" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

دودل نیم نگاهی بهش انداخت که تکونی به دستم دادم و جدی لب زدم :

_بگیرش دیگه !!

_ولی ….

پوووف کلافه ای کشیدم

_ولی و اما نداره مگه نمیخوای از وضعیت عزیز خبر داشته باشی

سری تکون داد که خوبه ای زیر لب زمزمه کردم و ادامه دادم :

__پس باید گوشی داشته باشی که راحت در دسترس باشی

یک قدم به سمتم برداشت و گوشی رو از دستم گرفت و گیج توی دستش بالا پایینش کرد ، معلوم بود بلد نیست باهاش کار کنه

با سرفه ای گلوم رو صاف کردم و خطاب بهش گفتم :

_بلدی باهاش کار کنی ؟!

چند ثانیه تُخس خیره چشمام شد و بالاخره به زور لبهاش تکونی داد و به آرومی لب زد :

_نه !

چپ چپ نگاش کردم واقعا این دختر از هرچی تکنولوژی بود عقب مونده ، مگه میشه کسی باشه بلد نباشه با گوشی لمسی کار کنه ؟!

هرچند این دختر یه لات به تمام معنا بود کسی که همش با چاقو و قُلدری سرو کار داشت و حتی یه گوشی ساده هم نداشته پس بایدم بلد نباشه باهاش کار کنه

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم گوشی رو از دستش بیرون میکشیدم و درحالیکه توی تنظیماتش میرفتم رمزش رو که اثر انگشت خودم بود برداشتم و گوشی رو باز به سمتش گرفتم

_انگشتش رو بزن اینجا !!

_چیکار کنم ؟!

از اینکه داشت از اینجا و اونم با اون پسره میرفت عصبی بودم و حالا با این گیج بازی هاش بدتر داشت عصبیم میکرد ، بی معطلی انگشتش رو گرفتم و روی لمس گوشی گذاشتم تا ثبت شه

بعد از اینکه ثبت شد به کنارم اشاره کردم و گفتم :

_بشین تا برات توضیح بدم !!

برای اولین بار بی حرف و قُلدر بازی کنارم نشست که آروم آروم کار کردن باهاش رو یادش دادم و گوشی رو به سمتش گرفتم

_حالا فهمیدی که ؟! رمزشم اثر انگشت خودته !!

سری تکون داد و بعد از تشکر زیر لبی که کرد بلند شد تا از اتاق بیرون بره ولی وسط راه ایستاد و درحالیکه به طرفم برمیگشت جدی سوالی پرسید :

_پس پولا چی میشه !؟

روی تخت دراز کشیدم و بی تفاوت لب زدم :

_میبینی که فعلا تو خونه پولی نیست هر وقت جور شدم بهت زنگ میزنم

راه رفته رو برگشت و همونطوری که بالای سرم می ایستاد انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم هشدار آمیز تکونی داد و گفت :

_حواست باشه تو فکر دور زدن من نباشی وگرنه بدجور تلافیش رو سرت در میارم مُلتَفِت شدی ؟؟

دستم رو به نشونه برو بابا تو هوا براش تکون دادم و چشمام رو بستم ، منتظر بودم بیرون بره ولی با لگد محکمی که به پام خورد چشمام خودکار تا آخرین درجه گشاد شد

_برای من بازی در نیار ، بدون چهارچشمی حواسم بهت هست !!

دندونام روی هم سابیدم و با صورتی از خشم به سرخی میزد روی تخت نشستم تا به طرفش حمله کنم که اوضاع رو بد دید و با عجله از اتاق بیرون رفت و درو بهم کوبید

لعنتی زیر لب زمزمه کردم و کلافه دستی توی موهام کشیدم ، یک درصد هم لیاقت دلسوزی و ترحم من رو نداشت

خیلی از رفتنشون میگذشت ولی من هنوزم داشتم زیرلب غُرغُر میکردم که با یادآوری پریا از اتاق بیرون زدم و با عجله به سمت اتاقش رفتم در رو که باز کردم با دیدنش که آروم خوابش برده بود لبخندی گوشه لبم نشست

در اتاق رو آروم بستم و به سمت آشپزخونه رفتم تا چیزی برای خوردن آماده کنم ولی با بلند شدن صدای اف اف خونه پاهام از حرکت ایستاد و بی اختیار به طرفش راه افتادم

یعنی این موقع کی میتونست باشه؟!

دکمه صفحه رو که فشردم با روشن شدن و دیدن کسی که پشت در ایستاده بود ناباور زیرلب زمزمه کردم :

_چی ؟؟ آریا اینجا چیکار میکنه ؟؟

بی معطلی دکمه رو فشردم که در با صدای تیکی باز شد و دیدم که چطور آریا با اخمای درهم هُل محکمی به در داد و عصبی داخل شد

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و به طرف آشپزخونه راه افتادم و بسته ای گوشت از یخچال بیرون کشیدم و روی سینگ ظرفشویی گذاشتم تا کم کم یخش آب بشه

که صدای در ورودی و بعدش قدمایی که با عجله توی خونه برداشته میشد نشون از اومدن آریا میداد یکی از ماهیتابه ها رو از کابینت بیرون کشیدم

که عصبی اسمم رو صدا زد و بلند گفت :

_کجاست ؟!

به سمتش چرخیدم و درحالیکه نگاهمو روی هیکلش میچرخوندم خودم رو به گیجی زدم و سوالی پرسیدم :

_کی ؟ پریا تو اتاقشه ته را…..

توی حرفم پرید و عصبی گفت :

_اون دختره حرومزاده نازی رو میگم !!

سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم پس به طرف ظرفشویی برگشتم شیر آب رو باز کردم و الکی شروع به شستن اون چندتیکه ظرف کثیف توی سینگ کردم

_نمیدونم چند روزه اینجام نمیاد !!

لیف کفی روی بشقاب سابیدم که یکدفعه بازوم رو گرفت و به طرف خودش برم گردوند ، با ابروهایی بالا رفته از تعجب نگاش کردم که با نفس نفس غرید :

_یعنی میخوای بگی خبری ازش نداری ؟!

دیگه داشت زیاده روی میکرد و به احتمال زیاد متوجه نبود پرونده شده و به من شک کرده بود پس بدون اینکه شیر آب رو ببندم تخت سینه اش کوبیدم که یک قدم به عقب برداشت

_هوووی دستت رو بکش !!

دندوناش روی هم سابید که توی چشمای به خون نشسته اش خیره شدم و گفتم :

_برای چی من باید از پرستار بچه تو خبر داشته باشم ؟!

دستی گوشه لبش کشید و با تمسخر گفت :

_یعنی میخوای بگی برداشتن اون پرونده و غیب شدن اون دختر به تو مربوط نیست !!

سرم رو کج کردم و با بهت پرسیدم :

_چی ؟؟ کدوم پرونده !؟

نفسش رو با فشار بیرون فرستاد پوزخند صداداری زد و گفت :

_هه .‌.‌. پرونده ای که تو در به در دنبالش بودی تا بهت بدمش چون چی ؟!

دستی روی شونه ام کوبید و خشمگین ادامه داد :

_چون بدجوری بخاطر اون پرونده پات پیش من گیر بود

حالت متعجبی به خودم گرفتم و کم کم درحالیکه ابروهام توی هم میکشیدم از پشت دندونای کلید شده ام خشن غریدم :

_چی ؟! چی گفتی ؟!

چرخی دور خودم زدم و همونطوری که دستی پشت گردنم میکشیدم با خشم فریاد زدم :

_ آخر کار خودت رو کردی آره ؟؟

هنوز داشت با تعجب نگام میکرد که یقه اش رو گرفتم و همونطوری که تکونی بهش میدادم عصبی فریاد زدم :

_راستش رو بگو چیکار اون پرونده لعنتی کردی و اون اطلاعات داخلش رو به کی دادی که حالا برای اینکه گند کارت درنیاد چسبوندیش به اون دختره

با دیدن حرکات جنون وار من که چیزی جز یه مشت دروغ و کلک نبودن هنگ کرده بود و شوک زده سر جاش ایستاده بود

چیزی نگفت که تکونی بهش دادم و با فریاد اسمش رو صدا زدم

_آریا با توام لعنتی ؟!

دهنش رو باز کرد و خواست چیزی بگه که پریایی که معلوم بود از سروصدای ما بیدار شده وارد آشپزخونه شد و با دو به طرف پدرش اومد و پاهاش رو در محکم گرفت و با چشمای اشکی خیره من شد

با دیدن نگاه ترسیده و لبهاش که از زور بغض میلرزیدن بی اختیار دستم دور یقه آریا شل شد و ازش فاصله گرفتم

آریا که انگار تازه به خودش اومده بود خم شد و درحالیکه پریا توی آغوشش میکشید دستش روی موهاش کشید و آروم زمزمه کرد :

_آروم ….چیزی نیست عزیزم

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

برای دانلود کامل آین اهنگ از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ مرداد به نام من این نبودم

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا