" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۵ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

بدون اینکه یک سانت هم از جاش تکون بخوره هووومی زیرلب زمزمه کرد و سرش توی گودی گردنم فرو برد نه اینطوری بی فایده بود و این یارو آراد مثل کَنه بهم چسبیده بود

ولی با یادآوری پریا و اینکه از عصری به کل فراموشش کرده بودم با عجله خواستم بلند شم ولی بخاطر اینکه توی آغوشش زندانی بودم بیقرار لب زدم :

_بابا بیخیال ما شو میخوام برم ببینم این بچه کجاست !!

بوسه ای روی لاله گوشم زد که سرم کج کردم که با صدای خفه ای گفت :

_آروم بگیر غذاشو دادم گرفته خوابیده !

با اینکه خیالم تقریبا راحت شده بود ولی تنها بهونه ای که میتونستم ازش فاصله بگیرم رو از دست دادم و تنها امیدم هم ناامید شده بود تکونی به خودم دادم که این بار با حس لباش روی رگ گردنم با حرص لب پایینم رو به دندون کشیدم

_نکن !!

بدون توجه به تشر من لباشو نرم تکونی داد و با همون چشمای بسته نفسش رو صدا دار توی گردنم فوت کرد این پسر تا من رو روانی نمیکرد ول کن نبود

من کلا با این جور روابط با جنس مخالف ناآشنا بودم وقتی آراد اینطوری بدون ملاحظه پا داخل حریمم خصوصیم میزاشت این احساسات نوپام برم غلبه میکرد و کلا یه آدم دیگه ای میشدم آدمی که دوست داشت توسط این پسر ناز و نوازش بشه

یکدفعه با یادآوری اون روز که به دروغ بهم گفته بود باردارم کرده با حرص شروع کردم به نفس نفس زدن و بی مقدمه کنار گوشش لب زدم :

_قصدت از دروغ گفتن به من چی بود ؟؟

بوسه ای پایین تر دقیق جایی نزدیک سینه ام نشوند که نفس توی سینه ام حبس شد

_دروغ ؟؟

عصبی از اینکه داشت اختیارم رو با این کارهاش از دستم میگرفت دستمو توی موهای جلوی سرش چنگ زدم همونطوری که سعی میکردم سرش رو به عقب هُل بدم با پوزخندی لب زدم :

_آره …. دروغ اینکه گفتی ممکنه من از توی گودزیلای خر باردار باشم !!

چشماش رو باز کرد و همونطوری که نگاهش توی صورتم میچرخوند تو گلو خندید و گفت :

_دروغ نگفتم ولی وقتی اون چیزم رو …..

با نگاهش به پایین تنم اشاره کرد و ادامه داد :

_روی اونجات ریختم احتمال بارداریت با وجود بکارتت هم بود

چشم غره ای بهش رفتم

_ولی نگفتی که درصدش یک در هزاره !!

روی نوک بینی ام بوسه ای زد و گفت :

_آره نگفتم !!

_نگفتی یا نخواستی بگی و میخواستی الکی حرصم بدی ؟؟

سرش روی بالشت کنارم گذاشت و درحالیکه طره ای از موهام روی صورتش میریخت و عطرشون رو عمیق نفس میکشید گفت :

_حالا چه فرقی میکنه !!

با یه حرکت موهام از توی صورتش کنار زدم و همونطوری که پشتم رو بهش میکردم عصبی غریدم :

_فرقش اینه که تو میخواستی از نادونی من سواستفاده کنی دیوث !!

این مرد دیووونه به تمام معنا بود چون با شنیدن فوحشای من به جایی اینکه عصبی شه میخندید که بدتر حال من گرفته میشد و خشمم بالا میگرفت

کلافه روی تخت نشستم که با ته مونده های خنده روی لبش نگاهش رو توی صورت اخمالوم چرخوند و زیرلب زمزمه کرد :

_هووووم ؟!

اشاره ای به در اتاق کردم

_برو بیرون تو اتاق خودت بخواب !!

ملافه روی خودش کشید و درحالیکه زیرش جمع میشد بلند گفت :

_قابل توجه خانوم ….اینجا اتاق منه !!

ملافه با یه حرکت از روش کشیدم

_بازی در نیار پاشو برو حوصله ندارم !!

دستم رو گرفت و با یه حرکت کشید که تعادلم رو از دست دادم و روش افتادم قبل از اینکه بتونم عکس العملی از خودم نشون بدم دستش دور کمرم حلقه کرد و کنار گوشم دستوری لب زد :

_بخواب و کم وَرجه ورجه کن بچه !!

هرچی تقلا کردم که ولم کنه بیفایده بود که دیگه دست و پاهام بی حس شده بودن خسته سرمو روی سینه اش گذاشتم و چشمامو بستم کم کم داشت خوابم میگرفت که یکدفعه با بلند شدن صدای مکرر زنگ خونه گیج سرمو بالا گرفتم

یعنی این وقت شب کی میتونه باشه ؟؟

آراد با شنیدن صدای مکرر زنگ به خودش اومد و درحالیکه هنوز گیج خواب بود روی تخت نشست و همونطوری که من رو از روی خودش کنار میومد سوالی پرسید :

_صدای اف افِه ؟؟

اهوومی زیرلب زمزمه کردم که بلند شد و همونطوری موهای آشفته اش روی دستی میکشید گیج گفت :

_معلوم نیست نصف شبی کیه !!

از اتاق که خارج شد منم کنجکاو بلند شدم و همونطوری که لباسم رو مرتب میکردم از اتاق خارج شدم که گوشی رو برداشت

_بله ؟؟

نمیدونم کی رو دید که با تعجب گوشیو روی اون گوشش قرار داد

_عه شمایید ؟؟

معلوم نبود اون طرف چی بهش گفت که دستپاچه دستش روی کلید قفل فشرد و با عجله گفت :

_بیاید داخل !!

به طرفم برگشت که کنجکاو پرسیدم :

_کیه ؟؟

دستی به پیراهنش کشید و همونطوری که با تعجب اطراف رو از نظر میگذروند گفت :

_بابام اینان !!

چی ؟؟ کلمه بابام اینا توی سرم هی چرخ میخورد و بی اختیار اون زن جلوی چشمم نقش بست

نکنه …. نکنه اونم باهاش باشه ؟؟

آب دهنم رو صدادار قورت دادم و با ترس لب زدم :

_نصف شبی اینجا چیکار میکنن ؟؟

بی تفاوت شونه هاش بالا انداخت و زیرلب زمزمه کرد :

_نمیدونم !!

دستپاچه نگاهمو به اطراف چرخوندم و نمیدونستم چیکار کنم که یکدفعه با صدای تقه ای که به در سالن خورد برای ثانیه ای خشکم زد

پاهام به زمین چسبیده بود و قدرت تکون خوردن نداشتم ولی از جایی که من ایستاده بودم به اون قسمت دید داشت ولی چون تقریبا توی راهرو بودم هرکسی داخل میشد من رو نمیدید ، هنوز همونجا ایستاده بودم که در باز شد

و با دیدن بابای آراد و کسی که پشت سرش داخل میشد نفسم توی سینه حبس شد و دستم رو به سر سنگین شده ام تکیه دادم

آراد با عجله به استقبالشون رفت و درحالیکه رو به روشون می ایستاد شروع کرد باهاشون حرف زدن ولی من اینقدر گیج و منگ بودم که هیچی نمیشنیدم

فقط و فقط چشمام خیره اون زن به اصطلاح مادری بود که سانتال مانتال کرده دستش رو دور بازوی بابای آراد حلقه کرده بود و با ناز میخندید

به زور دست لرزونم رو به دیوار گرفتم تا نیفتم که با شنیدن صداشون که داشت نزدیک و نزدیک تر میشد حس خفگی بهم دست داد و درحالیکه دستم رو به گلوم میفشردم

به سختی عقب گرد کردم تا به طرف اتاق برم ولی صداشون که حالا واضح تر به گوش میرسید باعث میشد از شدت خشم ،ضعف کنم

به زور دستگیره در رو گرفتم و بعد از داخل شدنم به زور بستمش ولی چهره غرق در آرایش اون زن از جلوی چشمام کنار نمیرفت

لعنتی این وقت شب اینجا چیکار میکرد ؟؟

من نمیتونستم توی هوایی که اون نفس میکشه نفس بکشم و حس خفگی بهم دست میداد ، نمیدونستم باید چیکار کنم و سرگردون دور خودم میچرخیدم

که با شنیدن صدایی قدمایی که به طرف اتاق برداشته میشد آب دهنم رو صدادار قورت دادم و بدون فکر و با عجله به طرف حمام رفتم و داخلش پنهان شدم

کسی وارد اتاق شد و صدای قدماش که توی اتاق برداشته میشد به گوش میرسید که با ترس بیشتر به دیوار چسبیدم و چشمام رو بستم

حس کردم دستش روی دستگیره حمام نشست که بدون اینکه چشمامو باز کنم پلکامو بیشتر روی هم فشردم که در به آرومی باز شد

_تو اینجا چیکار میکنی ؟؟

با شنیدن صداش چشمام باز کردم و بی اختیار دست لرزونم روی سینه ام که از شدت استرس با سرعت بالا پایین میشد گذاشتم

آراد بود که با تعجب نگاه ازم نمیگرفت سعی کردم به خودم مسلط باشم درحالیکه نفسم رو با فشار بیرون میفرستادم دستپاچه لب زدم :

_خ…خواستم حمام کنم مگه چیه ؟؟

با تعجب ابرویی بالا انداخت و همونطوری که دستی به ته ریشش میکشید سوالی پرسید :

_حمام ؟؟ اونم این موقع ؟؟

گستاخ توی چشماش خیره شدم

_آره مگه چیه ؟؟

شونه هاش با بی تفاوتی بالا انداخت

_هیچی فقط خواستم بیای پیش خانوادم !!

چی ؟؟ از من میخواست برم پیش اون زن ؟!
کسی که تموم این سال ها کابوس شبانه روز من بوده و نزاشته یه خواب راحت داشته باشم ؟؟
و تموم این سال ها دغدغه ای جز نابودیش نداشتم

دستپاچه درحالیکه نمیدوستم دارم چیکار میکنم به سمت وان رفتم و همونطوری که شیر آبش رو باز میکردم لرزون خطاب بهش گفتم :

_الان که نمیشه میخوام برم حمام میبینی که !!

دستاش رو به کمرش تکیه داد و درحالیکه نگاه کنجکاوش رو از چشمام نمیگرفت جدی گفت :

_فعلا یه سر بیا برو پیششون ، حمام رو بعدا هم میتونی بری !

واه این چه گیری داده که من برم پیششون ؟؟ پیرهنم رو بالا گرفتم و درحالیکه زیربغلم رو بو میکشید به دروغ لب زدم :

_نه جون تو نمیشه بو میدم زشته !!

با تعجب حرکاتم رو زیرنظر گرفت و گیج گفت :

_به نظر من که خیلی هم خوبی بیا بریم !!

عصبی از اصرارهای بیخودش موهای ریخته شده روی پیشونیم رو کناری زدم

_اهههههههههه یه بار گفتم نمیام خودت برو ، چرا اینقدر اصرار میکنی آخه !!

کلافه دستی به صورتش کشید

_نمیدونم چطور متوجه شدن زنی توی خونه اس و فکر میکنن از دوست دخترای منه منم مجبور شدم همه چی رو درباره تو و پریا براشون توضیح بدم ولی …..

سرم رو تکونی دادم و گیج لب زدم :

_ولی ….. ؟؟

دستاش رو به کمر تکیه زد و کلافه گفت :

_باور نکردن و میخوان تو رو ببینن !!

ای بابایی زیرلب زمزمه کردم حالا که نه من خیلی دوست داشتم اونا رو ببینم اونا هم اصرار پشت اصرار میکردن لعنتی ها !!

با دیدن سکوتم به سمت قدم برداشت و با لحن ملتمسانه ای گفت :

_بریم ببیننت و مطمعن شن پرستاری بعد میتونی برگردی اتاقت و تا هر وقت میخوای حمام کنی هوووم نظرت چیه ؟؟

ولی من عمرا نمیخواستم با اون زن رو در رو شم پس بی اختیار دستم به سمت باز کردن دکمه های پیراهنم رفت و درهمون حال دستپاچه درحالیکه پامو توی آب بالا اومده وان میزاشتم بلند خطاب بهش گفتم :

_شرمنده ولی من با این وضعیتم نمیتونم جلوی کسایی که برای اولین بار میبیننم ظاهر شم

برخلاف انتظارم که الان عصبی میشه دیدم سکوت کرده و با لبخند مسخره گوشه لبش خیره به من نگاه میکنه رَد نگاهش رو که دنبال کردم با دیدن بالاتنه برهنه ام دستپاچه نفهمیدم دارم چیکار میکنم فقط باعجله لبه های پیراهنم رو بهم نزدیک کردم و با لباس توی وان نشستم

با دیدن این حرکتم بلند خندید و به طرفم قدم برداشت با حرص از سوتی که جلوش دادم سرم رو پایین انداختم و عصبی با دندون به جون لبهام افتادم

کنارم لبه وان نشست و همونطوری که با نوک انگشتش نوازش وار روی صورتم میکشید با لحنی که شهو…ت توش موج میزد گفت :

_حیف که الان نمیشه و وقت نیست وگرنه نمیزاشتم اینجا و توی این حال تنها باشی

از اینکه فکر میکرد هر زمان و هرلحظه میتونه من رو دراختیار خودش بگیره زیر دستش زدم و با خشم غریدم :

_بهتره بری وگرنه تضمین نمیکنم بهت یه حال درست حسابی ندم میدونی که چی میگم ؟؟

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و زمزمه وار زیرلب گفت :

_بعضی وقتا شک میکنم توام زنی و حس داری

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه با همون لبخند اعصاب خورد کن گوشه لبش از حمام خارج شد

با عجله بلند شدم و برای اطمینان در رو از داخل قفل کردم و این بار بعد از بیرون آوردن همه لباسام توی وان نشستم و سعی کردم به اینکه الان اون زن اون بیرون نشسته و زیاد باهام فاصله ای نداره فکر نکنم

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا