" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۶ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۶

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

چون این کار رو یهویی انجام داد و انتظارش رو نداشتم صورتم از درد توی هم فرو رفت و لبامو با درد روی هم فشردم

_تو خونه نامزد من چیکار میکنی دختره هر…زه ؟!

همونطوری که موهای بلندم توی چنگش بود تکونی به سرم داد و با جیغ اضافه کرد :

_گمشو بیرون !!

این با چه جراتی داشت با من اینطوری رفتار میکرد ؟! عصبی دستم رو مشت کردم و آنچنان محکم توی شکمش کوبیدم که جیغ بلندی از درد کشید و دستش توی موهام سست شد

با نفس نفس ازش جدا شدم که با درد دستش رو به دلش فشرد و درحالیکه خم میشد با بغض نالید :

_تو با چه جراتی من رو زدی احمق ؟؟

انگار باز اون خوی وحشی درونم بیدار شده بود با حرص به طرفش حمله ور شدم و عصبی غریدم :

_اگه نمیخوای یه دست کتک بخوری یالله گمشو بیرون !!

با دست به طرف در ورودی اشاره کردم که به سختی صاف ایستاد و با نفس نفس لب زد :

_هه تو …..توی خونه ی منی بعد میخوای منو بیرون کنی ؟!

نیم نگاهی به آرادی که بی حرف گوشه سالن دست به سینه ایستاده بود انداخت و با صدای جیغ جیغوش بلند گفت :

_این هر…زه کیه آراد ؟!

آراد توی سکوت کلافه نگاش کرد که سرتاپام رو با تحقیر از نظر گذروند و با حرص ادامه داد :

_کارت به جایی رسیده که زن خیابونی و زیر…خواب این و اون رو میاری خونت ؟! نیاز داشتی به خودم میگفتی ب….

نزاشتم بقیه حرف از دهنش بیرون بیاد و با خشم به طرفش حمله کردم ، به من گفته بود خیابونی و زیر…خواب ؟!

تا به خودش بجنبه موهای بلند و رنگ کرده اش رو توی دستم فشردم و با حرص کشیدم که از درد زیر دستم خم شد و جیغ بلندی زد

_به من گفتی زیر….خواب هااا ؟! میکشمت

با پا لگد محکمی به بدنش کوبیدم و با حرص شروع کردم به زدنش ، این وسط هم آراد دست به سینه به دیوار تکیه داد بود و با لبخند ژکوند گوشه لبش نگام میکرد

ولی من با حرصی که توی جونم افتاده بود بی توجه به اطرافم فقط میزدمش که دستی دور شکمم حلقه شد و آراد کنار گوشم زمزمه کرد :

_بسه خانومم !!

چی ؟؟ خانومم ؟! اینم جدیدا عجیب غریب میزد با تعجب سرم رو کج کردم و نگاهی به نیم رُخش انداختم و با تعجب لب زدم :

_چی گفتی ؟؟

لبخند مسخره ای روی لبهاش نشوند و با چشم و ابرو اشاره ای به اون دختره کرد ، آهان پس همه اینا فیلمشه که اون دختره رو دَک کنه

به طرف اون دختره که حالا با سروضعی بهم ریخته روی زمین نشسته بود برگشت و با لحن سردی گفت :

_چرا اومدی اینجا مهسا ؟!

فین فین کنان دستی به موهای آشفته اش کشید و عصبی گفت :

_نباید بیام خونه نامزدم ؟!

دندوناش روی هم سابید و با خشم گفت :

_کی گفته تو نامزد منی ؟!

مهسا بلند شد و با اون کفشای پاشنه بلندش به سختی رو به رومون ایستاد و حرصی گفت :

_نکنه یادت رفته اون ش….

آراد ازم جدا شد و درحالیکه دستش رو به نشونه سکوت جلوش میگرفت حرصی گفت :

_بسه ….اون شب هر اتفاقی افتاد فقط بخاطر پدرم بود همین و بس !!

اون دختر که تازه فهمیده بودم اسمش مهساس جلو اومد و درحالیکه دستش رو دور گردن آراد حلقه میکرد پوزخندی به چشمای گرد شده من زد و با ناز خطاب به آراد گفت :

_حالا هر چی مهم اینه که من و تو مال هم شدیم !!

دختره چندش ببین چطور خودش رو به آراد چسبونده و با ناز و ادا سعی داره دلش رو به دست بیاره ، حالا هرچی …. به توچه هااا ؟!

تو چیکارشون داری ؟! تو و اون مرد هیچ ربطی بهم ندارید و راهتون جداست

با این فکرایی که تو سرم چرخ میخورد پوووف کلافه ای کشیدم و بی حرف خواستم به طرف اتاق برم که آراد عصبی از خودش جداش کرد و با حرفی که زد بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد

_من دوسِت ندارم میفهمی ؟؟

هنوز همونجا ایستاده بودم که به طرفم اومد و با یه حرکت دستم رو گرفت و به طرف خودش کشیدم

_چیکار میکنی ؟؟

بی توجه به من جلوی چشمای عصبی مهسا دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و گفت :

_من و نازی عاشق همیم و قراره به زودی ازدواج کنیم !!

چی ؟؟ این داره چی برای خودش بلغور میکنه ؟؟

مهسا چشماش قرمز شده بود و تند تند نفس میکشید و با حرص گفت :

_تو داری این هر…زه رو به من ترجیح میدی ؟؟

هرچی میخوام جلوی خودم رو بگیرم نزنمش بازم یه چیزی میگفت تا عصبی شم

دست آراد رو از دور شونه هام کنار زدم یک قدم به طرفش رفتم و با خشم غریدم :

_هوووی بفهم چی زِر زِر میکنی تا لِهت نکردم !!

پوزخندی بهم زد و کنایه وار خطاب به آراد گفت :

_هه طرز صحبت کردنش رو ببین !!

نگاه خیره اش رو به من دوخت و با تحقیر لب زد :

_بابات میدونه یه دختره خیابونی رو میخوای عروسش کنی ؟!

حوصله دعوا باهاش رو نداشتم پس به اجبار با دستای مشت شده همونجا ایستاده بودم و حرفاش رو به جون میخریدم

شایدم هم یه طورایی میترسیدم بهش حمله کنم و عین عزیز بلایی سرش بیارم ، از خودم میترسیدم و واهمه داشتم حس میکردم دارم به یه هیولا تبدیل شدم که کسی نمیتونه جلوش رو بگیره مگه خودم کاری کنم !!

آراد وقتی دید من چیزی نمیگم با تعجب نگاهی به حال و روزم انداخت و خطاب به مهسا گفت :

_بسه فقط با این حرفا داری خودت رو کوچیک میکنی !!

موهای آشفته رو که دورش ریخته بودن رو کنار زد و با خنده های عصبی گفت :

_کوچیک ؟!

انگار دیوانه اس یکدفعه جدی شد و ادامه داد :

_اصلا وایسا ببینم نظر بابات در این مورد چیه ؟!

با قدمای نامتعادل به طرف کیفش که روی زمین افتاده بود رفت و درحالیکه درش رو باز میکرد و گوشی رو بیرون میکشید زیرلب زمزمه کنان گفت :

_نابودت میکنم دختره دهاتی !!

درحال شماره گرفتن بود و من همونجوری خشک شده ایستاده بودم که آراد با قدمای بلند به طرفش رفت و گوشی رو با حرص از دستش بیرون کشید

_از خونه من گمشو بیرون بعد به هرکی میخوای زنگ بزنی ، بزن !!

کیفش روی دوشش انداخت و درحالیکه دستش رو به سمت آراد میگرفت خشن گفت :

_میرم ولی فکر نکن به این زودیا دست از سرت برمیدارم !!

آراد گوشی تقریبا توی بغلش پرت کرد که دستپاچه توی هوا گرفتش و درحالیکه از گوشه چشم نگاهی به من مینداخت با تمسخر گفت :

_اول تو آیینه نگاهی به خودت بنداز بعد دور و بر آراد بپلک !!

دستش روی هوا تکونی داد و هشدار آمیز گفت :

_برمیگردم !!

و بدون اینکه شالش روی موهاش بندازه با همون سروضع با عجله از خونه بیرون رفت و در سالن رو محکم بهم کوبید

با شنیدن صدای در تکونی توی جام خوردم و چشمامو روی هم فشردم بعد از نفس عمیقی کشیدم چشمام رو باز کردم که چشمم خورد به آرادی که با چشمای ریز شده نگاه ازم نمیگرفت

_خوبی ؟!

سری در تایید حرفش تکون دادم بی حرف به طرف اتاق پریا راه افتادم ، میخواستم سری بهش بزنم ببینم در چه حاله !!

ولی هر قدمی که برمیداشتم حرفای اون دختره مدام توی سرم چرخ میخورد و اعصابم رو بهم میریخت لعنتی زیرلب زمزمه کردم و خطاب به خودم آروم لب زدم:

_به خودت بیا نازی !!

کلافه سرم رو به اطراف تکونی دادم و دستم روی دستگیره در اتاق پریا نشست ولی هنوز در رو باز نکرده بودم که دستی دور کمرم حلقه شد و صدای آراد توی گوشم پیچید

_میخوای بفهمی حال عزیز چطوره ؟!

با شنیدن اسم عزیز دستم روی دستیگره خشک شد و بی حرکت ایستادم ، حس میکردم چطور ضربان بلند قلبم داره گوشام رو کر میکنه و بی اختیار لرز بدی به تنم نشسته

میترسیدم خبری ازش بگیرم و بفهمم بلایی سرش اومده و مُرده ، اون وقت باید چه خاکی توی سرم میریختم ؟؟

وقتی دید حرفی نمیزنم سرش رو کج کرد و درحالیکه با دقت نگاهش رو توی صورتم میچرخوند سوالی پرسید :

_چی شد آره یا نه ؟؟!

دستی به صورتم کشیدم و با لبهایی که از زور بغض میلرزیدن آروم لب زدم :

_نه !!

با تعجب ازم جدا شد و کنجکاو پرسید :

_یعنی واقعا نمیخوای بفهمی چه بلایی سرش اومده ؟!

اون که ترس من رو نمیفهمید ترسم از اینکه مُرده باشه ، با یادآوری اون لحظه ای که روی زمین افتاده و خون دورش جمع شده بود چشمام رو با غم روی هم فشردم و خشن لب زدم :

_گفتم که نمیخوام !!

و بدون اینکه فرصت هیچ حرفی دیگه ای بهش بدم وارد اتاق پریا شدم و درو بهم کوبیدم ، با شنیدن صدای در پریا که مشغول بازی بود سرش رو بلند کرد

و با دیدنم لبخند مهربونی روی لبهاش نقش بست لبخند مصنوعی در جوابش زدم که دوباره مشغول اسباب بازی هاش شد ،گیج دور خودم چرخیدم و بیقرار دستی داخل موهای آشفته ام کشیدم

باید چیکار کنم خدا ؟!

یه دلم میگفت برم بگم آره میخوام بفهمم حالش چطوره !!! ولی باز یک قدم به طرف در برنداشته بوده پشیمون میشدم و با ترس سرجام می ایستادم

اینقدر با دلهره و با دندون به جون لبام افتاده بودم که طعم تلخ خون توی دهنم پخش شد و از سوزش لبم صورتم درهم شد و زیر لب نالیدم :

_گَندت بزنن !!

دستم رو آروم به زخم لبم کشیدم که در اتاق بی هوا باز شد و آراد داخل شد و بدون هیچ حرفی با یه حرکت دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید

وارد سالن که شدیم رو به روم ایستاد و خشن گفت :

_چته ؟! این حرکات چین ؟! حالت خو…..

با دیدن لبم باقی حرفش رو نزد و نگاهش خیره لبهام شد و با تعجب لب زد :

_چیکار لبت کردی ؟!

دستش به سمت لبم اومد که عصبی پسش زدم

_بیخیال لب من شو ، بگو چطوری میخوای بفهمی حالش چطوره ؟!

دستش که روی هوا بود خشک شد و درحالیکه ابرویی بالا مینداخت جدی پرسید :

_واقعا میخوای بدونی !!

قبل از اینکه پشیمون بشم زبونی روی لبهای زخمی و ترک خورده ام کشیدم و با دودلی لب زدم :

_آره

_اوکی !!!

دستش رو داخل جیبش فرو برد گوشیش رو بیرون کشید و همونطوری که نگاهش خیره من بود با عجله شماره ای گرفت

_الووو نادر کجایی ؟!

سری تکون داد و همونطوری که ازم فاصله میگرفت بعد از مکثی بلند گفت :

_اهان باشه میخواستم بری یه سر بیمارستان

_……

نمیدونم چی بهش گفت که اخماشو توی هم کشید

_نه اون نیست ، میخوام آمار یه شخص رو که توی ای سی یو هستش برام دربیاری ببینم در چه حاله !!

_…..

_باشه تا یه ساعت دیگه نشده برو بیمارستان از همونجا بهم زنگ بزن

_……

اوکی زیر لب زمزمه کرد و جدی ادامه داد :

_باشه اسم و مشخصاتش رو برات پیامک میکنم

بدون اینکه خدافظی بکنه گوشی رو قطع کرد و به طرفم اومد

_تا چند دقیقه دیگه میفهمیم چطوره !!

دوستان تمامی رمان های آنلاین سایت هر سه روز از زمان انتشار آخرین پارت ساعت ۲۲ داخل سایت آپدیت هستند

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.comnewsong.mp3

دانلود کامل آهنگ از طریق لینک زیرکلیک کنید

دانلود آهنگ جدید امین کاظمی با نام تصویر دور

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا