" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

چشماشو روی هم فشرد و از دردش بی اختیار از بین لبهای نیمه بازش آ…ه خفه ای بیرون اومد که جووونی زیر لب زمزمه کردم

پاها…ش رو باز کردم و خودم رو بیشتر بهش فشر…دم و لرزون کنار گوشش لب زدم :

_بدجور خرابتم دختر !!

سرش به سمتم چرخید که امونش ندادم و بی طاقت لبها…ش رو شکار کردم و اینقدر بوسید…مش که بالاخره طاقت از دست داد و شروع کرد باهام همکاری کردن

با چنگ شدن موهام توی دستش و حرکت آروم لبها…ش روی لبها…م ، توی حین بوسیدن لبخندی گوشه لبم نشست و با لذت دستمو روی گردنش گذاشتم و به جون تن و بدنش افتادم

این دختر مال من بود …. انگار خدا برای من ساخته بودش که ازش لذت ببرم و آرامشی ازش بگیرم که در کنار هیچ کس تا حالا نداشتم و تجربه نکردم

میدونستم حالش بده و هنوزم زیاد سر حال و هوای خودش نیست پس دوست داشتم فقط بهش لذت بدم طوری که بره رو ابرا و هیچ اذیت نشه

نمیدونم چقدر درگیر هم بودیم که با نفس نفس ازش جدا شدم و درحالیکه با بدنی عرق کرده کنارش روی تخت دراز میکشیدم به صورت غرق در لذتش خیره شدم

چشماش رو بسته بود و سینه اش به شدت بالا پایین میشد و لبهاش خشک و نیمه باز مونده بود ، از دیدن صورت غرق در لذتش بی اختیار خم شدم و بوسه ای خی…س رو لبهای نیمه بازش زدم

عقب که کشیدم چشماش رو باز کرد و با حالت خمار و نیمه هوشیاری خیرم شد بوسه ای دیگه روی لبها…ش نشوندم و آروم لب زدم :

_خوبی ؟!

آب دهنش رو صدا دار قورت داد و چشماش رو به معنی آره باز و بسته کرد ، این دختر چی داشت که طاقت دوری ازش رو نداشتم ؟!

خواستم عقب بکشم ولی با کنار رفتن پتو از روی تنش و دیدن بالا…تنه سفیدش باز داشت حالم خراب میشد و تحر….یک میشدم ولی برای این دختر که مریض حال بود

نزدیک شدن دوباره من بهش سخت بود و اذیت میشد پس پتو روش کشیدم و با عجله درحالیکه از کنارش بلند میشدم و به طرف حمام میرفتم بلند خطاب بهش گفتم :

_من یه دوش بگیرم میام تو بخواب !!

بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم با عجله به سمت حمام رفتم و درو بستم حال و حوصله حمام رو نداشتم ولی بیشتر بخاطر فروکش کردن آتیش درونم بهش نیاز داشتم

زیر دوش آب سرد ایستادم و با نفس های بریده دستمو توی موهام کشیدم ، هیچ وقت سابقه اینکه دلم رابط…ه اونم توی این فاصله کم و پشت سرهم بخواد رو نداشتم ولی الان نمیدونم چم شده بود

واقعا این دختر داشت چه بلایی سر من میاورد ؟! با فکر به اینکه اونم بعد از مدتی برام تکراری میشه و عین بقیه دخترای دیگه دلم رو میزنه بیخیال فکر کردن دربارش شدم

بعد از دوش کوتاهی که گرفتم کلا همه چی از سرم پرید و سرحال درحالیکه حوله ای دور خودم میپیچیدم از حمام بیرون اومدم و به سمت کمد لباسی راه افتادم و خواستم لباس بپوشم

ولی تا چشمم به نازلی خورد پشیمون شده در کمد رو بستم و باز فکرای ناجوری به سرم زد ، کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و زیرلب نالیدم :

_تو چت شده پسر ؟!

توی خواب قلتی زد و به پهلو چرخید که باعث شد پتو از روش کنار بره و بیشتر بدن برهن..ه اش در مرض نگاهم قرار بگیره لعنتی زیر لب زمزمه کردم

و بیخیال لباس پوشیدن شدم و بیقرار به طرفش قدم تند کردم و بعد از بیرون آوردن حوله ام کنارش دراز کشیدم و توی سرم مدام این حرف میچرخید که قراره فقط پیشش بخوابم !!

پتو روی هر دومون کشیدم ولی هرچی خواستم بیخیال نزدیک شدن بیشترم بهش بشم ، نشد انگار جاذبه داره بی اختیار توی آغوشم کشیدم و بعد از بوییدن عطر تنش پلکام کم کم روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با حس تکون خوردنش توی بغلم به زور لای پلکای بهم چسبیده ام رو باز کردم که چشمم به صورت شاکی نازلی خورد

_ولم کن میخوام برم !!

دستامو بیشتر دورش حلقه کردم و خوابالو همونطوری که چشمامو میبستم با صدای خفه ای لب زدم :

_بخواب زوده هنوز !!

بر خلاف انتظارم که الان باز تقلا میکنه تا ولش کنم هیچ حرکتی نکرد و سکوت کرد با فکر به اینکه خوابش برده سرمو روی بالشت تکونی دادم

یکدفعه با درد بدی که توی بازوم پیچید چشمام تا آخرین درجه گشاد شد و داد بلندی از سر درد کشیدم

لعنتی دندوناش رو توی بازوم فرو برده بود و با چشمایی که از شادی برق میزدن بهم خیره بود و برام ابرو بالا مینداخت با حرص فریاد زدم :

_ول کن کندی گوشت دستمو !!

با لج بیشتر دندوناش فرو برد که دیکه طاقت از کف دادم و با خشم با دست آزادم موهاش رو چنگ زدم و سرش رو به عقب کشیدم که اخماش توی هم فرو رفت و بالاخره ازم جدا شد

انگار از مجادله سختی برگشته باشم با نفس نفس به سختی روی تخت نشستم و با درد گفتم :

_روانی !!

روی تخت پهن شد و با حرص گفت :

_تا تو باشی که به من نچسبی یالقوز !!

دستم رو بالا گرفتم و با اخمای درهم نگاهم رو به جای دندوناش که قرمز و ملتهب شده بود دوختم و کنایه وار لب زدم :

_دیشب که این نظرت نبود و خوب حا…ل میکردی !!

یکدفعه با ضربه محکمی که توی کمرم خورد صورتم درهم شد و صاف نشستم

_خفه شو !!

نه انگار دیگه خیلی بهش رو دادم پررو شده با خشم به سمتش چرخیدم و بی معطلی درحالیکه روش خیمه میزدم دستاش بالای سرش بردم و با تمسخر لب زدم :

_چرا ؟! نکنه خوشت نمیاد از آ…ه و نا…له های دیشبت بگم ؟!

تکونی به خودش داد و سعی داشت از زیر…م بیرون بیاد که نزاشتم که بر اثر تقلاهاش پتو از روش کنار رفت و بالا…تنه برهنش بیرون افتاد

برای اینکه حرصش بدم سرمو خم کردم و زبونی روی همون قسمت زدم که با نفس نفس شروع کرد به تقلا کردن و با حرص داد زد :

_برو کنار وگرنه ….

سرم رو بالا گرفتم و همونطوری که نگاهم رو بین چشماش میچرخوندم با لبخند حرص دراری لب زدم :

_وگرنه چی ؟؟ هوووم ؟!

با دیدن لبخندم انگار آتیشش زده باشی با خشم سرش رو بالا گرفت و همونطوری که سعی میکرد بهم ضربه بزنه گفت :

_وگرنه نِفلَت میکنم !

سرم رو بدون اینکه دستاش رو ول کنم یا از روش کنار برم عقب بردم و با خنده گفتم :

_اوووه اوووه وحشی شدی باز !!!

با نفس های بریده سرش روی بالشت گذاشت و با غیض غرید :

_باید با کسی مثل تو فقط وحشی بود و دریدت !!

با دیدن حرص خوردنش قهقه ام بالا گرفت و درحالیکه از روش کنار میرفتم کنایه وار لب زدم :

_چرا ؟؟!

از روی تخت بلند شدم که با چشمایی که خشم ازشون میبارید خیره تن برهنه ام شد که اشاره ای به پایین تنه ام کردم و با خنده اضافه کردم :

_چون خیلی خوب بهت عشق و حال میدم !!

انگار میخواست منفجر بشه صورتش قرمز شد و با حرص پتو رو از روی خودش کنار زد و خواست به طرفم حمله کنه که انگار تازه متوجه شده باشه چه خبره و هیچ لباسی تنش نیست

چشماش گشاد شد و با جیغ خفه ای که کشید باز زیر پتو پنهون شد ، با لذت قهقه بلندی زدم و درحالیکه به طرف کمد لباسی میرفتم بلند خطاب بهش گفتم :

_چی شد ؟؟! کم آوردی

میدونستم از این کلمه بیزاره و زیاد حرص میخوره ولی با سکوتش به طرفش برگشتم که با دیدن صورت سرخ شده از خشمش فهمیدم حدسم درست بود

با لبخندی گوشه لبم لباسام رو تنم کردم و بعد از شستن دست و صورتم رو به روی آینه ایستادم و با حوصله موهامو شونه کردم و عطرو بلند کردم بزنم

که با حرص صدام زد و عصبی گفت :

_اهههههه برو بیرون دیگه !!

از حرص خوردنش با خنده به طرفش برگشتم که چیزی بارش کنم ولی با تقه ای که به در اتاق خورد و صدای کسی که به گوشم رسید لبخند روی لبم ماسید و با ترس به نازلی خیره شدم

دانلود آهنگ دیس لاو جدید

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا