" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

#عشق_ممنوعه_استاد

چپ چپ نگام کرد و با حرص گفت :

_آره !!

به طرفش چرخیدم و با ترس زمزمه کردم :

_یع…یعنی چی که میگی توی کُماس !؟

دستی به صورتش کشید

_یعنی اینکه بدجور زدی ناکارش کردی

آب دهنم رو قورت دادم و وااای بلندی زیرلب زمزمه کردم چه خریتی کردم خدای من !!

یعنی چی توی کماس ؟! یعنی ممکنه که بمیره اون وقت من میشم چی ؟؟ یه قاتل ؟؟!!

با وحشت به طرف آراد برگشتم و با لُکنت لب زدم :

_می….میمیره ؟؟!

نگاهش رو بین چشمام چرخوند

_معلوم نیست

دستام شروع کردن به لرزیدن ، یعنی چی معلوم نیست ؟!

با درموندگی لب زدم :

_من باید چه خاکی توی سرم بریزم ؟!

انگار جنون بهم دست داده باشه خودمو لبه تخت کشوندم و درحالیکه سعی داشتم بلند شم مدام زیر لب با خودم زمزمه میکردم :

_باید برم

دستم از پشت کشیده شد و آراد خشن گفت :

_بهت پیشنهاد میکنم پاتو از این خونه بیرون نزاری وگرنه ….

دستم مشت شد که بعد از مکثی جدی ادامه داد :

_گیر شغالای آریا که در خونه کمین کردن میفتی !

نگران به طرفش چرخیدم

_مگه نرفتن ؟!

بلند شد و درحالیکه دستی به لباساش میکشید با پوزخندی گفت :

_فکر میکنی اونا به این راحتی ها بیخیال تو میشن ؟؟!

راست میگفت اونا به این راحتی ها دست بردار نبودن منم نای تکون خوردن از سر جام رو نداشتم و بدجوری داشتم توی تب و لرز بدی میسوختم

آراد وقتی دید سکوت کردم به طرف در اتاق رفت و در همون حال بلند گفت :

_پس بشین سرجات و همینجا بمون ، منم برم یه سر به پریا بزنم

سری در تایید حرفاش تکونی دادم که از اتاق بیرون رفت و درو بست بی حال باز روی تخت دراز کشیدم و به سقف زُل زدم

دمای بدنم داشت هی بالا و بالاتر میرفت و من با چشمای نیمه باز لبای خشکیده ام رو تکونی دادم و به پهلو چرخیدم و جنین وار توی خودم جمع شدم

دندونام از شدت لرز روی هم بند نمیشدن و صدای تیک تیکشون توی مغزم اِکُو میشد چشمام رو بستم و خواستم بخوابم ولی یکدفعه با نقش بستن عزیزی که با سر خونی روی زمین افتاده بود

تکونی خوردم و با ناله ای آروم چشمام رو باز کردم و زیر لب زمزمه وار نالیدم :

_نه من نخواستم اینطور بشه !!

گلوم میسوخت و چشمام مدام روی هم میفتادن ولی از ترس دیدن دوباره صورت عزیز سعی میکردم باز نگهشون دارم و مقاومت نشون بدم

نمیدونم چقدر توی این حال سوختم که در اتاق باز شد و آراد درحالیکه داخل میشد با سری پایین افتاده یکراست به طرف کمد لباسی رفت و بلند خطاب بهم گفت :

_پریا تخت گرفته خوابیده انگار نه انگار اینقدر خونه شلوغ بوده

پیراهنش رو از تنش بیرون کشید و شلوارکی از توی کمد بیرون آورد و پشت به من پوشید و با بالاتنه لخت به طرفم برگشت و به سمت تخت اومد

ولی تا چشمش به صورتم خورد چشماش گرد شد و با نگرانی لب زد :

_چت شده ؟!؟

حتی نای یه کلمه حرف زدن هم نداشتم دستای لرزونم رو لای پام مچاله کردم و بیشتر توی خودم جمع شدم که با عجله به سمتم قدم تند کرد و دستش روی پیشونیم نشست

_اووووه تو که داری میسوزی دختر !!

سرم روی بالشت تکونی دادم که موهای آشفته ام توی صورتم ریخت

_باید بری حمام وگرنه تشنج میکنی !!

با یه حرکت توی آغوشم کشید و با قدمای بلند به سمت حمام رفت

توی حال بدی دست و پا میزدم و اصلا متوجه اطرافم نمیشدم فقط حس میکردم چقدر تنم داغه و دارم میسوزم زیر لب ناخودآگاه شروع کردم به آ…ه و نا…له کردن که آراد توی وان گذاشتم

_هیچی نیست الان حالت بهتر میشه

سرمو روی لبه وان تکونی دادم و بی اراده انگار توی دنیای دیگه ای سیر میکنم شروع کردم به زیرلب هزیون گفتن :

_نمی…نمیخواستم اینطوری بشه

قطره های درشت عرق از سر و صورتم رون شده بود و گرما از تنم ساطع میشد از لای چشمام میدیدم که آراد چطور دستپاچه سعی داره لباسام رو از تنم بیرون بکشه

ولی اینقدر بدنم سست و بی حال بود که قدرت تکون خوردن و اینکه جلوش رو بگیرم رو نداشتم دکمه های مانتوی تنم رو دونه دونه باز کرد و عصبی گفت :

_ببین با خودت چیکار کردی دختره احمق !!

دست لرزونم رو آروم روی دستش گذاشتم تا مانع از کارش بشم که عصبی دستمو کنار زد و توی صورتم غرید :

_تو این حال بدت هم دست برنمیداری ؟؟!

دکمه بعدی رو خشن باز کرد و با حرص اضافه کرد :

_میخوام لباست رو دربیارم نمیخورمت که ؟!

بی حال سرم روی شونه ام افتاد که شیر آب رو باز کرد و درحالیکه سرش رو به سمت بدنم میاورد آروم زمزمه کرد :

_ممکنه بهت فشار بیاد ولی به کم تحمل کن !!

دقیق متوجه حرفش نشده بودم که یکدفعه شیر آب سرد روی بدنم گرفت که از شدت سرماش برای ثانیه ای یخ زدم و چشمام گشاد شد

با دیدن عکس العملم نگران شیر آب رو یه کم فاصله داد و کلافه گفت :

_بخاطر خودته !!

به خاطر سرمای بیش از حد آب کم کم داشتم هشیاریم رو به دست میاوردم که آب روی سرم گرفت و با ریختن مقداری ازش توی سرم بی طاقت دستمو روی دستش گذاشتم

_ ن …. نکن !

بی اهمیت به حرفم باز آب روی سرم گرفت و از پشت دندونای کلید شده اش غرید :

_نمیخوام تشنج کنی !!

اینقدر این کارو انجام داد که لرز بدی به تنم نشست و دندونام شروع کردن روی هم خوردن و قدرت کنترل لرزش بدنم رو نداشتم

وقتی حال بدم رو دید شیر آب رو بست و همونطوری که سعی داشت باقی مونده لباسای تنم رو دربیاره خسته لب زد :

_هیچی نیست الان بهتر میشی !!

مانتو و تاب تنم که خیس شده و به تنم چسبیده بودن رو به سختی در آورد و دستش به سمت لباس زی…رم اومد که دستمو جلوی خودم گرفتم و لرزون لب زدم :

_نه !!

معلوم بود خیلی کلافه شده که نگاه خسته اش رو توی صورتم چرخوند و پریشون گفت :

_ولی خیسه باید درش بیارم !

باز دستش خواست به سمتش بیاد که کلافه سرم رو به اطراف تکون دادم و با دستام سعی داشتم تنم رو بپوشونم

میدونم خیلی مسخره اس با وجود اینکه قبلا من رو کاملا برهنه دیده حالا اینطوری در برابرش عکس العمل نشون میدم ولی نمیدونم چم شده بود

که نمیخواستم لباس زی…رم رو دربیاره وقتی دید بیفایده اس عصبی مانتوم که کنارم بود رو وسط حمام پرت کرد و کلافه زیرلب غرید :

_اهههههههه دختره لجباز

شلوارم رو هم به این منوال بیرون آورد و حالا تنها با یه دست لباس زی…ر خیس و چسبیده به تنم رو به روش توی وان بودم

نگاهش روی تنم چرخوند ولی زود نگاهش رو گرفت و بلند شد و درحالیکه تن لرزونم رو به آغوش میکشید به سختی از وان بیرون اومد و با قدمای محکم به طرف اتاق راه افتاد

بی اختیار سرم روی سینه اش افتاد و همونطوری که بدنم میلرزید چشمامو روی هم فشردم وارد اتاق شد و درحالیکه روی تخت میخوابوندم پتو روم انداخت

و با دیدن لرزیدن من خواست خودشم کنارم دراز بکشه ولی هنوز پاشو روی تخت نزاشته بود که چشمش به شلوارک خیس تنش خورد و با عجله عقب گرد کرد و وارد حمام شد

چشمای نیمه بازم به حمام بود که با دیدن آرادی که کاملا برهنه از حمام خارج میشد خشکم زد و بی اراده نگاهم روی تنش چرخید

این چرا اینطوری لخ…ت بیرون اومده بود ؟؟ با حس عجیبی که گریبان گیرم شده بود چشمام رو با عجله بستم و با قلبی که تند تند میتپید سعی کردم خودم رو به خواب بزنم

فکر کردم الان میره لباس میپوشه ولی طولی نکشید پتو رو کنار زد و کنارم دراز کشید من که دیگه به کل مریضی رو از یاد برده بودم و کم کم داشت لرزش بدنم کم میشد

تکونی به خودم دادم و خواستم به پهلو بچرخم که با حلقه شدن دستاش دور کمرم نذاشت بی اهمیت خواستم باز خودم رو به خواب بزنم

ولی یکدفعه با حس گرمای بدن برهنه اش که بهم چسبیده بود با تعجب بی اختیار چشمام گشاد شد و با صدایی خفه ای لب زدم :

_ت…تو چرا لباس تنت نمیکنی؟؟

پاشو روی پام انداخت تقریبا پاهامو قفل کرد و همونطوری که نوازش وار دستش روی گودی کمرم میکشید خسته لب زد :

_بخواب نمیتونم برم لباس بپوشم

حس میکردم چطور رَد تک تک انگشتاش داره روی تنم میسوزه و با وجود حال بدم نفسم به سختی بالا میومد حالا با نزدیکی بیش از حد آراد و بدتر از همه اینکه هیچی تنش نبود

همه و همه باعث شده بود که بخوام ازش فاصله بگیرم به سختی سرم روی بالشت عقب کشیدم و با صدای مرتعشی زمزمه کردم :

_پس ازم فاصله بگیر !!

ولم نکرد بدتر بهم چسبید و در همون حال زیرلب غُرغُرکنان نالید :

_نمیشه هنوزم حالت خوب نیست !!

من که میدونستم بخاطر چیز دیگه ای داره اینطوری میکنه و سفت بهم چسبیده حالا یه طوری رفتار میکرد انگار خیلی نگران منه ! دستمو روی سینه برهنه اش گذاشتم و به عقب هُلش دادم

_نمیخواد نگران حال من باشی

موهام رو عمیق بو کشید و با خستگی لب زد :

_یک ساعت پیش که توی حمام اینطوری نمیگفتی حالام آروم بگیر خسته ام !!

با حس شدت تحر….یک شدنش بین پاهام که هر لحظه داشت بزرگ تر میشد بی جون خندیدم و کنایه وار گفتم :

_مطمعنی فقط خسته ای ؟!

” آراد “

میدونستم الان موقعیتش نیست و اون حال و روز خوبی نداره ولی وقتی بدن سفید و وسوسه کننده اش رو دیدم بی اختیار بدنم تحر…یک شد و حس میکردم چطور داغ کردم

ولی برای مبارزه با این حسم سعی داشتم زود خودم رو به خواب بزنم تا فشاری به نازلی نیارم ولی وقتی کنارش دراز کشیدم و بوی عطر تنش و گرمای بدنش رو حس کردم

حالم بدتر شد و وضعیتم آنچنان ضایع بود که نازلی فهمید و یه طورایی به روم آورد که دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با یه حرکت روی تخت خوابوندمش

و روی بدنش خیمه زدم ، با دهن نیمه باز خیره حرکاتم بود که سرمو پایین بردم و همونطوری که لبامو روی پوست گردنش میکشیدم لرزون لب زدم :

_نه مطمعن نیستم میدونی چرا ؟؟!

سرمو بالا گرفتم و نگاهمو توی صورتش چرخوندم که نه آرومی زیر لب زمزمه کرد بوسه ای روی نوک بینیش نشوندم و با صدای خفه ای لب زدم :

_چون حالم بده و تو رو میخوام !!

سیب گلوش بالا پایین شد و نگاه ازم دزدید این سکوتش رو به نشونه رضایتش دیدم و آروم سرمو پایین بردم تا لبا….شو ببوسم که سرش رو کج کرد

_نفسم گرفت از روم برو کنار !!

نمیتونستم وقتی که تا این حد حالم بده رهاش کنم و برم اونم وقتی که اینطوری نیمه بر..هنه فقط با یه دست لباس ز…یر پیشمه !!

پس بدون اینکه به حرفش اهمیتی بدم لبامو روی لبا…ش گذاشتم و به شدت شروع کردم به بوسیدنش درست مثل تشنه ای که به آب رسیده باشه لبا…شو میبوسیدم و گا…ز میگرفتم

ولی اون بدون هیچ حرکتی همونطوری زیر…م بود و هیچ همکاری نمیکرد خشن لب پایینش رو با دندون کشیدم که آ…خ خفه ای گفت و صورتش توی هم رفت

زبو…نم رو با لذت روی لبش کشیدم و آروم بالا تنه اش رو توی دستم گرفتم که هنوز سعی داشت مقاومت کنه سرش رو تکونی داد از اینکه اینطوری سعی داشت نادیده ام بگیره

عصبی بدون اهمیت به مریض بودنش بالا…تنه اش رو توی چنگم فشردم و خشن کنار گوشش زمزمه کردم :

_صدای آ…ه و نا…له ات رو بشنوم یالله دختر !!

دانلود تمامی آهنگ های میثم ابراهیمی یکجا

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا