" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

” نازلی “

من داشتم اینطوری حرص میخوردم و اون آراد لعنتی میخندید و یه طورایی لذت میبرد باز خواست چیزی بگه و سر به سرم بزاره که با بلند شدن صدای در و پشت بند اون صداهای نامفهومی که پریا از خودش تولید میکرد با چشمای گرد شده صاف سر جام نشستم

آراد زود به خودش اومد و با عجله به سمت در رفت و طوریکه داخل اتاق معلوم نباشه بیرون رفت و صداش به گوشم رسید که بلند خطاب به پریا گفت :

_سلام پریا جان بیدار شدی ؟!

کلافه پتو روی توی چنگم فشردم که خطاب به پریا ادامه داد :

_بریم صبحانه بخوریم باشه ؟!

و صدای حرف زدنش دور و دور تر میشد معلوم بود رفتن آشپزخونه ، پتو رو از روی خودم کنار دادم که چشمم به بدن بره…نه ام خورد

و بازم شرمنده شدم و خجالت زده موهام رو جلوی بدنم ریختم و یه طورایی سعی در پوشوندن بدنم داشتم ، چرا باید کارم به جایی برسه که هرشب تخت این مرد رو پُر کنم ؟!

اونم کی ؟؟ کسی که از خودش و خانوادش متنفر بودم و به قصد انتقام بهش نزدیک شدم ولی الان چی ؟؟ به کل انتقامم رو فراموش کردم و چسبیدم به چیزای دیگه !!

ولی با یادآوری نیره به خودم امید دادم که دارم بهترین کارو انجام میدم آره !! اون که جز من کسی رو نداره تا بهش کمک کنه

لبام رو بهم فشردم و با عجله قبل از اینکه بازم آراد بیاد و مخل آسایشم بشه به طرف کمد لباسی رفتم و یک دست از لباساش رو تنم کردم

رو به روی آیینه ایستادم و در حال چک کردن سروضعم بودم که با دیدن خون مردگی بزرگی که روی گردنم و بالای لبم بود اخمام توی هم رفت

عصبی زیرلب غُرغُرکنان نالیدم :

_وحشی !!

موهام رو دورم ریختم تا خون مردگی گردنم معلوم نباشه ولی برای لبم چاره ای پیدا نکردم پس با اون لباسایی که تقریبا توشون غرق بودم

با قدمای کوتاه از اتاق بیرون رفتم که با شنیدن صدای آراد که از طرف آشپزخونه میومد راهم رو به اون سمت کج کردم که هر دو رو مشغول خوردن صبحانه دیدم

آراد درحال گرفتن لقمه برای پریا بود که با دیدنم نگاهش رو سرتا پام چرخوند و جری گفت :

_میبینم که باز لباسای منو تنت کردی ؟!

با حرفش پریا به سمتم برگشت و با دیدنم گل از گلش شکفت و با دو به سمتم اومد که روی زمین زانو زدم و توی آغوشم فشردمش و بوسه ای روی موهاش زدم

_چطوری عروسک ؟!

سرش رو بالا گرفت و با چشمایی که برق میزدن خیرم شد و خندید ، بلند شدم دستش رو گرفتم و به طرف میز رفتیم بعد از نشوندنش روی صندلی خودمم روی تنها صندلی باقی مونده کنار آراد نشستم

دستم به سمت عسل روی میز رفت و خواستم لقمه بگیرم که با دیدن نگاه خیره آراد پوووف کلافه ای کشیدم و زیرلب غریدم :

_یه دست لباسه استاد اینقدر خسیس نباش !!

چای شیرینش رو هم زد و با اخمای درهم گفت :

_بحث خساست نیست ….من حساسم میفهمی حساس ؟!

لقمه رو توی دهنم گذاشتم و زیرلب آروم زمزمه کردم :

_اره جون خودت !!

_شنیدم چی گفتی !!

نیم نگاهی از گوشه چشم بهش انداختم

_منم گفتم که بشنوی !!

دیگه بدون اینکه بهش اهمیتی بدم یا نگاش کنم به خوردن ادامه دادم بعد از تموم شدن صبحانه پریا با بازی کردن با گنجشکش مشغول شد

و منم به طرف اف اف راه افتادم و دکمه روشن شدنش رو فشردم که با دیدن هیچ کس دم در خونه خاموشش کردم و به عقب چرخیدم

که آراد با ابروهایی بالا رفته نگام کرد و سوالی پرسید :

_چیکار میکنی ؟!

هیچی زیرلب زمزمه کردم و بدون اینکه وقت رو تلف کردم به طرف گوشی راه افتادم و بی معطلی شماره ای که مدنظرم بود رو گرفتم

منتظر بودم جواب بده ولی هرچی بوق آزاد میخورد گوشی رو برنمیداشت مشتم رو محکم روی پام کوبیدم و کلافه نالیدم :

_بردار دیگه !!

با پیچیدن صدای عصبیش توی گوشم لبخندی روی لبم نشست و بیقرار اسمش رو صدا زدم

اون تنها کسی بود که میتونست کمکم کنه و درحال حاضر تنها امیدم برای رهایی از این مخمصه !!!

_الوووو

لبخندی زدم و با شوق اسمش رو صدا زدم :

_امیر !!

سکوت کرد و چیزی نگفت ، یعنی صدای من رو نشناخته ؟! یا هنوزم ازم دلخوره ؟؟ معلوم بود ازم ناراحته و بخاطر روز آخر که بهش گفتم تنهام بزاره دلگیره

بدون توجه به چشمای ریز شده آراد بیقرار دستی پشت گردنم کشیدم و گفتم :

_نمیخوای چیزی بگی ؟!

بالاخره به حرف اومد و خشن گفت :

_چی میخوای ؟!

اوووه از طرز شاکی حرف زدنش معلوم بود برای به دست آوردن دلش خیلی خیلی باید تلاش کنم ، با سرفه ای گلوم رو صاف کردم و جدی لب زدم :

_به کمکت احتیاج دارم !!

معلوم بود جای شلوغیه چون صدام به گوشش نرسید و بلند گفت :

_چی ؟؟!!

نیم نگاهی به آراد انداختم و این بار بلند گفتم :

_گفتم به کمکت احتیاج دارم….شنیدی ؟!

_اوووه پس بگو چی شده که یاد من افتادی !!

با حرص با دندون به جون لبام افتادم و بی اهمیت به کنایه اش لب زدم :

_باید ببینمت !

بی تفاوت گفت :

_وقت ندارم

میدونستم الکی داره میگه وگرنه چه کار مهمی داشت که بخاطرش نمیتونست چند دقیقه بیاد و بره همش از حرص حرفایی که روز آخر بهش زدم اینطوری میکنه با تشر اسمش رو صداش زدم :

_امیرررررررر

_هااااا چیه ؟! مگه نگفتی برم و به کمکم احتیاج نداری پس الان چی شده ؟؟

حرفاش عین حقیقت بودن ولی خسته از اتفاقای دور و برم ، سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و بیقرار گفتم :

_ولی الان مش….

توی حرفم پرید و عصبی گفت :

_باید همون روزی که گفتی برم ، فکر اینجاها رو میکردی

دستی به چشمام کشیدم و بی حوصله از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_چرا بچه بازی در میاری ؟!

انگار براش هیچ اهمیتی ندارم و اصلا وجود ندارم بی تفاوت صدام زد و گفت :

_میخوام قطع کنم کاری نداری ؟!

عصبی بلند شدم و کفری فریاد کشیدم :

_کاری ندارم ؟! گفتم که به کمکت احتیاج دارم مشکل دارم و اینجا توی خونه آراد گیر افتادم فهمیدی

بدون اینکه ازم بپرسه اونجا چیکار میکنی یا چه خبر شده با بیرحمی تمام گفت :

_به من مربوط نیست !!

با این حرفش تموم امیدم دود شد رفت هوا و نَم اشک به چشمام نشست

_و…ولی تو که نامرد نبودی داداش !!

پوزخند صداداری زد و گفت :

_هه….الان شدم داداشت ؟!

حرفی برای گفتن نداشتم کاری بود که خودم کرده بودم و زخمی بود که خودم به دلش زده بودم پس چی میتونستم بگم ؟!

_هر وقت دلت میخواد نسبت خواهر برادری به ناف ما میبندی هروقتم میلت میکشه میزنی زیرش حواست هست ؟!

_ببخشید من ن….

_کار دارم !!

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه گوشی رو قطع کرد و با پخش شدن صدای بوق آزاد توی گوشم ناامید و با سری پایین افتاده روی مبل نشستم

ناامید و با دلی شکسته روی مبل کِز کرده بودم و توی فکر فرو رفته بودم که آراد کنارم نشست و سنگینی نگاه خیره اش رو حس کردم

_همون پسره بودی که اوندفعه باهاش اینجا اومدی ؟!

بی حال سری در تایید حرفاش تکون دادم که نفسش رو سنگین بیرون فرستاد و با لحن خشنی گفت :

_چه نسبتی باهات داره ؟!

پوووف خدایا اینم وقت گیر آورده ؟!
من دارم از چی میسوزم این داره چی از من میپرسه و به چی گیر داده

بدون اینکه جوابی بهش بدم از کنارش بلند شدم و همونطوری که گوشی رو مبل پرت میکردم به طرف اتاق راه افتادم که بلند صدام زد و گفت :

_با تو بودما !!

سرجام ایستادم و درحالیکه به طرفش برمیگشتم خشن لب زدم :

_بتوچه مربوط نسبتش باهام چیه ؟!

بلند شد و به طرفم اومد

_به من چه ؟! یعنی چی ؟!

تموم خشم و عصبانیتم داشت درونم رو میسوخت و حالم گرفته و بد بود
یعنی نشنید که بهش گفتم داداش ؟! یا خودش رو به اون راه زده؟!

حالام آراد با این سوال جواب های بیخودش داشت روی اعصابم میرفت یکدفعه کنترلم رو از دست دادم و درحالیکه محکم تخت سینه اش میکوبیدم بلند فریاد زدم :

_تو فکر کردی کی هستی هااا ؟!

هُل دیگه ای بهش دادم که یک قدم عقب رفت و بلند ادامه دادم :

_مگه کی منی که همش سرت باید توی زندگی من باشه و بازخواستم کنی ؟؟؟

هیچی نگفت و بی حرف خیرم شد که با کف دستام هُل دیگه ای بهش دادم و با صدای لرزونی بلند ادامه دادم :

_همش بخاطر توعه لعنتی که عین خر توی گِل گیر کردم !!

یک قدم عقب رفت که دستای لرزونم روی سینه اش گذاشتم و با بغضی که داشت خفه ام میکرد نالیدم :

_من الان یه قاتلم میفهمی؟!

با صدای خفه ای گفت :

_نیستی !!

با چشمایی که اشک داخلش جمع شده بود نگاهمو به دستای لرزونم دوختم و آروم زمزمه کردم :

_با همین دستا زدم تو سرت !!

تموم مقاومتم رو از دست داده بودم و خودم رو بی کس و تنها میدیدم ، نگاهم رو به چشماش دوختم که قطره اشکی از گوشه چشمم چکید و روی گونه ام افتاد

دستش روی گونه ام نشست و درحالیکه نوازش وار روش میکشید با لحن دل گرم کننده ای گفت :

_فعلا که هیچی معلوم نیست !!

هیچی نگفتم که دستش زیر چونه ام نشست و سرم رو بالا گرفت

_فهمیدی ؟؟ نباید خودت رو به این زودی ببازی

بی اختیار انگار مسخ چشماش شده باشم سری در تایید حرفاش تکون دادم که بغلم کرد و دستش دور کمرم حلقه شد

توی آغوشش جمع شدم و سرمو روی سینه اش گذاشتم که بوسه ای روی موهام نشوند و آروم گفت :

_منو ببخش !!

اینقدر خودم رو تنها حس میکردم که فقط نیاز داشتم به یه آغوش گرمی که توش آروم بگیرم کسی که بتونم بهش تکیه کنم و آراد با این کارش سعی در آروم کردن من داشت

نمیدونم چقدر توی اون حال بودیم که با صدای بلند شدن زنگ اف اف با ترس از آراد جدا شدم و با وحشت لب زدم :

_یعنی کیه ؟!

آراد ازم جدا شد و درحالیکه به طرف اف اف میرفت با لحن مطمعنی گفت :

_نترس فکر نکنم افراد آریا باشن !!

آب دهنم رو با ترس قورت دادم که به طرف اف اف رفت و دکمه تصویرش رو فشرد ولی نمیدونم کی رو اون طرف دید که اخماش توی هم فرو رفت و عصبی زیر لب گفت :

_این اینجا چیکار میکنه لعنتی !!

به طرفش رفتم و سوالی با وحشت پرسیدم :

_کیه ؟!

دانلود فول آهنگ آرون افشار

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا