" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۵۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۵۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_خوبی ؟!

با شنیدن این حرف بی اختیار ته دلم قیلی ویلی رفت و سکوت کردم که صدام زد و گفت :

_هستی ؟؟ رفتنی که کسی تغیبتون نکرد ؟؟

به سختی به خودم مسلط شدم و درحالیکه به دیوار نَمور پشت سرم تکیه میدادم گیج لب زدم :

_ نه !!

خوبه ای زیرلب زمزمه کرد و بعد از چندثانیه آروم ادامه داد :

_بعد تو هم آریا اومد و پریا رو با خودش برد

با شنیدن اسم آریا با ترس سیخ سرجام نشستم ، چی ؟!؟ کی برگشته ؟!

دستی به صورتم کشیدم و با نگرانی لب زدم :

_آریا ؟!

اهووومی زمزمه کرد که دلواپس تو خودم جمع شدم و لرزون پرسیدم :

_چ…چی گفت ؟!

پوزخند صدا داری زد و خسته گفت :

_میخوای چی بگه ؟! همش سراغ تو رو از من میگرفت

گوشی رو به اون دستم دادم و درحالیکه استرس امونم رو بریده بود نالیدم :

_چی ؟! از تو ؟! نکنه فهمیده من واسه تو کار میکنم

نوووچی گفت و بی حوصله ادامه داد :

_فقط شک کرده همین !!

_مطمعنی ؟!

_آره میخواست ببینه عکس العمل من چیه وگرنه اگه یک درصد مطمعن بود که الان من اینجا راحتت ننشسته بودم و با تو صحبت کنم

آهانی گفتم و به سختی نفسم رو بیرون فرستادم ، بدبختی پشت بدبختی !! حالا با وجود آریای وحشی که به خونم تشنه بود باید چیکار میکردم ؟!

میدونستم در به در دنبال من میگرده و اگه دستش بهم برسه زندم نمیزاره پس باید تا یه مدت هیچ جایی آفتابی نشم و دیر یا زود با پولایی که قرار بود دستم رو بگیره یه جایی پنهون بشم با یادآوری پولا اخمامو توی هم کشیدم و جدی خطاب بهش گفتم :

_هرچی زودتر به اون پولا احتیاج دارم جورش کن برام !!

_میخوای چیکار کنی ؟!

دلیلی نمیدیدم تا آراد از همه فکرها و نقشه هام خبر داشته باشه پس نگاهم رو توی تاریک روشنی اتاق چرخوندم و بی حوصله لب زدم :

_چندتا کار مهم دارم که باید انجام بدم

_ چه کاری ؟!

بهش رو داده بودم چه پررو شده ، بی حوصله روی تشکم دراز کشیدم و خشن لب زدم :

_به تو مربوط نیست !!

_ولی من‌…..

چشمامو بستم و درحالیکه از خستگی رو به موت بودم توی حرفش پریدم خوابالو لب زدم :

_گفتم که به تو مربوط نیست فقط یادت نره فردا پولم رو آماده کنی

معلوم بود عصبی شده چون خشن گفت :

_با نوکر بابات حرف نمیزنی که جواب سربالا میدی !!

برای اینکه حرصش بدم تو گلو خندیدم و گفتم :

_منم مشتاق داشتن نوکری مثل تو نیستم میدونی که !!

با حرص اسمم رو صدا زد و گفت :

_شانس آوردی اینجا پیشم نیستی وگرنه میدونستم چیکارت کنم

_هه …مثلا میخواستی چه غلطی بکنی ؟!

خندید و با بدجنسی گفت :

_تنبیه های من بد نیستن فقط میبردمت روی تخت و میفتادم روت و لب….

با این حرفش چشمام گشاد شد و بی اختیار قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن و دستم روی قطع تماس رفت

گوشی رو کنارم انداختم و عصبی زیر لب زمزمه کردم :

_پسره پررو !!

دستم روی قلبم که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم و با غیض ادامه دادم :

_تو چرا اینقدر بی جنبه شدی با دو کلمه اون پسره بی حیا اینطوری وا دادی ها ؟!

روی تشک افتادم و با نفس هایی که به سختی بیرون میومد سعی کردم بخوابم ولی بی فایده بود و همش صورت آراد با حرفایی که تازه پشت گوشی بهم گفته بود توی سرم مرور میشد

به پهلو چرخیدم و درحالیکه زیر پتو گلوله میشدم پلکامو روی هم فشردم و به هر سختی که بود بالاخره خوابیدم

نمیدونم چند ساعت خوابیده بودم که با صداهای بازی بچه ها و سروصدایی که از حیاط به گوش میرسید تو جام قلتی زدم و بالشت روی سرم گذاشتم و فشارش دادم

ولی مگه فایده ای داشت صداشون به قدری زیاد بود که داشت مغزم رو سوراخ میکرد و به شدت روی اعصابم بود

کلافه نشستم و بدون اهمیت به سروضعم بلند شدم و به سمت در حجوم بردم و درحالیکه بازش میکردم بلند فریاد زدم :

_خفهههههههه !!

با شنیدن صدام برای چند ثانیه سکوت محض همه جا رو فرا گرفت و کم کم سر ها به سمتم چرخید و با دیدن من انگار موجود عجیبی دیدن با تعجب به هم نشونم میدادن

_واقعا خودتی نازی ؟!

نیم نگاهی به مریمی که از بین جمعیت همچین حرفی زده بود انداختم و همونطوری که دستی به صورتم میکشیدم کلافه زیرلب غُر زدم :

_نه روحمه !!

صاف ایستادم و عصبی ادامه دادم :

_خودمم دیگه …. باز برگشتم تو این خراب شده نمیزارید دودقیقه آدم بخوابه ای بابا

و بدون توجه به پِچ پِچ کردن اونا در مورد اینکه تموم این مدت کجا بوده ؟! اینکه جایی نداشته بره ؟! یعنی پیش کی بوده ؟! شاید نقشه و ماجرایی تو سرش داشته که این همه مدت غیبش زده و معلوم نیست کجا بوده

به اتاقم برگشتم و باز روی تشکم پهن شدم و با کم شدن سروصداها کم کم پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم

خواب بودم که با لگد محکمی که به پام کوبیده شد با ترس پریدم و سیخ سرجام نشستم و دستپاچه نگاهم رو به اطراف چرخوندم که با دیدن امیری که شاکی بالای سرم ایستاده بود گیج نگاش کردم و گفتم :

_چیه ؟! این چه طرز از خواب بیدار کردنه

پوزخند صدا داری زد و گفت :

_تموم روز عین خرس گرفتی کپیدی فقط خواستم کمکت کنم از خواب نازت دل بکنی !!

بلند شدم و با قدمای نامتعادل همونطوری که به سمت در میرفتم با اخمای درهم غریدم :

_نیاز به کمک تو نبود !!

دستم روی دستگیره ننشته بود که سد راهم شد و جدی گفت :

_هه …قصد کمک کردن بهت رو هم ندارم فقط خواستم بگم اگه میخوای تو دردسر نیفتی از خونه بیرون نری

با این حرفش از ترس قالب تهی کردم و وحشت زده نالیدم :

_چرا …. اتفاقی افتاده ؟؟

بدون توجه به من و سوالی که ازش پرسیده بودم در رو باز کرد و خواست بیرون بره که پیرهنش رو از پشت گرفتم و عصبی به سمت خودم کشیدمش

_هوووی یابو با توام ؟! میگی چی شده یا نه ؟

چند قدم به عقب برداشت و کلافه گفت :

_چیزی نشده ولی احتیاط کنی بد نیست

حس میکردم دروغ میگه برای همین دستپاچه شده بودم و عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود

_مطمعن باشم راست میگی ؟!

سری تکون داد و زیرلب زمزمه کرد :

_آره !!

خواست بیرون بره ولی ایستاد و درحالیکه به عقب برمیگشت هشدار آمیز خطاب بهم گفت :

_حرفم رو جدی بگیر …فهمیدی!!

بدون منتظر پاسخی از جانب من باشه بیرون رفت و درو بست با این حرف آخرش مطمعن شدم خبرایی در جریانه و لرز بدی با فکر به آریا و افرادش توی تنم نشست

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.comraminbibak.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید رامین بی یاک هوادار توام لینک دانلود: https://b2n.ir/319272

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۵۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا