" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۷ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

حس میکردم قلبم داره توی دهنم میزنه و سرم سنگین شده پس بی حس و حال سری در تایید حرفش تکون دادم و بی رمق روی تک مبل توی سالن نشستم آراد خواست به سمتم بیاد

ولی نمیدونم چی شد که یکدفعه نگاهش خیره پنجره پشت سرم شد و سرجاش ایستاد با تعجب به عقب برگشتم و نیم نگاهی به اون سمت انداختم ولی هیچی ندیدم

_چیزی شده ؟!

گیج لب زد :

_حس کردم پشت پنجره کسی رو دیدم

با این حرفش سیخ نشستم و با ترس گفتم :

_واقعا ؟؟

بی حرف سری تکون داد که دستپاچه تکونی خوردم و خواستم بلند شم که هشدار آمیز صدام زد و گفت :

_بشین سرجات !!

با دلهره نگاش کردم که ادامه داد :

_من میرم یه نگاهی میندازم

بی حرف توی جام جمع شدم که با عجله از خونه بیرون رفت وارد حیاط شد ، اگه باز دنبال من اومده بودن باید چیکار میکردم بلند شدم تا با عجله فرار کنم و جایی پنهون شم

که در خونه آروم باز شد و با دیدن کسی که وارد میشد ناباور ایستادم و زیر لب با بُهت اسمش رو صدا زدم :

_امیر !!

با شنیدن صدام سرش رو بالا گرفت و خیره نگاهم کرد

یعنی باور کنم خودشه ؟؟ اینجا تنها ولم نکرده و اومده ؟؟ کم کم لبخندی روی لبهام جا خوش کرد و با عجله به سمتش رفتم

بدون توجه به موقعیتی که توش بودیم خودم رو توی آغوشش انداختم و با خنده گفتم :

_دمت گرم میدونستم که رفیق نیمه راه نیستی !!

بدون اینکه بغلم کنه پوزخندی صداداری زد و جدی گفت :

_تو اینطوری فکر کن

یعنی چی اینطوری فکر کنم ؟؟ کم کم لبخند روی لبهام ماسید و درحالیکه ازش جدا میشدم نگاهم رو توی صورتش چرخوندم و با بهت لب زدم :

_پس برا چی اومدی اینجا ؟!

دستاش رو به کمرش زد و بی تفاوت گفت :

_اومدم ببینم در چه حالی که اونطور بهم زنگ زدی و برم !!

این همه حجم بی معرفتی رو از امیر باور نداشتم کسی که همیشه پشت و پناه من بوده حالا اینطوری بیخیال من شده و اومده موقعیت بدی که توش گیر کردم رو ببینه بلکه دلش خنک شه

_هه ….حالا که دیدی

در رو باز کردم و عصبی ادامه دادم :

_یالله گمشو بیرون !!

میدونستم از حرفای روز آخرم هنوز ناراحته و اینطور حرف میزنه ولی بازم نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم تا عصبی نشم

یه طورایی داشتم از درون میسوختم و از حرص نمیدونستم باید چیکار کنم ، من خر رو بگو چقدر از اومدنش خوشحال شدم

هنوز توی فکر بودم که آرادی که توی حیاط رفته بود عصبی داخل خونه شد و بلند گفت :

_هرچی گشتم چیزی نبود ولی مطمعنم کسی ر……

سرش رو بالا گرفت که با دیدن امیر جفت ابروهاش با تعجب بالا پرید و عصبی گفت :

_تو اینجا چیکار میکنی ؟! چطور اومدی داخل خونه ؟؟

چند قدم بهش نزدیک تر شد که امیر بیخیال به طرف مبلا رفت و درحالیکه روشون لَم میداد بی اهمیت به حرفش گفت :

_اینطوری از مهمونت پذیرایی میکنی ؟؟

آراد کلافه نگاهی به من انداخت و با نیشخندی گوشه لبش با خشم گفت :

_هه …. بهتره بگی مهمون ناخونده !!

امیر توی سکوت سری تکون داد و بیخیال گفت :

_حالا هرچی !!

آراد عصبی خواست چیزی بگه که با بلند شدن زنگ گوشیش بی حوصله گوشی رو نگاهی انداخت که با دیدن تماس گیرنده زود تماس رو وصل کرد

_الووو نادر چی شد دیدیش ؟!

نمیدونم چی بهش گفت که ناباور نه ای زیرلب زمزمه کرد و با بُهت لب زد :

_مطمعنی ؟!

_………….

_اوکی ممنون !!

تماس رو قطع کرد که با عجله به سمتش رفتم

_چی گفت ؟! عزیز حالش چطوره ؟؟

” آراد “

نگاهم رو توی صورت پر از استرس و نگرانیش چرخوندم و با یادآوری حرفایی که نادر بهم زده بود آروم لب زدم :

_هنوزم حالش همونطوریه !!

با این حرفم اشک به چشماش نشست و خسته دستی به صورتش کشید و گفت :

_مط….مطمعنه ؟!

سری تکون دادم

_آره گفت آمارش رو از پرستار بخش گرفته !!

گرفته و ناراحت سری در تایید حرفام تکونی داد و بدون اینکه اهمیتی به امیری که روی مبلا در ظاهر سعی میکرد بی تفاوت باشه ولی کنجکاو به نظر میرسید بده ، با قدمای نامتعادل به طرف اتاق رفت

ولی هنوز داخل نشده بود که امیر صداش زد و جدی پرسید :

_عزیز بادیگارد اون یارو نبود ؟! چش شده !!

نازی بدون اینکه به سمتش برگرده پوزخندی زد و با طعنه گفت :

_به تو مربوط نیست !

و بدون اینکه مهلت حرف دیگه ای بهش بده وارد اتاق شد و در رو بهم کوبید ، با رفتنش عصبی بلند شد و درحالیکه رو به روم می ایستاد جدی پرسید :

_نگو که بیمارستان رفتن و حال خراب اون مرتیکه به نازی ربط داره ؟!

از این پسره اصلا خوشم نمیومد و از اینکه اینقدر با نازی خودمونی رفتار میکرد عصبیم میکرد پس بدون اینکه جوابش رو بدم خواستم به طرف آشپزخونه برم

ولی بازوم رو گرفت و درحالیکه مانعم میشد خشن گفت :

_با تو بودم ها یارو !!

دندونام روی هم سابیدم و با یه حرکت دستش رو پس زدم و رو به روش ایستادم

_آره ربط داره خوووب …. الان میخوای چیکار میکنی ؟!

دستی به ته صورتش کشید و کلافه زیر لب زمزمه کرد :

_لعنتی !!

و بدون توجه به منی که داشتم به زور خودخوری میکردم تا بیرونش نکنم به طرف اتاق رفت و با یه حرکت در رو باز کرد وارد شد

_چیکار کردی دختره دیوانه !؟

صدای لرزون نازی به گوشم رسید که عصبی بلند گفت :

_بتوچه ؟! برو بیرون

با قدمای بلند به طرف اتاق رفتم که امیر عصبی به طرف نازی رفت و بلند گفت :

_اینطوری گفتی ولت کنم که بری گند بزنی به همه چی ؟!

نازی سینه به سینه اش ایستاد و لرزون فریاد زد :

_آره آره گند زدم اصلا کارم گند زدنه راحت شدی ؟؟ حالا برو

دست به سینه به در اتاق تکیه دادم و بی حوصله نگاشون کردم که امیر کلافه شروع کرد توی اتاق قدم زدن و انگار به سرش زده باشه یکدفعه سرجاش ایستاد و به طرف نازی برگشت کلافه گفت :

_یالله جمع کن بریم !!

چی ؟! کجا برن ؟ دور و بر خونه پُر آدم و جاسوسه این میخواد نازی رو کجا ببره

عصبی به سمتش رفتم و گفتم :

_نازی جایی نمیاد !

سرش رو کج کرد و درحالیکه دستاشو به کمر میزد طلبکارانه گفت :

_اون وقت کی نمیزاره بیاد …تو ؟!

از اینکه خودش رو همه کاره نازی میدید خشم تموم وجودم رو فرا گرفت و با پوزخندی گفتم :

_آره….حالام از خونه ام گمشو بیرون !!

بدون توجه به من به طرف نازی رفت و دستش رو گرفت

_پاشو !!

نازی عصبی دستش رو پس زد

_ولم کن نمیام

به طرفش رفتم و بازوش گرفتم

_شنیدی که گفت نمیاد

دستم رو پس زد و باز خواست چیزی به نازی بگه که روی شونه اش کوبیدم و عصبی غریدم :

_هووووی ب….

یکدفعه به طرفم چرخید و تا به خودم بجنبم مشت محکمش توی صورتم خورد

صدای جیغ نازی توی اتاق پیچید که با درد خم شدم و دستمو به صورتم گرفتم ، با خیس شدن دستم سرمو بالا گرفتم و نیم نگاهی به کف دستم انداختم لعنتی دماغم خون ریزی کرده بود

با دیدن خون خشم تموم وجودم رو گرفت و عصبی به سمت امیری که با پوزخند گوشه لبش بالای سرم ایستاده بود حمله کردم و مشت محکمی توی شکمش کوبیدم

صدای نعره بلندی که از درد کشید توی اتاق پیچید و خواست به طرفم حمله کنه ولی نازی با نفس نفس وسطمون ایستاد و خشن فریاد کشید :

_بسهههههه !!

خواست باز به سمتم هجوم بیاره که نازی دستش روی سینه امیر گذاشت و به عقب هُلش داد

_گفتم بسه لعنتی …. حالیته ؟!

امیر با صورتی که از خشم به سرخی میزد چشم غره ای بهم رفت و عصبی خطاب به نازی گفت :

_یالله جمع کن بریم پس !!

نازی حرصی دستی به صورتش کشید و درحالیکه باشه ای زیرلب زمزمه میکرد به طرف کمد لباسی رفت

یعنی واقعا میخواست بره ؟؟ یعنی فکر میکرد به این راحتی میتونه از این خونه خارج بشه و کسی متوجه اش نشه ؟!

دستی به دماغ خون آلودم کشیدم و با حرص غریدم :

_انگار جاسوس های دَم در خونه رو یادت رفته که راحت میخوای بری !!

با این حرفم پاهاش از حرکت ایستاد و مردد با طرفم برگشت با اخمای درهم بدون اینکه توجه ای بهش بکنم با عجله وارد دستشویی شدم و شروع کردم به شستن خون های رو صورتم

ولی مگه خونش بند میومد لعنتی !!

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و چند برگه دستمال کاغذی بیرون کشیدم و با فشار روی دماغم گذاشتم و سرم رو بالا گرفتم

توی همون حالت چشمام رو بسته بودم که صدای نازی به گوشم رسید که لرزون گفت :

_مطمعنی هنوزم همون جان ؟!

جوابی به سوالش ندادم و فقط دستمالای کثیف شده توی دستم رو توی سطل زباله انداختم که حرصی شده به سمتم اومد و گفت :

_با توام مگه کَری ؟؟!

نیم نگاهی از گوشه چشم بهش انداختم و بعد از برداشتن چند برگه دستمال کاغذی و فشردنش داخل سوراخ بینی ام بدون حرفی توی سکوت کامل از دستشویی بیرون زدم

ولی با دیدن اون پسره وحشی وسط اتاقم که راحت به دیوار لَم داده بود و ما رو نگاه میکرد دستم از خشم مشت شد و با اینکه برام سخت بود ولی عصبی خطاب بهش غریدم :

_هنوزم که اینجایی ؟! یالله دست اون خانوم دردسر رو بگیر و از خونه ام گمشید بیرون !!

سرتا پام رو با پوزخندی از نظر گذروند و بلند خطاب به نازی گفت :

_توی حیاط منتظرتم !!

و با عجله از اتاقم بیرون زد و بعد از چند ثانیه صدای بسته شدن در ورودی خونه نشون از بیرون رفتنش میداد

کلافه روی تخت افتادم و با نفس نفس به سقف خیره شدم که نازلی کنار تخت ایستاد و مردد لب زد :

_ اگه چیزی درباره عزیز شنیدی بهم خبر بده !!

دوست نداشتم از اینجا بره ولی وقتی به اون راحتی به امیر گفت باهات میام و من رو نادیده گرفت عصبی شدم

وقتی دید قصد جواب دادن بهش رو ندارم مانتوش روی لباسای من که تنش بودن ، پوشید و به طرف در رفت که بی اراده لب زدم :

_اون وقت چطور ؟!

ایستاد و بدون اینکه به طرفم برگرده سوالی پرسید :

_چی چطور ؟!

روی تخت نشستم

_چطور بهت خبر بدم اون وقت عقل کل ؟! گوشی که نداری ؟! نکنه با کبوترا ؟!

به طرفم برگشت کلافه دستی به صورتش کشید و زیر لب نالید :

_نمیدونم ….

نگاهش رو به چشمای ریز شده ام دوخت و بعد از چند ثانیه مکث ادامه داد :

_اصلا خودم میام !!

مگه با این وضعیتی که دنبالش بودن چقدر میتونست بیاد وبره ؟؟ کلافه پوووفی کشیدم که با یادآوری گوشی دومم که فقط مواقع ضروری ازش استفاده میکرد و تقریبا کسی شمارش رو نداشت خم شدم و از کشوی میز کنار تختم بیرون کشیدمش و به سمتش گرفتم

_بیا این رو پیشت داشته باش !!

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.c0m.mp3

برای دانلود کامل این آهنگ درصورت پسند از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ دیس لاو سینا لاونت و آیلین استار به نام قصه و غصه

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا