" /> رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

” آراد “

عصبی به سمتم برگشت و با اشاره ای به اتاق گفت :

_زده به سرت ؟؟

دستامو به سینه زدم و با لبخندی گوشه لبم سری تکون دادم و با شیطنت گفتم :

_ آره چطور !؟

چشم غره ای بهم رفت و حرصی گفت:

_هه…..انگار آقا خیلی خوش خوشانشه !!

لبخندم بزرگ تر شد و در تایید حرفش فقط سری تکون دادم که با کف دست محکم به سینه ام کوبید و عصبی گفت:

_ مگه توی خواب ببینی که توی این اتاق و با تو تنها بمونم

با شیطنت نگاهمو به اطراف چرخوندم و سوالی پرسیدم:

_ چرا مگه چشه ؟؟

با دستهای مشت شده سینه به سینه ام ایستاد و خشن گفت :

_انگاری بدجور تنت میخاره ها ؟!

برای اینکه همقدش بشم سرمو پایین بردم و حالا تنها اندازه یک بند انگشت با هم فاصله داشتیم با عطش نگاهم توی صورتش چرخوندم و خواستم حرفی بزنم ولی با دیدن کبودی تو گردنش که معلوم بود جای دندون و گاز گرفتگیه برای ثانیه خشکم زد و مات و مبهوت ماندم

این دیگه چی بود توی گردن این دختر ؟؟ تا جایی که یادمه بار آخری که باهاش بودم اینطوری گازش نگرفتم و تازه ، از اون موقع هم خیلی زمان میگذره اگه کبودی و قرمزی هم بوده باشه باید تا الان پاک میشد پس این …..

یکدفعه فکری به ذهنم رسید خشم تموم وجودم رو فرا گرفت با حرص شالش رو کنار زدم با این حرکتم دستپاچه لبه های شالشو گرفت و خواست مانع از افتادنش بشه که دندونام روی هم سابیدم و عصبی فریاد زدم :

_ اون کبودی رو گردنت چیه هااا ؟؟

با این حرفم صورتش رنگ باخت و یک قدم به عقب رفت ولی با حرص بازوشو گرفتم و به طرف خودم کشیدمش با استرس نگاهشو ازم دزدید و با لُکُنت گفت :

_و….ولم کن !!

نفسم رو با عصبانیت بیرون فرستادم و با حرص غریدم :

_ برای بار آخره که ازت میپرسم اون کبودی جای چیه ؟!

تکونی به دستش داد و در حالی که ازم فاصله می‌گرفت عصبی فریاد زد:

_اهههههه‌……ای بابا خوردم زمین !!

یعنی تا این حد منو خر فرض می‌کرد که فکر می‌کرد همچین حرفی رو باور میکنم ؟؟ عصبی کنترلمو از دست دادمو با یه حرکت شالشو از سرش کشیدم که موهاش آشفته دورش پخش شدن با خشم بهش نزدیک شدم

عقب عقب خواست ازم فاصله بگیره که با چند قدم بلند خودمو بهش رسوندم و عصبی به دیوار چسبوندمش بدون اینکه بهش فرصت عکس العملی بدم موهاش از توی گردنش کنار زدم با نفس نفس همونطوری که زخم و کبودی گردنش رو بررسی میکردم عصبی غریدم :

_کجای این کبودی و زخم شبیه زمین خوردنه هااا ؟؟؟

نگاهمو به چشمای ترسونش دوختم و با حرص ادامه دادم :

_نکنه فک کردی من خرم ؟؟ یالله بگو زیر کدوم لندهوری خوابیدی ؟؟

با این حرفم چشماش گلوله آتیش شد و عصبی فریاد کشید :

_هووووی مواظب باش چی از اون تویله بیرون میاد !!

تقلا کرد کنارم بزنه دستامو دور کمرش حلقه کردم و با خشمی که داشت خفه ام میکرد غریدم :

_گفتم با کی بودی ؟؟!!

فکر به اینکه کسی به این دختر دست زده باشه داشت دیوونه ام میکرد و از پا درم میاورد ، اون تموم وجودش از من بود حق نداشت با کسی ارتباط داشته باشه حداقل نه تا زمانی که مال منه !!

این دخترم با سکوتش بدجور داشت روی اعصابم راه میرفت تکونی بهش دادم و عصبی فریاد زدم :

_دیووونم نکن حرف بزن دختر !!

نگاه ازم دزدید و با نفرت لب زد :

_کار آریا بوده ….. حالام برو کنار

با آوردن اسم آریا و اینکه علاقه شدیدی به رابطه خشن داره ماتم برد که نازی از این فرصت سواستفاده کرد و ازم فاصله گرفت

کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و بیقرار شروع کردم توی اتاق راه رفتن و مدام زیرلب برای آریا خط و نشون میکشیدم با شنیدن صدای در به عقب چرخیدم

که با دیدن نازی که قصد خروج از اتاق رو داشت پریشون سد راهش شدم با صدای خفه ای به سختی لب زدم :

_چط…چطوری ؟! تا کجا پیش رفت ؟؟ یعنی….

گفتن بقیه حرف برام سخت بود چون میدونستم آریا کسی نیست که به راحتی از دخترای دور و برش بگذره و الانم میترسیدم از چیزی که قرار بود بشنوم

با خشم چنگی توی موهام زدم و کشیدمشون که نازی چپ چپ نگام کرد و شاکی گفت :

_هر چند به تو مربوط نمیشه ولی نتونست کاری کنه عوضی !!

با شنیدن این حرفش انگار بار سنگینی از روی شونه هام برداشته شده باشه با آرامش نفسم رو بیرون دادم و به دیوار پشت سرم تکیه زدم

که چند قدم بهم نزدیک شد و هشدار آمیز درحالیکه انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون میداد گفت :

_و در مورد این اتاق …. خیالت برت نداره که بتونی پیش من اینجا و روی اون تخت دونفره بخوابی افتاد ؟؟!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه با قدمای بلند از اتاق بیرون زد و درو بهم کوبید ولی من تموم فکرم درگیر این بود که این دختر داشت چه بلایی سرم میاورد که اینطوری بخاطر اینکه با آریا دمخورش کردم از خودم متنفر شدم

کلافه سرمو تکون دادم و سعی کردم فکر های بیخود را از خودم دور کنم فعلا که به خیر گذشته بود البته فکر کنم !!

از اتاق خارج شدم و اعصابی خراب به طرف حیاط راه افتادم تا آب و هوای تازه کنم چون سرم در حال ترکیدن بود و همش فکر رابطه داشتن آریا و نازی جلوی چشمام نقش میبست

یعنی امکان داره که آریا چه بلایی سرش آورده باشه ؟؟ یا دخترونگیش رو ازش گرفته باشه و این دختر داره ازم پنهان میکنه ؟؟

عصبی چنگی توی موهام زدم و کشیدمشون خدا لعنتت کنه آریا دارم دیوونه میشم ، لبه استخر خالی از آب نشستم و پاهام رو آویزون کردم اصلا باکره بودن یا نبودن این دختر به توچه آراد هاااا ؟؟ این دختر هم درست عین یکی از همه عروسکهای دوروبرت

با چند نفس عمیق سعی در آروم‌ کردن خودم داشتم چشمامو بستمو درحالیکه دستامو تکیه گاهم قرار می‌دادم سرمو به سمت آسمون گرفتم ولی این بار با نقش بستن آریا و نازی که برهنه روی تخت پیش هم در حال رابطه بودن اهههههههههه ای بلند فریاد زدم و چشمامو باز کردم

نه اینطوری فایده ای نداشت باید مطمئن میشدم هر طوری که شده با این فکر بلند شدم و عصبی به طرف خونه راه افتادم با رسیدن به سالن و ندیدن اون دختره به طرف اتاق پریا راه افتادم و آروم در رو باز کردم

ولی چشمم خود به پریایی که روی زمین در حال بازی کردن با عروسکاش بود بی سروصدا در بستم و کلافه نگامو دور خونه چرخوندم ولی بازم نبود

با یاد آوری آشپزخانه سرمو کج کردم و نگاهی به اون سمت انداختم ولی خبری از اون دختر سر به هوا نبود یعنی ممکن بود کجا رفته باشه ؟!

با یادآوری اتاقش به اون سمت رفتم درو با یه حرکت باز کردم ، با دیدنش که روی تخت دراز کشیده و با اخم های درهم خیره منه ، داخل شدم و در بستم که عصبی روی تخت نشست و گفت:

_ هووووی یارو میگه اینجا تویله اس که سرتو انداختی پایین و داخل شدی ؟؟

بی حرف کلیدو توی قفل چرخوندم با دیدن این حرکتم چشماش گشاد شده و عصبی فریاد زد:

_ درو چرا قفل کردی ؟؟

با اخم های درهم به سمتش راه افتادم و جدی گفتم :

_اومدم که مطمعن شم !!

بی حوصله پوفی کشید و گفت :

_از چی اونوقت ؟؟

دستی به ته ریشم کشیدم و با خشم غریدم :

_از اینکه رابطه ات با آریا چقدر بوده یا تا کجاها پیش رفته ؟!

ناباور سرتا پامو از نظر گذروند و گفت :

_اونوقت تو رو سَنَنَه ؟؟

نمیدونستم چی بهش بگم و همین جوری بی حرف خیره اش شدم که از روی تخت بلند شد و در حالیکه سینه به سینه ام می ایستاد با کف دست ضربه محکمی به سینه ام کوبید

از شدت ضربه یک قدم به عقب برداشتم که با تمسخر ادامه داد :

_ گفتم تورو سَنَنَه ؟؟ بتوچه ها ؟؟ داداشمی ؟؟ بابامی؟؟ شوهرمی ؟؟ چیمی هااا ؟؟

لبامو با حرص بهم فشردم و با اولین چیزی که به ذهنم رسید گفتم :

_چون تو مال منی فهمیدی !!

پوزخند صدادار زد و گفت:

_ من مال هیچ خریی نیستم….افتاد ؟؟!

به طرف در راه افتاد و درهمون حال عصبی ادامه داد :

_یه بار باهاش بودم دور برش داشته هه….مال منی !! مردک دیوانه !!

خواست درو باز کنه که با چند قدم بلند سد راهش شدم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_من رو دیوونه نکن حس میکنم بهم دروغ گفتی یالله راستشو بگو وگرنه …..

دستاش رو به کمر زد و شاکی گفت :

_وگرنه چی ؟؟

توی چشمای گستاخش خیره شدم و جدی گفتم :

_وگرنه مجبورم خودم دست به کار شم

با این حرفم زد زیر خنده و میون خنده های عصبیش گفت :

_ااای خ…خدا…..از دست این ؟!

خوب که خندید اخماشو توی هم کشید و با خشم گفت :

_من رو تهدید میکنی ؟؟ یالله دست به کار شو ببینم چه غلطی میخوای بکنی !!

دستم به سمت باز کردن دکمه های پیراهنم رفت و درهمون حال گفتم:

_اوکی …..خودت خواستی !!

گیج خیرم بود و نمیفهمید منظورم از این حرکات چیه ولی من خیره بهش ، به در تکیه دادم و دونه دونه دکمه های پیراهنم رو باز میکردم

جلوی چشماش از تنم بیرون کشیدمش و گوشه اتاق پرتش کردم که نیتم رو فهمید بازوم رو گرفت و درحالیکه سعی میکرد از جلوی در کنارم بزنه عصبی فریاد زد :

_برو کنار ببینم …. معلوم هست داری چه غلطی میکنی ؟؟

با دیدن این حرکات و دستپاچه بودنش ترسم از اینکه داره چیزی رو ازم پنهون میکنه بیشتر شد خشن به عقب هُلش دادم و دستم به سمت زیپ شلوارم رفت

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا