" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۶ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۶

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

” آراد “

از اتاق بیرون زدم و همونطوری که به طرف پذیرایی میرفتم سعی کردم بهونه ای برای نیومدن نازلی پیش خانوادم پیدا کنم ولی هیچی به ذهنم نمیرسید

آی دختر از دست تو …..

خوب چی میشد میومدی پیش اونا تا خیالشون از دیدنت راحت بشه و مُخ منه بدبخت رو نخورن دستی به پیراهنم کشیدم و درحالیکه توی تنم صافش میکردم رو به روشون ایستادم

بابا با دیدنم با اخمای درهم سری تکون داد و گفت :

_کجاست ؟؟

دستی به ته ریشم کشیدم و با بی تفاوتی لب زدم :

_انگار خوابه چون هرچی در زدم صداش نیومد !!

عصبی دستش روی مبل مشت شد و با حرص غرید :

_نکنه داری چیزی رو از من پنهون میکنی آراد ؟؟

روی مبل کنارش نشستم و همونطوری که خیره چشماش میشدم جدی لب زدم :

_چه پنهون کاری آخه پدر من ؟؟ معلومه خوابه

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و اضافه کردم :

_نکنه توقع دارید بی اجازه وارد اتاقش بشم ؟؟

کلافه دستی به ریشش کشید

_ولی من باید مطم…..

زنش توی حرفش پرید

_عه ….عباس بیخیال بچه شو دیگه !!

از اینکه من رو بچه فرض میکرد و اینطوری خطابم میکرد دندونام با حرص روی هم فشردم و با لبخند حرص داری نیم نگاهی بهش انداختم

با اینکه همیشه در حقم خوبی میکرد ولی هیچ وقت نتونستم اون رو جای مادرم ببینم و جواب محبت هاش رو بدم فقط تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که در برابرش سکوت کنم همین و بس !!

بابا ولی بدون اینکه بیخیال بشه به طرفم چرخید و گفت :

_اصلا یعنی چی که اون آریا باید دخترش رو همراه پرستارش بفرسته خونه تو ؟؟

پووووف!!!
کی حوصله سوال جواب های بابا رو داره حالا ؟؟

روی مبل جا به جا شدم و بی حوصله لب زدم :

_دلیلش رو شما بهتر از هرکس دیگه ای میدونید بابا مگه نه ؟؟

در برابر این حرفم سکوت کرد و کلافه نیم نگاهی به زنش انداخت چون میدونست آریا از وقتی پریا به دنیا اومده هر وقت سفر و یا جایی رفته برای اینکه به کسی اعتماد نداشته پریا رو پیش من میفرستاد یا من اون مدت رو میرفتم خونه اش

ولی این بار دلیل گیر دادن بیخود بابا رو متوجه نمیشدم که چرا اینقدر اصرار داره نازلی رو ببینه یکدفعه با یادآوری چیز مهمی پام روی اون یکی پام انداختم و جدی لب زدم :

_راستی نگفتید چی شده که نصف شبی اینجا اومدید ؟؟!

_نفهمیدم….مگه دیدن پسرم دلیل و وقت خاصی میخواد؟!

میدونستم بی دلیل این وقت شب اینجا نیومدن و همه این ها بهونه اس پس دستمو لبه مبل گذاشتم و جدی و هشدار آمیز صداش زدم

_بابا !!

کلافه لباشو بهم فشرد و با نیم نگاهی به زنش انگار کمک میخواد گفت :

_باشه …. اومدیم اینجا در مورد موضوع مهمی باهات صحبت کنیم !!

موضوع مهم ؟؟ وقتی بابا اینطوری حرف میزد یعنی یه مشکلی هست و باید ترسید

_خوب…..میشنوم !!

روی مبل جا به جا شد و همونطوری که نگاهش رو به چشمام میدوخت و عکس العملم رو زیر نظر داشت به حرف اومد

_در مورد کریم فضلی و دخترش !

آهانی زیر لب زمزمه کردم و با خشمی که داشت درونم کم کم بالا میگرفت غریدم :

_اون وقت بخاطر همین موضوع این وقت شب اومدید اینجا ؟؟

با غرور بدون اینکه کم بیاره لب زد :

_آره

با حرص دستم روی مبل مشت شد

_ولی فکر کنم قبلا در موردش باهم حرف زدیم !!

بابا میدونست نظر من درباره اون دختر چیه ولی هنوزم اصرار پشت اصرار داشت که من باهاش ازدواج کنم اونم با کی ؟؟

با دختر نازپروده فضلی کسی که میدونستم زیرخواب تموم پسراس ، قبلا با اصرار بابا یک بار باهاش قرار گذاشتم ولی با دیدن سر وضع جلف و اون همه حجم آرایش روی صورتش پشیمون شدم چون نه تنها از همون قرار اول به دلم ننشسته بود و مورد دیگه این بود که نمیتونستم با کسی که هیچ علاقه ای بهش نداشتم ازدواج کنم

بی اهمیت نگاهش رو ازم گرفت و گفت :

_زدیم ولی من هنوزم روی حرف خودم هستم !

از اینکه اینطوری داشت من رو نادیده میگرفت عصبی بلند شدم

_من با اون مرد و دخترش کاری ندارم!!

هشدار آمیز صدام زد و گفت :

_آراد …..ولی من باهاشون صحبت کردم که فرداشب بریم اونجا !!

چی ؟؟ فرداشب میخواست کجا بره ؟!
انگار تازه داشتم متوجه حرفاش میشدم اخمامو توی هم کشیدم و گیج چندبار پلک زدم و ناباور لب زدم :

__چی….چیکار کردی ؟؟

پاهاشو روی هم انداخت و جدی گفت :

_گفتم که فرداشب قراه برای آشنایی بیشتر بریم خونه فضلی

چطور بدون اجازه از من قرار ملاقات باهاشون گذاشته ؟؟ از اینکه اینطوری داشت برای زندگی من تصمیم میگرفت عصبی شروع کردم به راه رفتن

_ولی من نمیام !!

بلند شد و عصبی گفت :

_یعنی چی ؟؟ من قول دادم

با حرص دستی به چشمام کشیدم

_اشتباه کردی از طرف من قول دادی پدر من !!

با خشم شروع کرد به نفس نفس زدن و درحالیکه رو به روم می ایستاد خشن گفت :

_من بخاطر تو حاضر نیستم گند بزنم به شراکتم

انگشت رو چند بار روی سینه ام کوبید و با حرص ادامه داد :

_پس فرداشب هرطوری شده باید با من به اون خونه بیای ….فهمیدی ؟!

یک قدم به عقب برداشتم و درحالیکه ازش فاصله میگرفتم با حرص دندونام روی هم فشردم

_ولی آخه پدر ، من چه سنمی با اون دختره ی افاده ای دارم ؟؟!

بی اهمیت بهم و بدون اینکه اصلا جوابم رو بده عقب گرد کرد و همونطوری که به زنش اشاره میکرد با خشم گفت :

_پاشو بریم !!

زنش نیم نگاهی به من انداخت و مردد لب زد :

_ولی آخه نمیشه که اینطوری ب…..

دستش روی هوا تکونی داد و با قدمای بلند همونطوری که به سمت در میرفت بلند گفت :

_آخه و اما نداره با ما میاد همین که گفتم !!

بی اهمیت به حرص خوردن من از در بیرون رفتن و درو بهم کوبیدن لبه مبل نشستم و درحالیکه خم میشدم با خشم دستامو از دو طرف توی موهام فرو بردم و به زمین خیره شدم

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا