" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۷ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

از اینکه جدیدا زود پیشم وا میداد و مقاومتش میشکست خوشم میومد چون میدونستم نسبت بهم دچار یه حس هایی شده و همین باعث شده که بیحال توی بدنم لَم بده

این دختر یه طورایی برای من شبیه یه چیز کشف نشده ای بود که دوست داشتم ذره ذره وجودش رو لمس کنم و چون اولین رابطه اش با جنس مخالف بود اینقدر بهش لذت بدم که بهم وابسته شه

چون من این وابستگی رو میخواستم حداقل تا زمانی که این دختر برام تازگی و لذت داشت و میتونستم زیرم داشته باشمش !!

زبونم روی گردنش کشیدم و با شهو…ت زیر گوشش زمزمه کردم :

_هووووم چه بوی خوبی داری!!

سیب گلوش بالا پایین شد که شجاعت به خرج دادم و دستم روی بند حوله اش نشست تا بازش کنم که یکدفعه انگار به خودش اومده باشه دستم رو محکم گرفت و با صدایی لرزونی گفت :

_بسه آراد !!

با اینکه سخت بود ولی برای اینکه بهش فشار نیارم بند حوله اش رو ول کردم و با حرص لبامو بهم فشردم آروم ازم جدا شد و با نفس نفس رو به روم ایستاد

بدون اینکه نگاهی بهم بندازه سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفته ای گفت :

_برو بیرون !!

دستام رو مشت کردم و به زور سعی کردم نگاه ازش بگیرم و عقب برم ولی یکدفعه با دیدن حوله ای که پایین اومده بود و دقیق خط وسط سین…ه هاش رو به نمایش گذاشته بود میخ شدم

با دیدن نگاه خیرم سرش رو پایین برد که با دیدن وضعیتش دستش روی بالاتنه اش گذاشت و یک قدم عقب تر رفت که با برخورد پشتش به دیوار ایستاد

انگار شهو…ت جلوی چشمامو کور کرده باشه با دیدن نگاه ترسیده اش با چند قدم بلند بهش چسبیدم و خشن لبامو روی لبهاش گذاشتم و با شدت شروع کردم به بوسیدنش

اینقدر لبهاش خورد…م و بوسیدم که با حرص بی طاقت گا…ز آرومی از لب پایینش گرفتم و درحالیکه میکشیدمش با نفس نفس ازش جدا شدم

که با آ…ه آرومی که از بین لبهاش بیرون اومد بی طاقت سرمو توی گودی گردنش فرو بردم و لرزون لب زدم :

_دیگه طاقت ندارم دختر !!

توقع داشتم نازلی باز مثل همیشه همراهیم کنه ولی برعکس انتظارم دستش روی سینه ام گذاشت و درحالیکه به عقب هُلم میداد با نفس نفس گفت :

_تمومش کن !!

دستمو نوازش وار روی گونه اش کشیدم و با حال بدی که گریبان گیرم شده بود با صدایی خفه نالیدم :

_نمیبینی حال بدم رو ؟؟

نگاه لرزونش رو به اطراف چرخوند و گفت :

_به من چه مربوط برو کنار !!

به توچه مربوط ؟؟ با حرص نفسم رو با فشار توی صورتش فوت کردم که نفسش رو حبس کرد و چشماش رو بست با دیدن این حرکتش نیشخندی گوشه لبم نشست

دستمو روی قلبش که صدای ضربان بلندش داشت رسواش میکرد گذاشتم و به آرومی لب زدم :

_مطمعنی به تو مربوط نیست ؟؟

گیج نگاهم کرد که با چشم و ابرو به قلبش اشاره کردم که تازه انگار متوجه شده باشه منظورم چیه دستپاچه دستمو کنار زد و با لُکنت گفت :

_آ ….آره مطمعنم !!

با اینکه دوری ازش با وجود برهنه بودنش و این سروضعش برام سخت بود ولی به اجبار ازش فاصله گرفتم و کلافه عقب گرد کردم و خواستم روی تخت دراز بکشم که بلند صدام زد و گفت :

_هوووی کجا ؟؟!

چنگی توی موهای آشفته ام زدم و عصبی به سمتش برگشتم

_چیه ؟؟

درحالیکه با دستاش سعی میکرد بدن برهنه اش رو بپوشونه اشاره ای به در کرد و گفت :

_یالله برو بیرون میخوام لباس بپوشم !!

عصبی از اینکه پَسم زده بود و حالام اینطوری داشت بهم دستور میداد لبه تخت نشستم و شاکی گفتم :

_اگه نرم چی میشه ؟؟

منتظر بودم چیزی بگه تا دق و دلیم روش خالی کنم ولی چندثانیه خیره نگاهم کرد و بی حرف به سمت کمد راه افتاد و بعد از اینکه توی تاریکی وسایلی که میخواست از داخلش برداشت با قدمای بلند داخل حمام شد و درو محکم بهم کوبید

روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم به بدن برهنه اون دختر فکر نکنم اگر یک درصدم میخواستم این دخترک وحشی خواستنی رو رامش کنم

نباید بهش فشار میاوردم فقط باید احساساتش رو مثل الان تحر…یک میکردم بعدش ولش میکردم اینطوری خودش کم کم بی طاقت میشه و به طرفم میاد اونم چطوری ؟؟

با میل و خواسته خودش !!

هرچی میخواستم بیخیال باشم و بخوابم ولی بخاطر احساسات تحر…یک شده و شهو…تی که گریبان گیرم شده بود نمیشد فقط بیقرار از این پهلو به اون پهلو میشدم همین و بس !!

که با صدای باز شدن در حمام پشت بهش ملافه روی تنم کشیدم و سعی کردم خودم رو به خواب بزنم که یکدفعه چراغ روشن شد و ملافه با یه حرکت از روم کنار رفت

نازلی بود که شاکی بالای سرم ایستاده بود و عصبی گفت :

_یالله پاشو برو بیرون بخواب !!

بی اهمیت بهش با چشمای بسته همونطوری که ملافه روی تخت رو باز روی خودم میکشیدم گفتم :

_اینجا اتاق منه مگه تو خواب ببینی بیرون برم پس بیخیال شو !!

لجباز پایین ملافه رو گرفت و عصبی باز کشیدش و با جیغ گفت :

_گفتم پاشو یابو علفی !!

با این حرفش چشمام باز کردم و خواستم چیزی بهش بگم ولی یکدفعه با دیدن تیشرت و شلوارک من که تنش بود چشمام گرد شد و با تعجب چندباری نگاهم روی هیکلش چرخوندم

با دیدن حالم با نیش باز دست به سینه ایستاد که اخمامو توی هم کشیدم و عصبی گفتم :

_نگو که این لباسایی که تنته مال منن؟؟

سرش رو به نشونه آره تکونی داد با خشم روی تخت نشستم و عصبی گفتم:

_کی بهت اجازه داده ؟

_خودم !!

دستپاچه از کنارم بلند شد و خواست فرار کنه که نزاشتم و با یه حرکت روی تخت نشستم و دستش رو کشیدم که با پشت روی تخت و درست کنارم افتاد

” نازلی “

تا به خودم بیام و بخوام عکس العملی نشون بدم با یه حرکت روم خیمه زد و همونطوری که نگاهش رو توی صورتم میچرخوند جدی گفت :

_درشون میاری از تنت یا خودم به زور درشون بیارم ؟؟

پسره نَسناس میخواست بترکه اونم بخاطر چی ؟؟ برای یه دست لباس بی ارزش ؟! با حرص دستامو دو طرف بازوهاش گذاشتم و درحالیکه سعی میکردم کنارش بزنم عصبی گفتم :

_درنمیارم برو کنار !!

کم کم لبخند شیطانی گوشه لبش نشست و با تمسخر گفت :

_اوکی ….پس کار خودمه !!

جلوی چشمای ناباورم دستش به سمت یقه گشاد تیشرت تنم رفت و درحالیکه سعی میکرد به زور از تنم درش بیاره عصبی گفت :

_یکمی خودت رو تکون بده ببینم !!

با دست محکم زیر چونه اش زدم و عصبی غریدم :

_اولا مثل خر افتادی روم و لهم کردی نمیتونم تکون بخورم دوما دستت رو بکش تنه لَش !

سرش از شدت ضربه به عقب رفت و یکدفعه انگار وحشی شده باشه محکم یقه لباسم رو کشید که صدای بلند جِر خوردنش به گوشم رسید و ناباور لب زدم :

_چیکار کردی وحشی !!

بدون اینکه نگاهم کنه سرش رو پایین برد و با چشمایی که دیگه خشم اولیه رو نداشت و یه جورایی برق میزد نگاهشو روی بالاتنه ام که حالا تقریبا توی دیدش افتاده بود چرخوند که با حس نگاهش داغ شدم

ولی یکدفعه با یادآوری اینکه من بدبخت هیچ لباسی نداشتم و به اجبار یک دست از لباسای این لَندهور رو با اینکه توشون غرق بودم بدون لباس زیر پوشیدم چشمام گرد شد

دستپاچه دستم به سمت لباسم رفت که میونه راه دستامو گرفت و درحالیکه بغل سرم ثابت نگهشون میداشت با خنده گفت :

_اوووووه منظره خوبم رو خراب نکن دختر !!

دندونام با حرص روی هم فشردم و خشن فریاد زدم :

_خفه شوووو کثافت !!

با این حرفم به سختی نگاه از اون قسمت برهنه بدنم گرفت و با لبخند گوشه لبش درحالیکه نگاه داغش رو به لبام میدوخت لب زد :

_این تاوانت بود !!

با پوزخند لب زدم :

_هه……تاوان ؟!

سرش رو چندسانتی لبهام درحالیکه حرف میزدیم لبامون بهم میخورد پایین آورد و با حرص گفت :

_آره تاوان کسی که بی اجازه سر کمدم رفته و لباسای منو تنش کرده !!

سرم رو کج کردم تا لباش رو بیشتر از این لمس نکنم مبادا کنترل احساساتم از دستم خارج شه و درهمون حال با خشم غریدم :

_نمیدونستم استاد آراد نجم محتاج یه دست لباسه !!

پوزخند صداداری زدم و اضافه کردم :

_و اینکه تا این حد خسیسه !

انگار زیادی عصبیش کرده باشم چونه ام رو گرفت و در حالیکه سرم رو به طرف خودش برمیگردوند با حرص گفت :

_من نه محتاج یه دست لباسم و نه خیسیس ولی ……

فشار بیشتری به چونه ام آورد که لبام غنچه شد و همونطوری که نگاه دریده اش رو ازشون نمیبرید هشدار آمیز ادامه داد :

_از اینکه کسی بی اجازه به داشته هام دست بزنه و وارد حریمم بشه به شدت عصبی میشم فهمیدی ؟؟

حس میکردم زیرش درحال خفه شدنم با اینکه وزنش روی من ننداخته بود ولی بخاطر جثه ریزم زیر اون گودزیلا حس خفگی بهم دست داده بود با حرص درحالیکه سرمو به اطراف تکون میدادم و سعی داشتم از دستش نجات پیدا کنم به سختی لب زدم :

_برو کنار خفه شدم !!

با این حرفم بی طاقت خم شد و بوسه پر سروصدایی روی لبهای غنچه شده ام نشوند و بالاخره از روم کنار رفت

و کنارم دراز کشید و درحالیکه دستشو روی پیشونیش میزاشت جدی گفت :

_اگه نمیخوای امشب آمپرم بالا بزنه و خطرناک شم پاشو این پیرهن پاره شده تنت رو عوض کن !

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا