" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

ولی پریا هنوزم با نگاه اشکیش خیره من بود و پلکم نمیزد ، پوووف کلافه کشیدم و زیر لب خطاب به خودم نالیدم :

_گندت بزنن !!

نمیخواستم پریا ازم ناراحت شه و حالا با دیدن این صحنه از من که یقه باباش رو گرفته بودم و درحال داد زدن سرش بودم تموم ذهنیت خوبش از من از بین رفته بود

برای اینکه آرومش کنم خم شدم و خطاب بهش گفتم :

_گریه برای چیه ؟! داشتیم باهم شوخی میکردیم

بدون اینکه عکس العملی به حرفام نشون بده بی حرف خیرم شد که شجاعت به خرج دادم و خواستم موهاش نوازش کنم ولی با ترس خودش رو عقب کشید و توی آغوش باباش کِز کرد

با دیدن این حال و ترسش از من بی اختیار دستم همونطوری روی هوا خشک شد و ناباور اسمش رو صدا زدم :

_پریا ؟!

ولی بدون اینکه تکونی به خودش بده یا به سمتم برگرده دستاش دور گردن باباش حلقه کرد

آریا چشم غره ای به من رفت و گفت :

_اتاقش کجاست ؟!

انگار لال شده باشم همونطوری که هنوز نگاهم خیره پریا بود با دست به سمت اتاق اشاره کردم که آریا با پریا توی بغلش بلند شد و به اون سمت رفت

با شنیدن صدای بسته شدن در اتاق به خودم اومدم و بی حوصله دستی به صورتم کشیدم هرچند با این فیلمی که بازی کردم شک آریا نسبت بهم کمتر شده

ولی ندونسته باعث دوری و ترس پریا از خودم شده بودم ، برای اینکه خودم رو عادی نشون بدم به طرف سینگ ظرفشویی برگشتم و پاکت گوشتی که حالا تقریبا یخش آب شده رو برداشتم

مشغول آشپزی بودم و با اخمای درهم سعی در ریز ریز کردن پیاز زیر دستم داشتم که آریا درحالیکه دست پریا توی دستش بود چمدون صورتی رنگش رو دنبال خودش میکشید وارد آشپزخونه شد

چاقو رو کنارم گذاشتم که آریا نگاهی به وضعیتم انداخت و با پوزخندی کنایه وار گفت :

_میبینم که بالاخره فهمیدی چه کاری مناسبته !!

دندونام روی هم سابیدم و عصبی غریدم :

_خوب …. منظور ؟!

_خودت درست و حسابی فهمیدی منظورم چیه !!

میدونستم منظورش چیه و از اینکه داشت یه طورایی من رو با زنا مقایسه میکرد خشم همه وجودم رو فرا گرفت

_بفهم چی از دهنت بیرون میاد !!

خواستم به طرفش حمله کنم و یقه اش رو بگیرم ولی وسط راه با دیدن نگاه ترسیده پریا لعنتی زیرلب زمزمه کردم و بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد و زیرلب زمزمه وار لب زدم :

_یالله زود گمشو از خونم بیرون !!

ابرویی بالا انداخت و با تمسخر گفت :

_میرم ولی فکر نکن به این راحتی ها دست از سرت برمیدارم

انگشت اشاره اش روی هوا تکونی داد و هشدار آمیز ادامه داد :

_من اون دختره رو میخوام هر طوری شده

بی حوصله دستی روی هوا تکون دادم و عصبی غریدم :

_به من چه هااا ؟! برو پیداش کن

دست پریا رو گرفت و درحالیکه به سمت در میرفت بلند گفت :

_فقط کافیه بدونم آدم تو بوده اون وقته که باید خدا به دادت برسه !!

برو بابایی زیرلب زمزمه کردم که با قدمای بلند از خونه بیرون رفتن و درو محکم بهم کوبید

از حرفاش معلوم بود باور نکرده که من ازش خبر ندارم و صد در صد چهارچشمی من رو زیر نظر داره ، عصبی زیر سینی روی میز زدم که تموم محتویاتش با صدای نابهنجاری پخش زمین شد

داد بلندی از خشم کشیدم و کلافه روی زمین نشستم ، حالا باید با این دردسر تازه چیکار میکردم ؟؟

لبامو بهم فشردم و برای پیدا کردن راه چاره ای توی فکر فرو رفتم

” نازلی “

بعد از اینکه به سختی از خونه آراد بیرون زدم پشت موتور امیر نشستم و به سرعت از اون محله و آدماش دور شدیم ، برای رد گم کنی و یک درصد احتمال اینکه دنبالمون باشن

امیر تا خود نیمه های شب تو کوچه پس کوچه های شهر دور زد و بعد از اینکه مطمعن شدیم کسی تغیبمون نمیکنه راحت به طرف خونه راه افتادیم

با رسیدن به محله با دلتنگی نگاهم رو به اطراف چرخوندم و نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم ، راسته که میگن هیچ جا خونه آدم نمیشه

با توقف موتور جلوی در خونه به خودم اومدم و از پشت موتور پایین پریدم و زیر لب خطاب به امیر لب زدم :

_ممنون !

سری تکون داد و بی حرف تکونی به موتور داد و درحالیکه هُلی به در میداد داخل شد ، دنبالش وارد خونه شدم و خواستم به طرف اتاقم برم

ولی وسط راه با یادآوری چیزی پاهام از حرکت ایستاد و دودل نیم نگاهی به امیر که درحال پارک کردن موتورش بود انداختم

بیقرار به طرفش راه افتادم ولی اون بدون اینکه سرش رو بالا بگیره خودش رو مشغول نشون داد که زبونی روی لبهام کشیدم و خطاب بهش گفتم :

_دمت گرم که اومدی دنبالم !!

سویچ موتور توی دستاش چرخوند و درحالیکه سرش بالا میگرفت پوزخندی زد و گفت :

_دلم برات سوخت !!

چند قدم ازم دور شد و یکدفعه ایستاد و ادامه داد :

_در ضمن مسائل مربوط به تو از امروز به بعد به من مربوط نیست پس دخالتم نده

با این حرفش یخ زدم و برای ثانیه ای حس کردم نفسم بالا نمیاد ، این حجم از بی رحمی رو از امیر باور نداشتم

نمیدونم چقدر اون جا ایستاده بودم و از پشت خیره دور شدن امیر بودم که کسی از توی تاریکی حیاط بیرون اومد و کم کم نزدیکم شد

دستمو به دیوار گرفتم و با حس بدی که گریبان گیرم شده بود خواستم به طرف اتاقم برم که صدای تمسخر آمیز مراد باعث شد بی اختیار بایستم

_اینقدر موس موس کردی دنبالش چی شد ؟!

دستام رو عصبی مشت کردم که بهم نزدیک شد و کنایه وار ادامه داد :

_ازت سواستفاده کرد ولت کرد آره ؟!

دندونام روی هم سابیدم و خشن گفتم :

_خفه شوووو !!

به طرفم اومد و درحالیکه رو به روم می ایستاد دستی به سیبیل های بزرگ و چندش آورش کشید و با خنده گفت :

_این همه مدت که نبودی بردت کجا ؟! کدوم خونه ؟؟

دیگه داشت از حدش زیاده روی میکرد و روی اعصابم میرفت تا به خودش بیاد یقه اش رو گرفتم و همونطوری که تکونی بهش میدادم خشن از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_میخوای ببرمت نشونت بدم ؟!

چشماش گرد شد و با اینکه معلوم بود ترسیده ولی باز از تکه و تا نیفتاد درحالیکه نگاهش رو توی صورتم میچرخوند با شهو….ت گفت :

_ نمیخواد راه دور بری بریم اتاقت هم خوبه !!

دستش رو بالا تنه ام گذاشت و با لحن خماری ادامه داد :

_اوووف اگه بدونی چقده تو کفتم دختر !!

به زور داشتم خودم رو کنترل میکردم و از حرص زیاد لبخند عصبی زدم که فکر کرد دارم باهاش راه میام با چندش خندید و بالا تنه ام رو توی چنگش فشرد و زیر لب زمزمه کرد :

_آخ آخ دختر بمیرم ب….

باقی حرفش با بلند شدن پام و ضربه محکمی که بین پاهاش کوبیدم توی دهنش ماسید و چشماش گشاد شد

دستش سست و بی حس شد که با لذت نگاهم رو توی صورت سرخ شده از دردش چرخوندم و با خشم غریدم :

_چی شد آق مراد ؟! داشتی میگفتی

به سختی دستش رو وسط پاهاش گرفت و درحالیکه خم میشد با درد نالید که ازش فاصله گرفتم و با لذت نگاش کردم

_آخ مردم میکشتمت دختره هرزه

به من گفت هرزه ؟! عصبی به طرفش رفتم موهاش توی چنگم فشردم و سرش رو بالا گرفتم

_میخوای بمیری آره ؟!

یکدفعه تا به خودم بیام آب دهنش رو توی صورتم توف کرد که بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم و با حال بد ازش جدا شدم

اون هِر و هِر میخندید و من با حال خراب و صورتی جمع شده دنبال راهی برای پاک کردن صورتم بودم و با دیدن حوض کوچیک وسط حیاط با عجله به سمتش قدم تند کردم

دستام توی آب فرو بردم و با نفس نفس آب توی صورتم پاشیدم وقتی یاد دندان های زرد و خراب و بوی بد همیشگی دهن مراد میفتادم هر لحظه حس میکردم میخوام بالا بیارم

بالای سرم ایستاد و با خنده گفت :

_ها چی شد ؟؟ میخواستی من رو بکشی که !؟

لبه حوض نشستم و درحالیکه دستی به صورت خیس از آبم میکشیدم خشن از پشت دندونای کلید شده ام نالیدم :

_لجن !!

به طرفم خم شد و با تمسخر لب زد :

_چی ؟! نشنیدم

با حجوم مایعی به دهنم به طرف زمین خم شدم عوقی زدم و درحالیکه به سختی صاف می ایستادم با حال بد نالیدم :

_برو کنار کثافت !!

پوزخندی زد و شنیدم زیرلب زمزمه کرد :

_کجا برم ؟! تازه بعد این همه مدت پیدات کردم

مردک کثافت به کل حالم رو بهم زده بود بدون توجه بهش دهنم رو شستم و درحالیکه دستی به لبهام میکشیدم بلند شدم و به طرف اتاقم راه افتادم

من چقدر احمقم که اینجا ایستاده بودم و با این الاغ دهن به دهن میکنم؟!

در اتاق رو باز کردم ولی هنوز پامو داخل اتاق نزاشته بودم که از پشت بهم چسبید و با صدای لرزونی کنار گوشم گفت :

_جوووون عروسک !!

با آرنجم محکم به شکمش کوبیدم و خشن لب زدم :

_باز که به من چسبیدی الاغ !!

نمیدونم این چه جونی داشت با اون ضربه ای که من به وسط پاهاش کوبیده بودم باید تا الان از درد به خودش میپیچید ولی حالا راحت انگار نه انگار چیزی شده بهم چسبیدهه

این بار شدت ضربه به قدری زیاد بود که از درد زیاد ازم فاصله گرفت و درحالیکه دستش به شکمش میگرفت روی زمین خم شد و آخی از درد کشید

انگشت اشاره ام جلوی صورتش تکونی دادم و هشدار آمیز خطاب بهش گفتم :

_بار آخرت بود که پاتو از گلیمت درازتر کردی نَسنَاس وگرنه بدجور کلاهمون میره توی هم ، گرفتی ؟!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم وارد اتاقم شدم و به زور در زوار دررفته رو از داخل قفل کردم تا مبادا نصف شبی که خوابم وارد اتاقم بشه

بدون اینکه چراغ اتاقو روشن کنم دستمو به دیوار گرفتم و به سختی خودم رو گوشه اتاق جایی که همیشه تشک و پتوم پهن بودن رسوندم و خسته روی تشک کهنه ام دراز کشیدم

سرمو روی بالشت تکونی دادم و نفسم رو خسته بیرون دادم ، حالا باید چیکار میکردم ؟؟!

حالا که از خونه آرادم بیرون اومدم خسته و تنها برگشتم سر خونه اول ولی با این فرق که دیگه اون دختر پاک نیستم و دستام به خون کسی آلودن !!

با یادآوری عزیز چشمام رو بستم و زیرلب خطاب به خودم نالیدم :

_لعنت بهت نازی این چه خریتی بود که کردی !!

به پهلو چرخیدم و خواستم هر طوری شده بخوابم ولی با صدای عجیبی که به گوشم رسید چشمام گرد شد و سیخ سرجام نشستم

فکر کردم اشتباه شنیدم ولی بار دیگه همون صدا به گوشم رسید و این بار با دیدن نور کوچیکی که از جیب مانتوی تنم ساطع میشد یاد گوشی موبایلی که آراد بهم داده بود افتادم

لعنتی چطوری یادم رفته بود ؟! با عجله از جیبم بیرون کشیدم و نگاهی به صفحه اش که روشن خاموش میشد انداختم

شماره اش به اسم خودم سیو شده بود با تعجب آیکون سبز رنگ رو کشیدم و گوشی رو کنار گوشم قرار دادم که صدای خسته آراد به گوشم رسید

_الووو ؟!

چیزی نگفتم که با فشار نفسش رو بیرون فرستاد و گفت :

_الحمدلله انگار مردی از دستت راحت شدم

اخمام توی هم کشیدم و بی حوصله لب زدم

_چیه ؟!

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%20%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF%20%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید علی یاسینی لینک دانلود: https://b2n.ir/668517

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا