو باز کردم و بی حرکت همونطوری که لبام روی لبهاش بود نگاهم رو توی صورتش چرخوندم که با تقه محکمتری که توی شیشه ماشین خورد بالاخره به خودم اومدم و با عجله ازش جدا شدم

ولی همین که به عقب چرخیدم با دیدن افسرپلیسی که با اخمای گره خورده نگاهش رو به ما دوخته بود آب دهنم تو گلوم پرید و به شدت شروع کردم به سرفه کردن

نازلی که هنوز توی هپروت به سر میبرد و حواسش نبود صاف نشست و درحالیکه مقنعه اش رو دست میکشید لرزون گفت :

_چرا اینطوری ه….

باقی حرفش با بالا آوردن سرش و دیدن افسر پلیس توی دهنش ماسید و دستپاچه لب زد :

_پ…پلیس ؟!

افسر پلیس اشاره کرد که شیشه ماشین رو پایین بکشم ، دستم به سمت دستگیره رفت که نازلی لرزون نالید :

_نه‌‌‌‌ باز نکن !!

دستی به لباس تنم کشیدم و درحالیکه سعی میکردم به ترس خودم مسلط بشم آروم زیرلب خطاب بهش زمزمه کردم :

_آروم باش فقط هرچی من گفتم تایید کن اوکی ؟!

نیم نگاهی بهش انداختم که با ترس آب دهنش رو قورت داد و سری به نشونه تایید حرفام تکون داد

شیشه ماشین رو پایین کشیدم که افسر نگاه بدی بین هر دومون رد و بدل کرد و مشکوک پرسید :

_چه نسبتی با خانوم داری ؟؟

جدی به چشماش خیره شدم و بی معطلی لب زدم :

_زنمه !!

نگاه خیره اش رو به چشمام دوخت و با تمسخر پرسید :

_مطمعنی زنته ؟؟!

دهن باز کردم که تایید کنم ولی نازلی که معلوم بود خیلی ترسیده و دستپاچه شده توی حرفم پرید و جلوتر گفت :

_نامزدیم !!

اوووه خدایا …. مگه نگفتم سکوت کنه و هرچی گفتم تایید کنه پس الان این چی بود که گفت ؟!

به طرفش برگشتم و عصبی نامحسوس دور از چشم پلیس چشم غره ای بهش رفتم که توی خودش جمع شد و سر به زیر انداخت

لعنتی با این حرفش گند زده بود به همه چی ، افسر که الان پیش از پیش شک کرده بود پوزخند عصبی زد و بلند گفت :

_اول که زن و شوهر بودید الان شدید نامزد ؟!

دستش رو لبه پنجره گذاشت و درحالیکه خم میشد عصبی خطاب بهم ادامه داد :

_مدارک ؟!

با عجله مدارک رو بیرون کشیدم ولی بدون اینکه به دستش بدم از ماشین پیاده شدم و دستپاچه گفتم :

_بالاخره که به زودی زنم میشه اینقدرم شما سخت نگیرید !!

مدارک رو از دستم کشید و درحالیکه چپ چپ نگاهم میکرد خشن غرید :

_زنته و سر خیابون ازش ل…..

استغفرالله زیرلب زمزمه کرد و عصبی شروع کرد به زیر و رو کردن مدارکم

باید هر طوری شده راضیش میکردم وگرنه کارمون به کلانتری و این چیزا میکشید خیلی بد میشد و کارمون زار بود

_یه اشتباهی کردیم شما به بزرگی خودتون ببخشید !!

بدون اینکه کوچکترین نگاهی سمتم بندازه مدارکمو توی دستش فشرد و به سرباز کنار دستش اشاره ای زد و گفت :

_دوستان همراه ما میان کلانتری !!

دستپاچه دنبالش راه افتادم

_کلانتری چرا ؟؟ بین خودمون حلش میکنیم

چشم غره ای بهم رفت و بلند گفت :

_عباسی !!

سرباز کنارم صاف ایستاد و درحالیکه دستش رو به نشونه احترام کنار سرش میزاشت بلند گفت :

_بله ؟!

اشاره ای به من و نازلی کرد و جدی گفت :

_آقا و خانوم با ما میان کلانتری همراهیشون کن

_چشم قربان !!

سرباز به طرفم اومد و درحالیکه بازوم رو میگرفت جدی گفت :

_راه بیفت !!

دستپاچه کنارش زدم و به طرف افسر رفتم گفتم :

_میشه یه لحظه بیاید کارتون دارن ؟؟

با اخمای گره خورده به طرف ماشین پلیس رفت و گفت :

_هرکاری داری تو کلانتری حلش میکنیم !!

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و با قدمای بلند دنبالش رفتم و درحالیکه رو به روش می ایستادم با لحن ملتمسانه ای لب زدم :

_میشه دو دقیقه به حرفم گوش بدید ؟؟

معلوم بود کلافه شده دست به سینه سرجاش ایستاد و عصبی گفت :

_خوب میشنوم !!

دستی به کت تنم کشیدم و درحالیکه نیم نگاهی به نازلی که با رنگ و روی پریده تو ماشین نشسته بود مینداختم جدی خطاب به افسر لب زدم :

_والا زنمه یعنی نامزدیم پس بردن ما به کلانتری فقط وقت تلف کردنه !!

چشم غره ای بهم رفت و با خشم گفت :

_این بود حرفت ؟؟!

دستش رو بلند کرد و با فریاد سرباز رو صدا زد که دستش رو گرفتم و با حرفی که جدی بهش زدم سکوت کرد و با چشمایی که حالا برق میزدن نگام کرد

” نازلی “

لعنت به من … مگه نگفت سکوت کنم و چیزی نگم ؟! پس این شِر و وِرا چی بودن گفتم ؟!

_یعنی چی که نامزدمه ؟؟

کلافه دستی به صورت خیس از عرقم کشیدم و لرزون زیرلب زمزمه کردم :

_خدایا کمکم کن !!

اگه پام به کلانتری میرسید بدبخت میشدم ، هم بخاطر رابطه ام با استاد و هم بخاطر عزیزی که روی تخت بیمارستان افتاده بود و پای من این وسط گیر بود

دستام رو بهم چلوندم و با استرس نیم نگاهی به اون سمت انداختم که آراد در تلاش بود با افسر صحبت کنه و راضیش کنه ولی انگار بیفایده بود

کارم رو تموم شده میدیدم برای همین حس کردم فشارم افتاده و جلوی چشمام سیاهی میره ، دستم رو به پیشونیم گرفتم و درحالیکه سرم رو به پشتی صندلی تکیه میدادم با درد چشمام رو بستم

نمیدونم چقدر توی این حال بودم که صدای باز کردن در ماشین و نشستن کسی کنارم رو حس کردم ، بی حال چشمامو باز کردم

با دیدن آرادی که بیخیال پشت فرمون نشسته بود و ماشین روشن میکرد با تعجب نیم نگاهی به جایی که پلیس ها بودن انداختم ولی با ندیدنشون

یکدفعه صاف سرجام نشستم و گیج لب زدم :

_کجان ؟!

پاش روی گاز فشرد و با پوزخندی گفت :

_حل شد !

با کنجکاوی به طرفش چرخیدم و با چشمای گشاد شده پرسیدم :

_حل شد ؟؟ چطوری ؟؟

نیم نگاهی از گوشه چشم بهم انداخت و گفت :

_تو که باید بهتر بدونی پول راه حل تموم مشکلاس

یعنی تونسته بود با پول دهن اون افسر رو ببنده ؟؟ باورم نمیشد از اون مخمصه نجات پیدا کرده بودم آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و ناباور لب زدم :

_واقعا بهش رشوه دادی و اونم قبول کرد ؟؟

سری تکون داد که نفسم رو راحت بیرون فرستادم ولی یکدفعه با چیزی که بخاطرم رسید به طرفش برگشتم

_اگه گیر میفتادم مقصر تو بودی

فرمون رو توی دستاش محکم فشرد و گیج سوالی پرسید :

_من ؟؟ اونوقت چرا ؟؟

چشم غره ای بهش رفتم

_اگه تو وحشی بازی درنمیاوردی که من رو ببو…..

سکوت کردم و عصبی نگاهم رو به بیرون دوختم که تو گلو خندید و گفت :

_بوسیدم ؟؟ نه که توام خیلی از وحشی بازی های من بدت میاد

کیفم توی دستام فشردم و با غیض لب زدم :

_من ؟ کی گفته خوشم میاد ها

همونطوری که نگاهش به جلو بود نیم نگاهی به لبهام انداخت که باعث شد عین دیوونه ها دستپاچه دو دستامو روی لبهام بزارم و قایمشون کنم که بلند خندید و گفت :

_حالا چرا ترسیدی ؟؟پس لابد اون که داشت لبهام از جاش میکند دختر همسایه بوده ؟؟

ای لعنت بهت نازی بی جنبه ، چرا وقتی میبوستت اینطوری کنترلت رو از دست میدی و از خود بی خود میشی که حالا این یابو هم بیاد دستت بندازه ؟؟؟

با لب و لوچه آویزون نگاه ازش گرفتم و گفتم :

_سر این خیابون من رو پیاده کن !!

با خنده دستی پشت لبش کشید و گفت :

_چرا ؟؟ نکنه ناراحت شدی ؟؟ دروغ که نگفتم

دیگه داشت روی اعصابم رژه میرفت خشن به سمتش برگشتم و عصبی غریدم :

_ماشین رو نگه دار !!

با شیطنت ابروهاش بالا انداخت و گفت :

_نووووچ نمیشه !!

دندونامو روی هم سابیدم و عصبی گفتم :

_نگه میداری یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی !!

بی تفاوت شونه ای بالا انداخت

_هر کاری دلت میخواد بکنی بکن ، من فعلا کارم با تو تموم نشده

معلوم نبود چه کاری با من داره که ول کنم نیست و داره اینطوری باهام بازی درمیاره ، منم که این چند وقت فشار عصبی زیادی روم بود و به شدت بی حوصله و عصبی بودم و با یه کلمه از کوره در میرفتم

به طرفش برگشتم و درحالیکه سری تکون میدادم عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_باش بدون خودت خواستی !!

خواست چیزی بگه که یکدفعه به طرفش حمله کردم و سعی کردم فرمون ماشین رو توی دستام بگیرم که وحشت زده سعی کرده به عقب هلم بده و با خشم غرید :

_داری چیکار میکنی روانی ؟!

دستش رو پس زدم و با نفس نفس نالیدم :

_میگم نگه دار !!

کنترل ماشین از دستش خارج شده بود و نزدیک بود تصادف کنه ولی به سختی فرمون رو پیچوند و بلند فریاد کشید :

_باشه باشه برو کنار !!

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.Aliabdolkmaleki.Eteraf.mp3

علی عبدالمالکی بعد از مدتها ترکوند

لینک دانلود کامل آهنگ اعتراف علی عبدالمالکی: https://xip.li/sTQ8pZ

توجه:دانلود آهنگ از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد یعنی اگر فایلی دانلود کنید که ۴ مگ حجمش باشه از حجم اینترنتتون ۲ مگ کم مکینه امتحان کنید

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۵۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا