" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_بازم میگم که من دروغی بهتون نگفتم

حرصی نگام کرد که با دست اشاره ای به طبقه بالا کردم و ادامه دادم :

_باور نداری بریم بالا تا نشونت بدم !!

دودل نگاهش رو بین من و طبقه بالا چرخوند و با حالتی که انگار عجیب توی فکره دستی به سیبیلای پرپشتش کشید و بعد از چندثانیه سکوت که برای من قد یه عمر گذشت به حرف اومد و گفت :

_باشه بریم ببینم ، دیدن که ضرری نداره فقط ….

انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکونی داد و هشدار آمیز ادامه داد :

_ولی به حالته اگه دروغ گفته باشی یا بخوای کلک بزنی !!

و جلوتر از من از پله ها بالا رفت آب دهنم رو با ترس قورت دادم که پا روی پله اصلی گذاشت وقتی متوجه نبودن من شد به سمت من خشک شده سرجام برگشت و عصبی گفت :

_بیا دیگه ….چرا خشکت زده ؟ !

کف دستای عرق کرده ام رو به مانتوم سابیدم و با پاهای لرزون دنبالش راه افتادم که با وارد شدن به اتاق پریا در رو با یه حرکت عصبی باز کرد و درحالیکه پا داخل اتاق میزاشت جدی بلند خطاب بهم گفت :

_خوب ؟؟

داخل شدم و دستپاچه همونطوری که نگاهم رو به اطراف به دنبال پیدا کردن دروغی میچرخوندم با حس سنگینی نگاهش به خودم اومدم و دستپاچه لب زدم :

_وسایلش جمع کردم گذاشتم تو حموم !!

با تعجب نگام کرد و با تمسخر پرسید :

_چی ؟؟ حمام ؟؟!!

حالت شاکی به خودم گرفتم

_آره چیه مگه ؟! خوب وسایلش جمع کردم خواستم بیرون برم ولی یادم افتاد که همش بهونه شامپوی خودش رو میگیره رفتم حمام شامپوش بردارم که نمیدونم چی شد به کل همه چی یادم رفت

دستاش به کمرش تکیه داد و با پوزخند مسخره ای گوشه لبش سوالی پرسید :

_الان میخوای بگی اونا توی حمامن دیگه ؟؟!

میترسیدم دهن باز کنم چیزی بگم و بدتر گند بزنم به همه چی ، پس توی سکوت سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که عصبی نگام کرد و درحالیکه به طرف حمام راه میفتاد بلند گفت :

_باشه بریم ببینیم !!

تا وارد حمام شد معطل نکردم با عجله و دست و پایی لرزون گلدون روی کمد رو برداشتم و درحالیکه پشت سرم پنهونش میکردم به دنبالش وارد حمام شدم گیج نگاهش رو به اطراف چرخوند و درحالیکه دستاش رو تکون میداد عصبی گفت :

_مسخرم کردی دختره دی….

بقیه حرفش با ضربه محکمی که از پشت با گلدون توی سرش کوبیدم توی دهنش ماسید و آخ خفه ای از بین لبهاش بیرون اومد دستش روی سرش کشید و همونطوری که انگشتای خونیش رو جلوی چشماش میگرفت به سمتم برگشت

با دیدن حالش و باریکه خونی که از کنار سرش راه افتاده بود و از روی پیشونیش تا روی چونه اش امتداد داشت دستام لرزید و باقی مونده گلدون شکسته از بین دستام لیز خورد و روی کاشی های حمام افتاد

با ترسی که توی دلم راه افتاده بود یک قدم به عقب برداشتم که دستش رو به دیوار گرفت و با بُهت و صدایی ضعیفی لب زد :

_تو چی…..چیکار کردی ؟!

خواست به سمتم بیاد که پاهاش بهم پیچ خورد و تعادلش رو از دست داد و پخش زمین شد

با چشمایی که از ترس دو دو میزدن چند قدم به عقب برداشتم و به سختی درحالیکه نمیتونستم نگاهم رو از اون عزیزی که روی زمین دراز به دراز افتاده بود و خون دورش رو گرفته بود بگیرم

از حمام خارج شدم و با حال داغون زیرلب زمزمه کردم :

_من کشتمش !!

با قدمای نامتعادل از اتاق خارج شدم و از پله ها سرازیر شدم و نمیدونم چطور خودم رو به حیاط رسوندم

باید تا گیر نیفتادم فرار میکردم با ترس به قدمام سرعت بخشیدم و با رسیدن به نگهبانی بدون اینکه نگاهی به سمتشون بندازم با عجله به طرف در رفتم

دست لرزونم رو به در تکیه دادم ولی هنوز قدمی بیرون نزاشته بودم که بلند صدام زد و با چیزی که گفت روح از تنم پرید

_آقا عزیز که ندیدت ؟؟!

با ترس به طرفش برگشتم و خیره دهنش شدم که دستی پشت گردنش کشید و کلافه ادامه داد :

_آخه میدونی که برای من بد میشه !؟

ولی من اینقدر از کاری که کرده بودم گیج و منگ بودم که متوجه حرفش نشدم و تنها گیج لب زدم :

_چی ؟!

با تعجب و چشمای ریز شده نگام کرد که تازه متوجه گیج بازیم شدم و درحالیکه دستی به موهای بیرون اومده از شالم میکشیدم دستپاچه اضافه کردم :

_آهان ….نه نه ندیدم !!

معلوم بود از رفتارای عجیب و غریب من تعجب کرده برای اینکه بیشتر از این سوتی ندم و بهم شک نکنه دستای لرزونم رو بهم چلوندم و بیقرار ادامه دادم :

_من برم دیگه ممنون داداش !!

سری برام تکون داد که با عجله به قدمام سرعت بخشیدم و از اون عمارت نفرین شده بیرون زدم یه کمی که از خونه فاصله گرفتم با عجله شروع کردم به دویدن

به سر خیابون اصلی که رسیدم به جایی اینکه منتظر تاکسی باشم پیاده شروع کردم در امتداد خیابون راه رفتن تموم بدنم شروع کرده بود به لرزیدن و برای یه ثانیه هم صورت غرق در خون عزیز از جلوی چشمام کنار نمیرفت

خدایا این چه خریتی بود که من کردم ؟؟!

نمیدونم چقدر گیج و سرگردون راه رفته بودم و زیرلب به خودم لعنت میفرستادم که با صدای بوق ماشینی که کنارم ایستاد به خودم اومدم کی شب شده بود؟؟ وحشت زده نگاهم به سمت چپم چرخید

با دیدن بچه سوسولی که پشت ماشین شاسی بلندی نشسته بود برام بوق میزد و ازم میخواست سوار شم برای اولین بار به جایی اینکه عصبی شم فقط خسته نگاه ازش گرفتم و گیج به راه رفتنم ادامه دادم

ولی مگه ول کن بود ؟؟
قدم به قدم دنبالم میومد و مدام صدام میزد

_آهای خوشکله بپر بالا

من داشتم توی چه برزخی دست و پا میزدم و حالم از خودم بهم میخورد که یه نفرو کشتم و امکان داره یه قاتل باشم

حالا اینم بدجور داشت به پروپام میپیچد عصبی به سمتش برگشتم و خشن لب زدم :

_برو بچه !!

بی توجه به حرفم ابرویی بالا انداخت و با لذت همونطوری که نگاهش روی هیکلم میچرخوند گفت :

_بیا بالا قول میدم بهت خوش بگذره !!

دندونام رو با حرص روی هم فشردم ، نه این پسره بدجوری تنش میخارید با حرص به طرف ماشینش رفتم و درحالیکه محکم لگدی به بدنه اش میکوبیدم بلند فریاد زدم :

_گمشو یابو وگرنه بدجور حالتو میگیرم ؟؟!

با این حرفم توجه چند مغازه داری که اطراف بودن بهمون جلب شد و یکیشون بلند گفت :

_مزاحمت شده آبجی ؟!

خواستم چیزی بگم که پسره پاشو روی گاز فشرد و با سرعت از کنارم رد شد و بین ماشینا گم شد ترسویی زیرلب خطاب بهش زمزمه کردم

و دستم رو به نشونه هیچی نیست برای مغازه دارا تکون دادم و بی حوصله برگشتم و نگاهم رو بین خیابونا چرخوندم اینجا دیگه کجا بود ؟؟

معلوم نبود سر از کجا درآوردم با پاهایی که به زور دنبال خودم میکشوندم سر جاده منتظر تاکسی ایستادم ولی دریغ از یه دونه ماشین که بی قصد و غرض برام نگه داره

همه قصدی جز مزاحمت برای دختری تک و تنها وسط جاده نداشتن ، پس به اجبار پیاده شروع کردم به راه رفتن تا خونه !

داشتم دیوونه میشدم یعنی بلایی سر عزیز اومده و مُرده ؟! دستی به صورت عرق کردم کشیدم و با درد دستمو به دیوار گرفتم یعنی پایان کار من اینه ؟!

حالا که هیچ امیدی به من نیست پس تا دیر نشده باید اون پولا رو میگرفتم و کاری برای نیره و مادرش میکردم اونا حقشون نیست بعد این همه انتظار ناامید بشن

با این فکر به قدمام سرعت بخشیدم و خسته و بی رمق به خونه آراد رسیدم دست لرزونم روی زنگ فشردم به ثانیه نکشید در باز شد و آراد با نفس نفس و صورتی خشمگین توی قاب در ایستاد

دهن باز کردم که چیزی بگم ولی با سیلی محکمی که به صورتم کوبید سرم از شدت ضربه کج شد و با درد دستمو روی گونه ام گذاشتم

” آراد “

با درد دستشو روی صورتش گذاشت و با چشمای سرد و بی حس که نمیشد هیچ چیزی رو ازشون خوند به سمتم برگشت برعکس تصوراتم که الان داد و هوار راه میندازه و عین همیشه با قلدربازی صداش رو میندازه پس سرش تا من کوتاه بیام

این بار سکوت کرده بود و فقط بی حس نگاهم میکرد ولی من این سکوت رو نمیخواستم چون قصد دعوا باهاش داشتم ولی وقتی اون تو این حال بود هیچ کاری از دستم بر نمیومد

وقتی یاد صبح میفتم که از خواب بیدار شدم و دیدم کنارم نیست و ندونستن اینکه چه تایمی از خونه بیرون زده خشم تموم وجودم را فرا گرفت و عصبی خواستم دنبالش برم ولی با وجود پریای که هنوز خواب بود به اجبار توی خونه منتظر موندم

وقتی میدونستم اون دختره نازلی الان ممکنه کجا باشه و تنهایی به عمارت‌ آریا رفته ترس توی وجودم افتاد نه به خاطر خودم بلکه به خاطر اون دختر کله شق که معلوم نبود باز چه دیوونگی در آورده و چرا به این ریسک بزرگ دست زده

پیش خودم گفتم شاید رفته جایی و زود برمیگرده و اینطوری شد که تا نزدیکی های ظهر با این امیدهای واهی خودمو دلداری میدادم ولی وقتی که دیدم هیچ خبری ازش نیست و بی فایده است و با عجله پریا رو برداشتم و به طرف خونه آریا راه افتادم

ولی نرسیده به خونه آریا با دیدن آمبولانس و همهمه ی جمعیتی که در خونشون جمع شده بود ماشین رو همون جا متوقف کردم و چند دقیقه خونه رو از همون دور پاییدم

میترسیدم جلو برم و اگه یه درصد یه اتفاق بدی افتاده باشه به خاطر کینه و دشمنی قدیمی که بین من و آریا وجود داره بهم شک کنن و همه چی خراب شه

پس با اعصابی خراب عقب گرد می کردم و درحالیکه پام روی پدال گاز میفشردم از اون خونه و آدماش دور شدم

ولی تا خودش شب توی خونه بیقرار راه میرفتم و مثل مرغ سرکنده ازین گوشه خونه به اون گوشه میرفتم چون دیگه مطمئن بودم یه اتفاقی برای نازلی افتاده

و هر اتفاقی امروز توی اون خونه افتاده و وجود اون آمبولانس ، همه و همه به نازلی ارتباط دارن و معلوم نبود چه گندی زده !

نکنه پای منم وسط بکشه و از منم حرفی بزنه ؟؟! پوووف اصلا چرا به این دختره اعتماد کردم

عصبی روی تخت دراز کشیدم و به این فکر میکردم که چطوری تونسته بدون اینکه به من بگه اینطوری بیگدار به آب بزنه و بدون اجازه به اون خونه برگرده

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که با صدای بلند زنگ به خودم اومدم و با عجله خودم رو به اف اف رسوندم

که با دیدن نازلی بدون اینکه قفل در و بزنم با قدم های بلند از خونه بیرون زدم و با نفس نفس درو باز کردم ولی با دیدن اونی که بی خیال پشت در ایستاده بود و ساکت نگاهم میکرد خشمم اوج گرفت و عصبی دستم بالا رفت و سیلی محکمی به صورتش زدم

با خشم دندونامو روی هم سابیدم و بلند فریاد زدم :

_ تا این وقت شب کدوم گوری بودی هااا ؟؟!

من عصبی رو بدون اینکه جوابی بهم بده کنار زد و با قدم های آروم به سمت خونه رفت از اینکه اینطوری منو هیچ حساب میکرد و اینقدر نسبت بهم بی اهمیت رفتار میکرد

عصبی دنبالش راه افتادم و درحالیکه در رو محکم بهم میکوبیدم بلند صداش زدم و گفتم:

_هوووی با تو بودم !!

بازم بی حرف به راهش ادامه داد که دیگه کنترلم را از دست دادم و بازوش رو از پشت گرفتم و به طرف خودم برش گردوندم

بی روح به طرفم برگشت و انگار جونی توی تنش نیست به زور لب های ترک خورده اش رو تکونی داد و به آرامی گفت:

_ ولم کن !!

یعنی چی ولش کنم ؟؟ عصبی فریاد زدم :

_ رفته بودی خونه آریا آره ؟؟ با اجازه کی سرخود پاشدی رفتی اونجا ها ؟؟

عصبی موهای آشفته توی صورتش رو کنار زد و بلند فریاد کشید :

_آره رفته بودم اونجا مگه اون پرونده کوفتی رو نمیخواستی ؟؟

با فکر به اینکه یه درصدم نتونسته با وجود آدمایی که آریا در نبودش توی اون خونه دو برابرشون کرده اون پرونده را برداره بیاره سری در تایید حرف هاش تکون دادم

که جلوی چشمه ناباورم لباساش رو بالا زد و با دیدن چیزی که روی شکمش بود از تعجب زیاد جفت ابروهام بالا پرید و ناباور خیره اش شدم

#عشق_ممنوعه_استاد

اون چیزی که روی شکمش و دقیق روی کمر شلوارش بود واقعا پرونده بود یا داشتم اشتباه میدیدم ؟؟ چند بار پلک زدم و ناباور درحالیکه به سمتش میرفتم سوالی پرسیدم :

_نمیخوای بگی که بالاخره تونستی برش داری ؟!

از روی کمر شلوارش بیرونش آورد و با اخمای درهم به سمتم اومد و همونطوری که رو به روم می ایستاد عصبی گفت :

_چیزی واسه ما نشد نداره گرفتی ؟؟

پرونده رو به سمتم گرفت و خشن ادامه داد :

_بگیرش اینم اون چیزی که میخواستی

با عجله از دستش گرفتم و با لبخندی که از سر ذوق و ناباوری روی لبهام جا خوش کرده بود برگه ها رو با دقت از نظر گذروندم بله خود خودش بود

همون چیزی بود که میخواستم ، دیگه اون آریا نمیتونست کاری کنه هنوزم داشتم بررسیش میکردم که با ضعف صدام زد و گفت :

_خوب به اون چیزی که میخواستی رسیدی !

سرم رو بالا گرفتم و نگاش کردم که دستی به صورت رنگ پریده اش کشید و ادامه داد :

_حالا هم اگه طبق قرارمون پول منو بدی کم کم ر…

توی جاش تلو تلو خوران تکونی خورد و خواست بیفته که با عجله زیر بغلش رو گرفتم ، این دختر معلوم نبود چشه و چه بلایی سر خودش آورد

_حالت خوبه ؟!

سرش رو تکونی داد و با ضعف نالید :

_خ…..خوبم

خواست ازم فاصله بگیره که بازوش رو محکمتر گرفتم و همونطوری که به طرف داخل خونه میبردمش عصبی غریدم :

_معلومه که چقد حالت خوبه !!

با اون حال بدش بازم سرتق و لجباز همونطوری که تقلا میکرد ازم جدا بشه بی حال نالید :

_پولم رو بده میخوام برم تا دیر نشده !!

حالش بد بود و حتی نمیتونست قدم از قدم برداره اون وقت دَم از رفتن برای من میزد

#عشق_ممنوعه_استاد

عصبی دستمو زیر زانوهاش زدم و با یه حرکت توی آغوشم کشیدم و با عجله به طرف خونه رفتم

_بز…بزارم زمین باید برم !!

روی مبل درازش کردم و درحالیکه به سمت آشپزخونه میرفتم تا براش چیزی بیارم بلکه حالش بهتر شه بلند خطاب بهش گفتم :

_ آروم بشین سرجات تا بیام !!

با عجله آب قندی براش درست کردم و با اخمای درهم به سمت نازلی که بی حال و رنگ و روی پریده روی مبل دراز کشیده بود رفتم و پایین مبل کنارش نشستم

_بلند شو اینو بخور بلکه جون بگیری !!

به سختی روی مبل نشست که لیوان رو به سمتش گرفتم با دستای لرزون گرفت و اون رو به طرف دهنش برد و جرعه ای ازش نوشید

چند دقیقه خیره حرکات عجیب و غریبش رو زیر نظر گرفتم و با یادآوری چیزایی که در خونه آریا دیده بودم سوالی خطاب بهش پرسیدم :

_امروز توی عمارت آریا چه اتفاقی افتاد ؟؟!

با این حرفم یکدفعه آب قند توی گلوش پرید و به شدت شروع کرد به سرفه کردن کنارش نشستم و چند ضربه آروم پشتش زدم

مطمعن بودم اتفاق بدی افتاده که این دختر به این حال و روز افتاده و همچین عکس العملایی از خودش نشون میده ولی چه اتفاقی ؟؟

حالش که بهتر شد دستش رو به نشونه بسه بالا گرفت و با صدای خفه ای لب زد :

_هیچی نشده ….تو مشکل منو حل کن باید برم

نیم نگاهی از گوشه چشم بهش انداختم و با خشم گفتم :

_هه …هیچی .؟ یعنی میخوای بگی من اینقدر خنگ و ببوام که متوجه اطرافم نمیشم ؟؟

با پشت دست روی لبهاش کشید و با حرص گفت :

_بتوچه هاا!! ؟؟ مگه اون پرونده رو نمیخواستی پس چیکار بقیه چیزا داری ؟!

به سختی بلند شد و عصبی ادامه داد :

_یالله تسویه حساب کن که میخوام برم

_ولی ن…..

باقی حرفم با بلند شدن زنگ اف اف توی دهنم ماسید بلند شدم تا برم ببینم کیه که نازلی با وحشت جلوم ایستاد و با نگرانی چیزی گفت که ناباور خیره دهنش شدم

#عشق_ممنوعه_استاد

_چی ؟؟ یعنی چی که میگی درو باز نکنم ؟!

با استرس زبونی روی لبهای رنگ پریده اش کشید و به سختی گفت :

_چون شاید …..شاید اومده باشن دنبال من !!

همونطوری که فکر میکردم قضیه عجیب بودار بود یعنی چی که اومدن دنبالش ؟؟ حتما یه گندی توی اون خونه زده دیگه

عصبی بازوهاش رو گرفتم و درحالیکه تکونش میدادم بلند فریاد زدم :

_چیکار کردی راستشو بگو ؟؟

با وحشت به عقب هُلم داد و لرزون گفت :

_من ک….کاری نکردم !!

پس کاری نکردی هاااا ؟؟ باشه !! عصبی به سمت اف اف رفتم و با دیدن کسایی که توی تصویر اف اف معلوم بودن ابرویی با تعجب بالا انداختم پس واقعا یه خبرایی هست

دستم به سمت باز کردن در رفت که نازلی با نفس نفس کنارم اومد و درحالیکه دستمو توی هوا میگرفت با خشم گفت :

_چیکار میکنی ؟؟ دیوونه شدی ؟!

برای اینکه به حرف دلش بیارم اخمامو توی هم کشیدم و بیخیال گفتم :

_چیه ؟؟ میخوام ببینم افراد آریا در خونه من چیکار دارن

با ترسی که توی چهره اش کاملاً پیدا بود درحالیکه نگاه ملتمسش رو به چشام میدوخت لرزون گفت :

_اونا منو میخوان !!

بدون توجه به افی افی که داشت خودکشی میکرد دستامو به سینه زدم و جدی گفتم :

_تو رو برای چی میخوان ؟؟ خوب بگو میشنوم !!

بی حرفی خیرم شد و یه جورایی معلوم بود که بازم می خواد مقاومت کنه که این بار با بلند شدن زنگ تلفن خونه نگاهش به اون سمت چرخید و با دلهره سوالی پرسید :

_ کیه ؟؟

از اینکه سعی در پنهون کاری داشت عصبی شدم و درحالیکه بی تفاوت ابرویی بالا مینداختم با تمسخر گفتم :

#عشق_ممنوعه_استاد

_معلومه دیگه اونایی هستن که پشت درن دارن زنگ میزنن دیگه !!

با این حرفم چشماش گرد شد و با حال نزاری زیرلب با خودش زمزمه کرد :

_ای خدا عجب خریتی کردم !!

عصبی سرش رو بالا گرفت و خطاب بهم ادامه داد :

_پولا رو بده دیگه برم…مگه نمیبینی دیرم شده !!

چشم غره ای بهش رفتم

_مگه بانکم ؟؟ اینقدر پول نقد توی خونه ندارم

با استرس شروع کرد به راه رفتن و یکدفعه با اضطراب به طرفم برگشت و با لحن لرزونی گفت :

_باشه پس من میرم ولی فردا اول صبح میام برای پولا حله ؟؟!

گیج از رفتارهای عجیبش سری تکون دادم که باعجله به سمت در رفت ، بلند صداش زدم و با تعجب گفتم :

_کجا ؟!

دستپاچه به سمتم برگشت

_میرم یه جایی خودم رو گم و گور کنم !!

نه یه جایی کار عجیب میلنگید اولین بار بود که نازلی رو توی این حال میدیدم معلوم بود گند بزرگی زده که اینطوری ترسیده وگرنه نازی و ترس ؟؟!

میدونستم احتمالا افراد آریا دور تا دور خونه رو محاصره کردن و زیرنظرمون دارن پس تا پاش رو دم در میزاشت صد در صد گیر اونا میفتاد پس تا دیر نشده دنبالش راه افتادم نزدیکای در خروجی بود که قبل از اینکه دیر بشه از پشت سر توی آغوشم گرفتمش با ترس خواست جیغ بکشه که دستمو روی دهنش گذاشتم

آروم کنار گوشش با نفس نفس و صدای گرفته ای زمزمه کردم :

_آروم باش منم !!

شروع کرد به تقلا کردن که همونطوری که توی بغلم بود به زور داخل خونه بردمش

_آروم بگیر اونا شک دارن بخاطر پریا اینجا باشی پس صد در صد خونه رو محاصره کردن و نمیتونی از هیچ جایی در بری !!

با این حرفم دست از تقلا کردن برداشت و همراهیم کرد ولی هنوز داخل سالن نشده بودیم که با صدای بلند ، پریدن کسی تو خونه وحشت زده سرجامون ایستادم

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا