" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

نمیدونستم چی بهش بگم و همین جوری بی حرف خیره اش شدم که از روی تخت بلند شد و در حالیکه سینه به سینه ام می ایستاد با کف دست ضربه محکمی به سینه ام کوبید

از شدت ضربه یک قدم به عقب برداشتم که با تمسخر ادامه داد :

_ گفتم تورو سَنَنَه ؟؟ بتوچه ها ؟؟ داداشمی ؟؟ بابامی؟؟ شوهرمی ؟؟ چیمی هااا ؟؟

لبامو با حرص بهم فشردم و با اولین چیزی که به ذهنم رسید گفتم :

_چون تو مال منی فهمیدی !!

پوزخند صدادار زد و گفت:

_ من مال هیچ خریی نیستم….افتاد ؟؟!

به طرف در راه افتاد و درهمون حال عصبی ادامه داد :

_یه بار باهاش بودم دور برش داشته هه….مال منی !! مردک دیوانه !!

خواست درو باز کنه که با چند قدم بلند سد راهش شدم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_من رو دیوونه نکن حس میکنم بهم دروغ گفتی یالله راستشو بگو وگرنه …..

دستاش رو به کمر زد و شاکی گفت :

_وگرنه چی ؟؟

توی چشمای گستاخش خیره شدم و جدی گفتم :

_وگرنه مجبورم خودم دست به کار شم

با این حرفم زد زیر خنده و میون خنده های عصبیش گفت :

_ااای خ…خدا…..از دست این ؟!

خوب که خندید اخماشو توی هم کشید و با خشم گفت :

_من رو تهدید میکنی ؟؟ یالله دست به کار شو ببینم چه غلطی میخوای بکنی !!

دستم به سمت باز کردن دکمه های پیراهنم رفت و درهمون حال گفتم:

_اوکی …..خودت خواستی !!

گیج خیرم بود و نمیفهمید منظورم از این حرکات چیه ولی من خیره بهش ، به در تکیه دادم و دونه دونه دکمه های پیراهنم رو باز میکردم

جلوی چشماش از تنم بیرون کشیدمش و گوشه اتاق پرتش کردم که نیتم رو فهمید بازوم رو گرفت و درحالیکه سعی میکرد از جلوی در کنارم بزنه عصبی فریاد زد :

_برو کنار ببینم …. معلوم هست داری چه غلطی میکنی ؟؟

با دیدن این حرکات و دستپاچه بودنش ترسم از اینکه داره چیزی رو ازم پنهون میکنه بیشتر شد خشن به عقب هُلش دادم و دستم به سمت زیپ شلوارم رفت

با دیدن این حرکتم سرجاش ایستاد و ناباور گفت :

_داری چیکار میکنی مردک دیواانه ؟؟

کمربند شلوارم رو از دور کمرم باز کردم و درحالیکه کناری مینداختمش عصبی گفتم :

_چند دقیقه دیگه میفهمی !!

دندوناش با خشم روی هم سابید و گفت :

_از سر راهم برو کنار وگرنه …..

شلوارم رو یه کم پایین کشیدم و با تمسخر گفتم:

_وگرنه چی هااان ؟؟

همونطوری که خَم شده بودم منتظری بودم چیزی بگه ولی با نشنیدن صدایی ازش خواستم سرمو بالا بگیرم که یکدفعه با ضربه محکمی که جایی درست بین گردن و شونه هام خورد صورتم از درد توی هم فرو رفت و آخ بلندی از بین لبهام خارج شد

برای ثانیه ای از شدت درد حس کردم نفسم گرفت و جلوی چشمام سیاهی رفت با زانو روی زمین افتادم که نازی با نفس نفس بالای سرم ایستاد و کنایه وار گفت :

_وگرنه ممکنه هر بلایی سرت بیاد فهمیدی ؟؟

بیخیال شلوار تا زانو پایین اومدم شدم و با هر دو دست گردنم رو گرفتم و سعی در ماساژ دادنش کردم بلکه این طوری از دردش کم بشه ولی تاثیری نداشت و هر لحظه دردش بیشتر و بیشتر میشد

قدرت بالا گرفتن سرم رو نداشتم و به سختی لب زدم :

_آخ….آخ… گردنم شکست دختر احمق !!

بی اهمیت بهم به سمت در رفت و همون طوری که قفلش رو بازش میکرد گفت :

_ حقته…تا تو باشی و نخوای برای من شاخ و شونه بکشی !!

عصبی از اینکه داشت اینطوری مسخره ام میکرد بلند شدم تا مانع از بیرون رفتنش بشم که با درد دیگه ای که توی گردنم پیچید چشمامو روی هم فشردم و لعنتی زیر لب زمزمه کرد با دیدن این حرکتم بلند خندید و گفت :

_به نفعته که زیاد تکون نخوری وگرنه بدتر از این باید دردت بکشی

صدای باز کردن در و بعد از اون صدای تند قدماش که دور و دور تر میشد به گوشم رسید و درهمین حال ادامه داد:

_حیف که بخاطر این دست و پا چلفتی بودنت دلم به حالت میسوزه وگرنه بخاطر این گستاخیت بلایی بدتر از این سرت میاوردم !!

چی ؟؟ این به من میگه دست و پا چلفتی؟؟ خشم سراسر وجودم رو فرا گرفت و عصبی طوری که صدام بهش برسه فریاد زدم :

_زیادی زبون درآوردی دختر ….کاری نکن بیام برات قیچیش کنم هااا ؟!

صدای خندش سکوت خونه رو شکست و با تمسخر گفت :

_هه ….حالا تو زورت رو بزن اونوقت اگه تونستی بیا !!

نه این دختر بدجوری تنش میخاره با فکر به اینکه بهتر شدم خواستم راست بایستم و به طرف در برم ولی باز با دردی که توی گردن و کمرم پیچید پاهام سست و بی حس شد و خواستم زمین بخورم

به زور دستامو به تخت تکیه دادم و به آرومی روش نشستم و کم کم دراز کشیدم ، قسم میخورم تلافی این کارو بدجور سرت دربیارم دختره روانی !!

معلوم نیست دختره یا بروسلی که ضرب دستش اینقدر سنگینه !!

اینقدر از درد به خودم پیچیدم و غرورم اجازه نداد از اون کمک بخوام که کم کم پلکام سنگین شد و نمیدونم چطوری خوابم برد با حس حرکت دستی روی صورتم آروم لای پلکای سنگین شده ام رو باز کردم

با دیدن پریایی که کنارم روی تخت نشسته بود بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست و با صدای گرفته ای لب زدم :

_چطوری عشق عمو !!

با ناز خندید و درحالیکه دستم رو میکشید با ایما و اشاره ازم میخواست که بلند شم آروم و با صورتی از درد جمع شده روی تخت نشستم همونطوری که با یک دست پشت گردنم رو ماساژ خطاب بهش گفتم :

_باشه باشه !!

بلند شد و از روی تخت پایین رفت و با شوق شروع کرد به بپر بپر کردن یه طورایی با این حرکاتش ازم میخواست که باهاش بازی کنم و از اینکه تونسته بود از خواب بیدارم کنه خوشحال بود

لبخندم کِش اومد حس میکردم حالم بهتره و از درد خبری نیست بلند شدم و درحالیکه دستش رو میگرفتم و دنبال خودم از اتاق بیرون میبردمش خطاب بهش سوالی پرسیدم:

_پس پرستارت کو ؟؟؟

ایستاد و شونه هاش رو به معنای ندونستن بالا برد دستی به دماغم کشیدم و با حرص زیرلب زمزمه کردم :

_معلوم نیست کدوم گوری رفته !!

سرم رو کج کردم که با دیدن نازی که راحت روی مبلا توی پذیرایی لَم داده بود و چشماش رو بسته بود به سمتش قدم تند کردم و شاکی بالای سرش ایستادم و با پام لگد محکمی به پاش کوبیدم از خواب پرید و با دیدنم اخماش توی هم فرو رفت و بلند گفت :

_اهههههه بازم این ….بر خرمگس معرکه لعنت !!

“نازلی “

با این حرفم دستاشو به کمرش زد و با پوزخند گفت :

_ خوش میگذره؟!

چشامو تو حدقه چرخوندم و بی حرف خیره اش شدم ، اینم نمیدونم چشه و الکی به پروپای من میپیچه و میخواد یه جورای آزارم بده

یعنی واقعاً به خاطر دیدن اون کبودی روی گردنم و رابطه داشتن با آریا اینطوری زده به سرش؟! اصلا به اون چه مربوط ؟؟ که اینطوری واسه من آقا بالا سر شده ؟؟

هه….لابد پیش خودش فکر میکنه می تونه منو اسیر و خام خودش بکنه اونم کی…..؟!

منی که تموم عمرم آزاد و برای خودم زندگی کردم و سعی کردم زیر دین و قرض کسی نباشم پس بدون اینکه جوابی به کنایه اش بدم بازم لَم دادم که این بار محکمتر به پام کوبید و خشن گفت :

_ فکر کردی منو زدی و راحت در رفتی و هیچ وقت دستم بهت نمیرسه ها ؟؟

با این حرکت دیگه خیلی عصبیم کرد جوری که بلند شدم و درحالیکه روبروش می ایستادم با خشم گفتم :

_هاااا ؟؟ چیه باز رَم کردی ؟؟

چشماش شد گوله آتیش و از پشت دندونای چفت شده‌اش غرید :

_هووی دختر جلوی زبونت رو بگیر تا روانی نشدم !!

روی نوک پا ایستادم و همونجوری که سعی میکردم حداقل شده یه خورده به اون قد بلندش برسم و فاصلمون رو کم کنم گفتم :

_ همینی که هست…. یالله روانی شو ببینم میخوای چیکار کنی !؟

منتظر بودم عصبانی شه باز مثل همیشه داد و هوار راه بندازه ولی برعکس انتظارم با دیدن این حرکاتم لبخندی گوشه لبش نشست و زیرلب شنیدم که گفت :

_خاله ریزه !!!

ای خدا ….. اینکه میدونست من به این کلمه حساسم چرا بازم به زبونش میاورد ؟؟

به زور دستامو به یقش رسوندم و همونطوری که سعی می کردم سرشو پایین بکشم با جیغ فریاد زدم :

_ خودتی !!!

قهقه اش بالا گرفت و میمون خنده بریده بریده گفت :

_چی ؟؟ خاله ریزه که منظورت نیست ؟؟ چون اون مخصوص تو و قد و قوارته !!

وقتی اینطوری روبروم می ایستاد با دیدن اختلاف زیاد بینمون مخصوصا هیکلش که دو برابرم بود و قد بلندش که به رخم میکشید حرصم میگرفت چه برسه به الان که بهم میگفت خاله ریزه و یه جورایی مسخرم میکرد عصبی مشت محکم به شکمش کوبیدم و فریاد زدم :

_خفه شو دراز بد قواره !!

اون بی توجه به حرص خوردن های من بلند بلند میخندید با دیدن این حالت هاش کم مونده بود دود از کله ام بلند شه و بدون اینکه کنترلی روی رفتارای خودم داشته باشم با مشت و لگد به جونش افتادم و سعی کردم هر طوری شده این خنده های مزخرفش رو تموم کنم

همونطوری که میخندید سعی میکرد ضربه‌هامم دفع کنه که با سینه ای که از زور خشم بالا پایین می شد بلند صداش کردم و گفتم :

_آراد نخند نخ…..

بقیه حرفم با نشستن لباش روی لبهام توی دهنم ماسید و من با چشمهای گرد شده بی‌حرکت موندم ولی آراد درحالیکه روی من خَم شده بود با دستاش صورتم را قاب گرفته و با شدت لبای من بدبخت رو می بوسید و گاز های ریز و درشت میگرفت

به خودم اومدم و با تقلا سعی کردم که ازش جدا بشم ولی همون جوری که یک دستش پشت گردنم بود تا مانع از عقب رفتن سرم بشه دست دیگه اش رو دور کمرم پیچوند و با یه حرکت به عقب بردم و به دیوار چسبوندم

حالا یه جورایی از بین خودشو دیوار محصور شده بودم و به خاطر هیکل و قدش که چند برابر من بود کلاً گیر افتاده بودم

برای ثانیه لباش رو از روی لبام فاصله داد که با نفس نفس دهن باز کردم فوحش بارونش کنم

ولی باز امون نداد و لباشو این بار با شدت بیشتری روی لبام گذاشت که صدام توی گلو خفه شد

آراد دقیق مثل تشنی که تازه با آب رسیده باشه لبامو می بوسید و دستش روی ممنوعه های تنم حرکت می‌کرد

من نسبت به این پسر ضعف شدید داشتم طوری که الان داشتم جلوش کم میاوردم و اینو من اصلا نمیخواستم چون درست نبود !!

باید همیشه اینو به خاطر داشته باشم که آراد جز یه سیب ممنوعه برای من چیز دیگه ای نیست !!

سیبی که فقط حق داشتم از دور نگاهش کنم و کسی بود که من برای رسیدن به اهدافم بهش نیاز داشتم پس اگه دوست داشتن و علاقه‌ای به وجود می‌آمد چیزی جز نابودی خودم و انتقامم برام نداشت

پس به زور جلوی خودم رو گرفتم که مبادا دستام توی موهاش چنگ بشن و با بستن چشمام سعی در مقاومت در برابر همکاری باهاش رو داشتم

بعد از چند دقیقه بالاخره ازم جدا شد و با نفس های بریده چشمای خمارش رو توی صورتم چرخوند

دستای لرزونم رو به دیوار پشت سرم تکیه دادم و زبونی روی لبهای خیسم کشیدم که نگاه خمارش روی لبهام ثابت موند سرش رو کج کرد و باز خواست به طرف لبهام هجوم بیاره که دستمو روی سینه اش گذاشتم و با صدای خفه ای لب زدم :

_بسه !!

بی اهمیت به من سرش رو پایین آورد و درحالیه توی گودی گردنم فرو میبرد آروم زمزمه کرد :

_داری با من چیکار میکنی دختر !!

تازگیا فهمیده بودم که روی گردنم حساسم و با این کارش اون حس عجیب باز داشت بدون اینکه خودم بخوام درونم رو قلقلک میداد ، سرم رو ازش دور کردم و با فشردن لبهام روی هم سعی در خفه کردن آه توی گلوم رو داشتم

ولی با حس حرکت لبهاش روی پوست گردنم تموم مقاومتم شکست و آه خفه ای از بین لبهام خارج شد که جونی زیرلب زمزمه کرد و زبونش از روی گردنم تا گوشم بالا برد و با فرو رفتن اون زبون داغ و گرمش داخل لبه های بالایی گوشم بدنم سست و بی حس شد

بدون اینکه کنترلی روی خودم داشته باشم پیرهنش رو چنگ زدم و چشمام روی هم افتاد که با یه حرکت دستام رو گرفت و دور گردنش حلقه کرد منم دستامو محکم کردم که آروم کنار گوشم با لحن خماری زمزمه کرد :

_خوبی … هوووم ؟؟

گیج و منگ از حس و حال خوبی که توش غرق بودم سرمو به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که دستاش رو زیر باس…نم حلقه کرد که منم بی اراده خودم رو بالا کشیدم و پاهامو دور کمرش حلقه کردم حالا تو بغلش و درست اون بالا بودم

بالاخره از گوشم دست کشید و سرش رو بالا گرفت نمیدونم چی توی صورتم دید و توی چه حالی بودم که بیقرار لبامو به دهن کشید و منم دستام توی موهاش چنگ شده و شروع کردم باهاش همکاری کردن

انقدر توی دنیای دیگه ای غرق بودیم که فارغ از اطراف فقط از همدیگه لذت می بردیم و یه جورایی از وجود هم سیر نمی شدیم حس میکردم که در حال راه رفتنه ولی برام مهم نبود که داره کجا میره فقط دوست نداشتم ازم جدا بشه !!

ولی یک دفعه با شنیدن صدای افتادن چیزی پاهاش از حرکت ایستاد لبامون روی هم بی‌حرکت موند

بعد از مکثی چندثانیه ای از همدیگه جدا شدیم و گیج نگاهمون رو به اطراف چرخوندیم که با شنیدن صدای دیگه ای که از اتاق پریا میومد تازه انگار داشت مغزم به کار می افتاد

تموم حس و حالم پریده بود ، وااای زیر لب زمزمه کردم و نگران پرسیدم :

_پریا کووو ؟ ؟

با این حرف آراد با عجله منو روی زمین گذاشت و به سمت اتاق پریا قدم تند کرد و در همون حال بلند گفت :

_باور میکنی نمیدونم اصلا فراموش کرده بودم !!

موهای آشفته دور صورتم رو کنار زدم و عصبی به دنبال آراد راه افتادم که وارد اتاق پریا شد به دنبالش داخل شدم که با دیدن پریای که بالای صندلی ایستاده بود

و سعی میکرد پنجره اتاق رو باز کنه و در همون حال بر اثر ضربه های نوک انگشتاش با وسایل توی طاقچه اونا رو ، روی زمین انداخته بود چشمام گرد شد و ناباور بلند گفتم :

_تو…. تو اونجا چیکار می کنی ؟؟

پریا با شنیدن صدام به عقب چرخید و با دیدنم با شوق به پنجره اشاره کرد و با حرکاتش سعی میکرد چیزی رو بهم بفهمونه !!

آراد نگران بهش نزدیک شد و گفت :

_اونجا چرا رفتی عمو ؟؟؟ نمیگی خطرناکه ؟؟

دستاشو دو طرف کمر پریا گذشت و درحالیکه از بالای صندلی پایینش میاوردش و روی زمین میزاشتش بلند ادامه داد :

_ اگه میفتادی دست و پات میشکست اونوقت چی ؟؟ ها ؟؟

ولی پریا هنوزم با بغض و پنجره اشاره می کرد و سعی می‌کرده چیزی رو به ما بفهمونه ولی آراد بی خیال سعی در جمع کردن وسایل داشت که من کنجکاو به طرف پنجره قدم تند کردم و سعی کردم اون قسمت رو ببینم

ولی به خاطر ارتفاع زیاد پنجره از زمین چیزی معلوم نبود پس فارغ از اطرافم از روی صندلی پریا بالا رفتم و بدون توجه به نگاه های عجیب و غریب آراد با دقت نگاهم رو به پشت پنجره دوختم

که با دیدن گنجشک کوچیکی که سعی می کرد پرواز کنه و هر از گاهی خودش رو به دیوار و پنجره می کوبید چشام برق زده و با عجله قفل پنجره رو باز کردم

آروم توی دستام بلندش کردم به طرف بقیه برگشتم آخی چه ناز و کوچیک بود !!

آراد با تعجب نگاهش کرد و گفت :

_ پس اینو دیده که خواسته از پنجره بالا بره !!

سری در تایید حرف هاش تکون دادم که با شیطنت نگاهش روی هیکلم چرخوند و گفت :

_ آخه چطور تونست اون رو ببینه هم ریزه میزه است و هم کوچولو هم پنجره ارتفاعش خیلی زیاده !!! فکر کنم اینو تو بهتر بهتونی درک کنی نه ؟؟

داشت یه طوری بهم میگفت توام ریزه پیزه و کوچولویی چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم :

_ از برخوردش با پنجره و تکون تکون خوردنش حتما فهمیده تازه ، آی کیو عقب بری و از پنجره فاصله بگیری اون پشت رو بهتر میبینی !!

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا