" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

با انگشت ضربه آرومی به نوک بینی ام زد و با خنده گفت :

_من بحثم این چیزا نیست … ذهنم درگیر ریزه میزه بودنشه که خواسته هر طوری شده از پنجره بالا بره درست مثل تو !!

دستش رو پس زدم و درحالیکه سعی میکردم با گنجشک توی دستم هر طوری شده از روی صندلی پایین بیام غُرغُرکنان زیرلب گفتم :

_یه روز روی اعصاب من رژه نره روزش شب نمیشه !!

تو گلو خندید که دهنم باز کردم چیزی بگم ولی با حلقه شدن دستاش دور کمرم و پایین گذاشتم از روی صندلی حرف توی دهنم ماسید و خشکم زد بشکنی جلوی صورتم زد که از جا پریدم با این حرکتم بلند خندید و گفت :

_حالا میگم خاله ریزه ای و درست عین عروسک کوچولوها میمونی بدت میاد !!

چپ چپ نگاش کردم و عصبی گفتم :

_خفه !!

با شیطنت دستش رو به علامت زیپ جلوی دهنش گرفت و با این حرکت یه طورایی بهم فهموند ساکت شده و دیگه چیزی نمیگه !

آخر سر من از دست این سکته میکنم ، هنوز چشمم به آراد و ادا و اطوارهاش بود که کسی پایین پرهنم رو گرفت و کشید سرمو پایین گرفتم که پریا با شوق شروع کرد به بپر بپر کردن تا گنجشک کف دستم رو ببینه با لبخند ازم میخواست دستم رو پایین بگیرم

دستمو پایین بردم تا راحت باشه که با دیدن گنجشک که آروم کف دستای من کِز کرده بود و خسته و مریض به نظر میرسید با مهربونی نوازش وار دستش روی بدنش کشید

وقتی هیچ عکس العملی ازش ندید سرش رو بالا گرفت و با نگرانی نگاهم کرد فهمیدم نگران شده لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم و برای دلگرمیش گفتم :

_یه کم مریضه ، الان گرمش میکنیم و بهش غذا میدیم خوب میشه باشه ؟؟

با لبخند سری در تایید حرفام تکون داد که از اتاق بیرون رفتم و درحالیکه روی میز میزاشتمش به دنبال چیزی که بتونم باهاش گرمش کنم نگاهم رو به اطراف چرخوندم ولی هیچی نبود

یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید با عجله به طرف اتاق آراد قدم تند کردم و درحالیکه در کمدش رو باز میکردم نگاهمو بین لباساش چرخوندم

یکی از پیراهن های که بافت نرمی داشت رو بیرون کشیدم و به پذیرایی برگشتم درحالیکه پیراهن رو باز میکردم گنجشک رو آروم داخلش گذاشتم و درحالیکه روی مبل میزاشتمش کمی پوشوندمش

سرمو که بالا گرفتم با دیدن چشمای گرد آراد که خیره پیراهن بود سوالی پرسیدم :

_چیزی شده ؟؟؟

دندوناش روی هم سابید و گفت :

_جز پیراهن من چیز دیگه ای نبود که بیاری ؟؟

از اینکه تونسته بودم حرصش رو دربیارم خوشحال لبخندم کِش اومد ، سرمو آروم تکون دادم و لب زدم :

_نه !

عصبی نگاه ازم گرفت و به سمت اتاقش رفت و درو بهم کوبید ریز ریز شروع کردم به خندیدن که پریا کنارم نشست و با چشمای منتظر نگاهم کرد دستی روی موهاش کشیدم و گفتم :

_الان میرم براش غذا میارم میدیم بخوره باشه ؟؟

سری تکون داد که با عجله بلند شدم و به آشپزخونه رفتم و یه چیزایی برای خوردنش پیدا کردم و آوردم بعد از چند دقیقه به اصرار پریا که دوست داشت اون رو توی اتاقش ببره

گنجشک رو همراه پیراهن آراد داخل سبدی گذاشتم و به طرف اتاقش راه افتادم با رسیدن به اتاق دستشو روی تخت کشید و یه طورایی ازم میخواست که اونجا بزارمش

پاتختی رو جلوتر کشیدم درحالیکه سبد روی اون میزاشتم خطاب به پریا گفتم :

_اینجا باشه بهتره !!

راضی سرگرم بازی کردن باهاش شد که به طرف پنجره رفتم بعد از بستنش و جمع کردن وسایلی که روی زمین ریخته شده بود از اتاق پریا بیرون رفتم

که یکدفعه سینه به سینه آراد شدم هینی از ترس کشیدم و دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم که لبخند بدجنسی گوشه لبش نشست

همونطوری که با شیطنت نگاهش روی هیکلم میچرخوند گفت :

_خوب کجا بودیم ؟؟

با فهمیدن منظورش چشم غره ای بهش رفتم و درحالیکه دستامو روی سینه اش میزاشتم و به عقب هُلش میدادم عصبی گفتم :

_برو کنار تا نزدم ناقصت کنم !!

” آراد “

با شنیدن این حرف از دهنش به جای اینکه عصبی بشم بدتر خندم گرفت و قهقه ام به هوا رفت که چپ چپ نگام کرد و به طرف سالن قدم تند کرد و شنیدم که زیرلب زمزمه وار گفت :

_پسره نَسناس برام میخنده ….

دنبالش راه افتادم و همونطوری که ریز ریز میخندیدم خطاب بهش گفتم :

_شنیدم چی گفتی ها !!؟؟

روی مبلای راحتی لَم داد و درحالیکه کنترل تلوزیون رو برمیداشت و شبکه ها رو عوض میکرد گفت :

_اتفاقا منم گفتم که بشنوی !!

کنارش نشستم که با حس ضعفی که توی بدنم پیچید دستی روی شکمم کشیدم و گفتم :

_احیانا قصد نداری چیزی برای خوردن درست کنی ؟؟ از صبح غذای درست حسابی نخوردیم

از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و با اخم گفت :

_نوکر بابات غلام سیاه !!

از این گستاخ بودنش خوشم میومد و با خنده در جوابش گفتم :

_نوکر من که فعلا تویی !!

کنترل توی دستش روی میز پرت کرد و همونطوری که به سمتم برمیگشت عصبی گفت :

_اههههههههه اگه گذاشتی یه فیلم درست حسابی ببینیم !!

پاهامو روی هم انداختم

__یالله برو یه چیزی درست کن بخوریم !!

با خشم و آماده حمله توی چشمام خیره شد و گفت :

_بار آخرت باشه به من دستور میدی ها ؟!

کنترل رو از روی میز برداشتم و درحالیکه سعی میکردم شبکه مورد نظرم رو پیدا کنم بیخیال لب زدم :

_اوکی …. حالا برو !!

از گوشه چشم میدیدم که چطور داره حرص میخوره و اگه میتونست همین الان دونه دونه موهام رو از سرم میکند بعد از چندثانیه که با دست های مشت شده با خوش کلنجار رفت بلند شد و عصبی خطاب بهم گفت :

_فکر نکن اگه دارم میرم چیزی درست کنم بخاطر توعه …. فقط بخاطر پریاس همین و بس !!

همونطوری که تموم حواسم به تلوزیون بود بی حرف در تایید حرفاش سری تکون دادم که بالاخره نتونست خودش رو کنترل کنه و درحالیکه داشت از کنارم رد میشد لگد محکمی به پام کوبید راست نشستم و خواستم به طرفش حمله کنم که پا به فرار گذاشت

پووووف کلافه ای کشیدم و سعی کردم تا آماده شدن غذا خودم رو با تلوزیون مشغول کنم این دختر واقعا خوی وحشی و سرکشی داره

اون حسی که داشت من رو به سمتش میکشید نمیدونم چی بود که حتی مشت و لگداش هم برام جذاب بود و دوست داشتم بیشتر کشفش کنم شاید دلیل مهمش همین متفاوت بودنش با تموم دخترهای نازپرورده دور و برم بود

نمیدونم چقدر زمان گذشته بود که بالاخره خانوم صدامون زد که بلند شدم و درحالیکه دلم رو برای غذای چرب و نرمی صابون زده بودم دست پریا رو گرفتم و وارد آشپزخونه شدیم

پشت میز نشستیم که بعد از چند دقیقه با قرار گرفتن ماهیتابه پر از اُملت روی میز جلوم ، چشمام گشاد شد و با حیرت نگاهم رو بین اُملت و نازی که با نیش باز نون بزرگ توی دستش روی وسط املت میزد و همونطوری که به طرف دهنش میبرد با اشاره ای من و پریا رو هم تشویق به خوردن میکرد ، چرخوندم

ناباور و عصبی خطاب بهش گفتم :

_سه ساعته ما رو معطل کردی اونوقت این چیه درست کردی ؟؟؟

باقی مونده لقمه توی دستش رو توی دهنش چپوند و درحالیکه سعی داشت با مشت پیاز روی میز رو نصف کنه خطاب بهم گفت :

_اُملت دیگه ….. بخور !!

تیکه ای از پیاز رو داخل دهنش گذاشت و با لذت همونطوری که میخورد برای پریا هم لقمه میگرفت صندلی عقب کشیدم و خواستم بلند شدم ولی با دیدن با لذت خوردن اونا پیش خودم گفتم یه لقمه میخورم حالا چی میشه مگه ؟؟

نشستم و یه لقمه کوچیک برای خودم گرفتم و خوردم دیدم نه مزه اش بد هم نیست ، وقتی به خودم اومدم که داشتم لقمه آخرمو ته ماهیتابه میزدم که نازی پوزخند صداداری زد و گفت :

_خوبه نمیخواستی بخوری الان نزدیکه ته ماهیتابه رو هم دربیاری !!

بی اهمیت بهش لقمه رو جویدم که بلند شد و همونطوری که وسایل روی میز رو جمع میکرد بی مقدمه حرفی رو زد که دستم رو که داشت به سمت لیوان و پارچ روی میز میرفت توی هوا خشک شد و با تعجب خطاب بهش گفتم :

_چی گفتی ؟؟

بیخیال دستاشو زیر شیر آب گرفت و بعد از شستنشون درحالیکه با پایین لباسش سعی داشت دستاشو خشک کنه دوباره حرفش رو تکرار کرد :

_گفتم که میخوام برگردم عمارت!

اشاره ای به حوله مخصوص آشپزخونه کردم و با چندش گفتم :

_اول دستاتو با اون خشک کن دوما با اجازه کی ؟؟

نیم نگاهی به حوله انداخت و بی اهمیت بهش همونطوری که به کارش ادامه میداد شاکی پرسید :

_یعنی چی با اجازه کی ؟؟

بلند شدم و عصبی درحالیکه دست پریا رو میگرفتم و کمکش میکردم از روی صندلی پایین بیاد خطاب بهش گفتم :

_یه کلام اجازه نمیدم برگردی به اون خونه !!

سر جاش خشکش زد که بی اهمیت بهش همراه با پریا خواستم از آشپزخونه خارج بشم که بازوم رو از پشت کشید به سمتش برگشتم که دندوناش رو با حرص روی هم سابید و عصبی گفت :

_ از کی تا حالا اجازه من دست توئه ؟؟

میدونستم صد درصد قصد دعوا و بحث داره پس به طرف پریا خم شدم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم :

_ تو برو اتاقت بازی کن منو خاله یه کمی باهم حرف بزنیم باشه عزیزم ؟؟

سری به تایید حرفام تکون داد و با عجله به طرف اتاقش قدم تند کرد که دست به سینه رو به روی نازی ایستادم

_همین که گفتم دیگه حق نداری پاتو داخل عمارت آریا بزاری !!

توی چشمام خیره شد و با نفس نفس های عصبی غرید :

_تو دقیقا چه مرگته ها ؟؟ اصلا معلومه چی میخوای ؟؟

ضربه نسبتا محکمی به سینه ام کوبید و خشن ادامه داد :

_مگه خود لعنتیت نبودی که منو فرستادی تو اون خونه خوب … الان در نبود آریا بهترین فرصته ؟؟!

مُچ دستشو که روی سینه ام بود گرفتم و درحالیکه سرم رو خم میکردم تا همقدش بشم با یادآوری رابطه اش اون آریای عوضی عصبی فریاد زدم :

_گفتم برو تو اون خونه اون پرونده رو بیار نه اینکه بری لَم بدی توی بغل آریا !!

با این حرفم چشماش شد گلوله آتیش و با خشم دستش رو از دستم بیرون کشید و عصبی گفت :

_من بغل هیچ کره خری نرفتم اون بود که خواست به من…..

_خفههههه شو !!

حتی نمیخواستم حرفش رو هم بشنوم عصبی چرخیدم و با پا لگد محکمی به صندلی کوبیدم که با صدای بدی چَپه شد و نازی ناباور یک قدم به عقب برداشت و گفت :

_هووووی چته ؟؟!

انگشت اشاره ام رو جلوی چشماش تکون دادم و هشدار آمیز با حرص غریدم :

_همین که گفتم حق نداری پاتو توی اون عمارت بزاری تا وقتی که من بهت بگم ….حالیته ؟؟

نگاه ازم گرفت و بی حرفت خواست از آشپرخونه خارج بشه که سد راهش شدم

_نشنیدم بگی چشم ؟!

نگاه خشمگینش رو به چشمام دوخت و با حرص زیرلب غرید :

_مجبور نیستم جوابت رو بدم و مطیع حرفات باشم !!

این دختر دیگه داشت زیادی روی اعصابم یورتمه میرفت و پا روی خط قرمزای من میزاشت ، یعنی نمیفهمید که آریا عمارت رو در نبودش الکی و بدون محافظای سفت و سخت نمیزاره که بره و من نمیخوام اتفاقی براش بیفته و اون پرونده کوفتی برام پشیزی ارزش نداره؟؟

کنترلم رو از دست دادم و یکدفعه تا به خودش بجنبه چونه اش رو توی دستم گرفتم و با حرص گفتم :

_مجبوری چون ….

نگاهم رو به لبای نیمه بازش دوختم و زمزمه وار ادامه دادم :

_تو مال منی و تا زمانی که معشوقه من به حساب میای حتی یه پشه نَر هم نباید از کنارت رَد بشه

با یه حرکت سرش رو عقب کشید و با خشم فریاد زد :

_دو بار بهت رو دادم مال منی مال منی چیه که راه اند…..

به طرفش هجوم بردم و با نشستن لبام روی لباش حرفش نیمه تموم موند و من با حرص به جونش تن و بدنش افتادم

” آیناز “

با یکدفعه ای نشستن لباش روی لبهام حرف توی دهنم ماسید و بی حرکت موندم ولی اون فارغ از اطرافش با حرص خاصی لبامو میبوسید و دستش آزادانه روی بالا تنه ام حرکت میکرد

به خودم اومدم و قبل از اینکه پیشروی کنه و منم توی حال و هوای خودش غرق کنه دستش رو گرفتم و به زور از خودم جداش کردم

با نفس نفس رو به روم ایستاد و درحالیکه هنوزم نگاهش به لبای وَرم کرده و قرمزم بود باز خواست به طرفم بیاد که دستمو جلوش گرفتم و عصبی گفتم :

_بسه …..جلو نیا !!

بالاخره سرش رو بالا گرفت که دستی روی لبای خیسم کشیدم و خشن ادامه دادم :

_بار آخرته به من میچسبی و فِرتُ فِرت منو میبوسی فهمیدی !!؟

لبش به پوزخندی کج شد و جدی گفت :

_نه که توام بدت میاد !

از اینکه داشت به روم میاورد که در برابرش ضعف دارم و زود کوتاه میام دستپاچه با لُکنت لب زدم :

_اص…..اصلا اینطوری که میگی نیست خواب دیدی خیر باشه !!

هنوزم با همون پوزخند اعصاب خورد کنش خیرم بود که با عجله خواستم از کنارش بگذرم ولی سد راهم شد و سوالی پرسید :

_کجا ؟؟؟ ما که هنوز حرفامون تموم نشده

نیم نگاهی از گوشه چشم بهش انداختم و گفتم :

_ولی من هرچی که بود رو گفتم و دیگه ام حرفی ندارم !!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم از کنارش گذشتم و با عجله وارد اتاقم شدم و درو بهم کوبیدم

با یادآوری پرونده دستام مشت شد و با حرص شروع کردم به پوست لبمو زیر دندون فشردن باید تا آریا برنگشته هر طوری شده وارد عمارت و اون اتاق میشدم

چون من به اون پرونده کوفتی نیاز داشتم حداقل بخاطر کسایی که چشم انتظار اون پول بودن نباید زیاد معطل میکردم تا ازم ناامید شن

با یادآوری نیره و اینکه باز ممکنه به طرف کار خلاف کشیده بشه عصبی لگد محکمی به تخت کوبیدم که از دردی که توی پام پیچید چشمام سیاهی رفت و آه خفه ای از بین لبهام خارج شد هرچی بیشتر توی این خونه و کنار آراد میموندم وقت تلف کردن بود و بس !!

لبه تخت نشستم و اینقدر به فکرای مختلفی که توی سرم چرخ میخورد فکر کردم که بدتر کلافه و عصبی شدم طوری که دوست داشتم سرم رو محکم به دیوار بکوبم

باید تا دیر نشده کاری میکردم ، با این فکر بلند شدم و لنگون لنگون درحالیکه به طرف در اتاق میرفتم زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_آره نباید وقت رو از دست داد !

ولی یکدفعه با یادآوری آرادی که عین ببر زخمی توی سالن نشسته و به هیچ عنوان نمیزاشت قدم از قدم بردارم و از این خونه بیرون برم

پاهام از حرکت ایستاد و پوووف کلافه ای کشیدم ، اینم معلوم نبود چشه از اول که اون پرونده رو میخواست از الان که نمیزاشت برگردن به اون خونه ، کلا خود درگیری داشت !!

به اجبار برگشتم و همونطوری که لبه تخت مینشستم به این فکر کردم که امروز و تا زمانی که آراد توی خونه اس نمیتونم کاری کنم

پس باید میزاشتم تا بیرون بره و بیخیال من بشه با این فکر خودم رو آروم کردم و درحالیکه دراز میکشیدم دستمو روی پیشونیم قرار دادم و سعی کردم کمی بخوابم

کم کم توی عالم بی خبری فرو رفتم و بیهوش شدم ، نمیدونم چند ساعت بود که خوابیده بودم ولی با حس اینکه توی حصار تنگ و محکمی قرار گرفتم

و قدرت تکون خوردن و هیچ عکس العملی رو ندارم بیدار شدم و آروم لای پلکای سنگین شده ام رو باز کردم که با دیدن دستایی که دور کمرم حلقه بودن و پایی که روی پاهام بود چشمام گرد شد و هشیار شدم !

سرم رو که بالا گرفتم با دیدن آرادی که راحت کنارم خوابیده بود و من رو دقیق عین عروسک کوچیک و بغلی توی بغلش فشرده بود اخمام توی هم فرو رفت کلافه صداش زدم و گفتم :

_خوش میگذره ؟؟

تکونی خورد و بدون اینکه بیدار شه بیشتر توی آغوشش فشردم و باز گرفت خوابید که عصبی تکونی به خودم دادم و درحالیکه سعی میکردم دستاش از دور خودم باز کنم نالیدم :

_خفه شدم ولم کن !!

#توجه
عشقا لینک کانال رو هر روز باطل میکنم پس هرکی لفت زد دیگه نیاد پی وی من برای لینک چون به هیچ وجه نمیدم قابل توجه اونایی که الکی لفت میزنن

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا