دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۱۲

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

یقه اش رو گرفت و درحالیکه تکونش میداد عصبی فریاد زد:

_نشنیدم چه گوهی خوردی ؟!

از رو نرفت و با پوزخندی کنایه وار گفت :

_چیه بهت برخورده؟؟ مگه دروغ میگم میری اتاقش چیک….

با مشت محکمی که امیر توی دهنش کوبید روی زمین افتاد و از درد دادش به هوا رفت ، امیر عصبی بالای سرش ایستاد و با خشم غرید :

_یه بار دیگه حرف نامربوط درباره نازی از دهنت بیرون بیاد جر…ت میدم فهمیدی ؟!

مراد با نیشخندی گوشه لبش سکوت کرد که امیر عصبی به سمتش رفت و باز خواست کتکش بزنه که سد راهش شدم و دستمو جلوش گرفتم

_ولش کن امیر !

سینه اش از خشم بالا پایین شد و از پشت دندونای کلید شده اش غرید :

_مگه نمیبینی چی میگه ؟!

میدونستم من رو مثل خواهرش میبینه و الان با شنیدن این حرفا از دهن مراد عصبی شده و بهش حق میدادم ولی نمیخواستم باهاش دست به یقه شه

پس راهی جز آروم کردنش نداشتم ، نگاهمو توی چشمای به خون نشسته اش چرخوندم و گفتم :

_از یه معتاد مفنگی چی توقع داری ولش کن !!

دندوناش روی هم سابید من رو کنار زد و باز خواست به طرفش بره که کلافه چشمامو روی هم فشردم و با تشر اسمش رو بلند صدا زدم :

_امیرررر !!

با دستای مشت شده سرجاش ایستاد و بعد از چند نفس عمیق که انگار سعی در آروم کردن خودش داشت انگشتش رو به نشونه تهدید جلوی مراد تکون داد و عصبی فریاد زد :

_این بار کاریت ندارم ولی دفعه بعد بهت رحم نمیکنم مطمعن باش !

و عصبی از پله هایی که گوشه حیاط به پشت بوم وصل میشدن بالا رفت که با تعجب نگاش کردم

این داشت کجا میرفت ؟؟ مگه قرار نبود بیاد اتاق من ؟!

توی همین فکرا بودم که به عقب چرخید و بلند صدام زد :

_بیا دیگه … چرا همونجا خشکت زده !!

و بدون توجه به من از پله ها بالا رفت و از دیدم خارج شد

احتمالا بخاطر حرفای مراد نمیخواست تو اتاق با من تنها باشه ، چون میدونستم تا چه حد حساس و غرتیه نمیخواست کسی الکی پشت سر من حرف نامربوط بزنه

به قصد پشت بوم یک قدم برداشتم که با حرفی که مراد زد بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد

_هه ….برو دنبالش !!

قصدش این بود که من رو عصبی کنه و بهش بپرم ولی کور خونده بود ، بدون اینکه عکس العملی به حرفش نشون بدم به قدمام سرعت بخشیدم و از پله ها بالا رفتم

روی آخرین پله بودم که صدای عصبیش به گوشم رسید که با حرص فریاد زد :

_اول تا آخر زن خودمی پس الکی زور نزن که از دستم در بری !

با تاسف سری تکون دادم و روی پشت بوم ایستادم ولی خبری از امیر نبود ، پس کجا رفته ؟!

توی تاریکی چشم چرخوندم که با دیدنش که لبه پشت بوم نشسته و پاهاش رو آویزون کرده بود ابرویی بالا انداختم و به طرفش رفتم

کنارش نشستم و دقیق مثل خودش با آویزون کردن پاهام نگاهمو به تاریکی شب دوختم که به نیم رخم خیره شد و گفت:

_خوب …!!

به طرفش چرخیدم و سوالی سری تکون دادم که چپ چپ نگام کرد و ادامه داد :

_حواست کجاست ؟! مگه نمیخواستی باهام حرف بزنی بگو میشنوم

تو چشماش خیره شدم و جدی گفتم:

_میخوام کمکم کنی برم داخل یه خونه !!

لبهاشو بهم فشرد و با چشمای ریز شده سوالی پرسید:

_آدرس ؟!

آدرس رو که بهش گفتم سوتی زد و با تعجب گفت :

_میدونی که دزدی از همچین خونه هایی کار راحتی نیست

به طرفش چرخیدم و درحالیکه چهارزانو مقابلش مینشستم با اخمای درهم گفتم:

_اما و اگر و دلیل برای من نیار…هستی یا نه !!

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و سکوت کرد ، آب دهنم رو قورت دادم و با نگرانی به لبهاش خیره شدم که بعد از مکثی طولانی گفت :

_هستم !

لبخندی از این حرفش روی لبم نشست و با خوشحالی گفتم:

_دمت گرم !!

بدون اینکه لبخندی بزنه عین همیشه جدی گفت :

_خوب اون چیزی که بخاطرش میخوای خطر کنی و بری تو اون خونه چیه ؟!

با یادآوری اینکه اون استاد دیوونه هیچی بهم نگفته اخمام توی هم فرو رفت و مردد لب زدم :

_نمیدونم !!

با چشمای گشاد شده دقیق نگام کرد و با بهت پرسید :

_یعنی چی نمیدونی ؟!

با استرس نگاهمو به اطراف چرخوندم و با لکنت گفتم:

_خو….خوب بهم نگفته !

چشم غره ای بهم رفت و با خشم گفت :

_برای چیزی که نمیدونی چیه … هی میشینی نقشه میکشی ؟!

پوووف کلافه ای کشیدم و موهای بهم ریخته روی پیشونیم رو کنار زدم و گفتم:

_عیبی نداره فعلا ما میریم یه نگاهی به خونه میندازیم ببینیم چطور میشه داخلش شد … بعدا ازش میپرسم حله ؟!

چشماشو تو حدقه چرخوند و با اینکه معلوم بود هنوز راضی نشده زیرلب حله ای خطاب بهم گفت و بلند شد

با تعجب نگاش کردم که بی اهمیت درحالیکه دستی به شلوارش میکشید و خاک های فرضی روش رو پاک میکرد ادامه داد :

_من برم دیگه خسته ام !!

بلند شدم و رو به روش ایستادم

_نمیمونی یه کم دیگه دربارش حرف بزنیم ؟!

دستی به چشماش کشید و با خستگی که از سر و صورتش میبارید گفت :

_حرفی نمونده دیگه !!

ازم فاصله گرفت و رفت ، اولین بار بود امیر رو تا این حد گرفته و کم حرف میدیدم با دیدن حرفا و حالت های آخرش دیگه مطمعن شدم یه طوریش هست و اتفاقی افتاده

هنوز از پشت سر خیرش بودم که به طرفم برگشت و تاکیدی گفت :

_راستی فردا یادم بنداز بریم یه نگاهی به اون خونه بندازیم !

در تایید حرفش سری تکون دادم که دستی برام تکون داد و از پله ها پایین رفت

یعنی چش شده که اینطوری تو خودش غرق بود ، کلافه دستی پشت گردنم کشیدم… لعنتی اینقدر حواسم به خودم و اون خونه پرت بود که ازش چیزی نپرسیدم

کلافه از پشت بوم پایین اومدم خداروشکر خبری از مراد توی حیاط نبود چون حوصله بحث باهاش رو نداشتم

برای اطمینان در رو از داخل قفل کردم و با فکر به فردای شلوغ و پرکارم چشمام بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح اول وقت قبل از اینکه امیر بیرون بره و تا شب گم و گور شه سراغش رفتم و همراه خودم سراغ اون خونه بردمش

با رسیدن نزدیک خونه از موتور و پشت سر امیر پایین اومدم و درحالیکه نگاهمو به چشمای سیاهش میدوختم سوالی پرسیدم:

_خوب نظرت چیه ؟!

بدون اینکه از روی موتور پایین بیاد با اخمای درهم با دقت نگاهش رو به خونه دوخت و زیرلب زمزمه کرد :

_از اون چیزی که فکرشو میکردم سخت تره !!

لبامو بهم فشردم و ناامید لب زدم :

_چرا ؟!

درحالیکه موتور رو پارک میکرد پیاده شد دستاش رو به کمر زد و با دقت نگاهش رو به خونه دوخت جدی گفت :

_ازم میپرسی چرا ؟!

سری تکون دادم که نامحسوس به دیوارهای عمارت اشاره کرد و گفت :

_اون دوربین های اون بالا رو دیدی ؟!

خواستم کامل به عقب بچرخم که بازوم رو گرفت و عصبی گفت:

_نچرخ … تابلو میشه

_باشه !!

نفس عمیقی کشید و ادامه داد :

_به جز دوربین و حصار های بالای دیوار چیز دیگه ای هم مونده که ندیده باشم ؟!

لب پایینم رو زیر دندون فشردم و مردد لب زدم :

_نگهبان هست و اوووووم….

نفسش رو خسته بیرون فرستاد و گفت:

_دیگه چی ؟!

با یادآوری سگ های غول پیکری که قبلا دیده بودم آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و به سختی لب زدم :

_سگ !

_که اینطور !

سکوت کردم که چنگی توی موهاش زد و یکدفعه انگار جنی شده باشه بدون معطلی گفت:

_بپر بالا بریم !!

_چی ؟! با این زودی ؟!

سوار موتور شد و درحالیکه روشنش میکرد به طرفم اومد که ادامه دادم :

_ولی هنوز درست حسابی همه جا رو ندیدی که بی….

توی حرفم پرید

_بپر بالا بریم چرخی دور خونه و پشتش بزنیم ببینیم چه خبره !

لبخندی از این حرفش روی لبهام جاخوش کرد و با چاپلوسی زیرلب زمزمه کردم :

_مخلصیم داداش !

از این حرفم چشماش برق زد و با نیمچه لبخندی که سعی در پنهون کردنش داشت گفت :

_شیرین زبونی بسه که اصلا بهت نمیاد ، حالام یالله بپر بالا

با خنده پشتش روی موتور جای گرفتم که با سرعت گاز داد چون حواسم نبود جیغ کوتاهی کشیدم و برای حفظ تعادلم پیرهنش رو از پشت گرفتم

_چیکار میکنی دیووونه !!

بلند خندید و گفت:

_سفت بچسب نیفتی بچه !

وقتی که خوب چرخی دور خونه و پشتش زدیم بدون اینکه تابلو بشه تموم زوایاش رو بررسی کردیم که از چه راهی میشه واردش شد

ولی هرچی توی عمق ماجرا پیش میرفتیم بیشتر میفهمیدم که این خونه ای نیست که به راحتی بشه داخلش شد و این باعث میشد بدتر عصبی شم

امیر چرخی دور خودش زد و درحالیکه کلافه نفسش رو بیرون میفرستاد گفت :

_نوووچ …نمیشه !!

عصبی لگدی به دیوار کوبیدم و گفتم :

_ولی هر طوری شده من باید وارد این خونه بشم !

به طرفم اومد رو به روم ایستاد و انگار برای گفتن حرفی مردده زبونی روی لبهاش کشید و دهن باز کرد حرفی بزنه ولی یکدفعه سکوت کرد

و پشت بهم ازم فاصله گرفت…چی ؟ این یکدفعه چش شد ؟!
با اخمای درهم به طرفش رفتم و بلند صداش زدم :

_بگو چی میخواستی بگی امیر !

دستش رو توی هوا تکون داد و جدی گفت:

_هیچی … بیخیال !

هشدار آمیز صداش زدم که دستاش رو به نشونه تسلیم بالای سرش برد و گفت :

_باشه میگم ولی شرط داره !

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_چه شرطی اون وقت ؟!

دستی به ته ریشش کشید و با تیزبینی گفت:

_اینکه نخوای فکر منو عملی کنی چون به خطرش نمی ارزه !!

آهان پس فکری داشت ، لبخندی زدم و برای اینکه راضیش کنم حرف دلشو بزنه به دروغ سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم که هشدار آمیز دستش رو جلوی صورتم تکونی داد و گفت :

_ببین نازی یه درصدم فکر نکن بخوای منو دور بزنی !

_باشه بابا …بگووو دیه !!

زیرچشمی نگاهی بهم انداخت و گفت :

_اگه یک درصد به هر طریقی نتونی از راه دزدی و پنهونی وارد این خونه بشی که با این تجهیزاتی که این خونه داره احتمال وارد شدنت خیلی کم و صفره… باید از خود در اصلی و دقیق پیش نگهبانا وارد شی

با تعجب زیرلب حرفش رو زمزمه کردم ، مگه همچین چیزی امکان داشت ؟ در اصلی ؟؟ اونم با وجود اون همه نگهبانی که اونجا بود ؟!

به دیوار تکیه دادم و با کنجکاوی پرسیدم :

_مگه میشه ؟!

_آره چرا نشه فقط ….

ابرویی بالا انداختم و سوالی پرسیدم :

_فقط چی ؟!

لگدی به سنگ ریزه جلوی پاش زد و جدی گفت:

_فقط باید راهش رو پیدا کرد !!

چشم غره ای بهش رفتم و با غیض گفتم:

_اینو که خودمم میدونم ولی چه راهی ؟! اینش مهمه

توی فکر فرو رفت و درحالیکه لباش رو بهم میفشرد گفت:

_خونه به اون بزرگی مسلما پر خدمتکار و کارگره … و اگه به نیروی جدید نیاز داشته باشن و بتونی اینطوری وارد شی عالیه چون راحت میتونی همه جای اون خونه رو به راحتی بگردی بدون اینکه کسی کاریت داشته باشه درست میگم؟!

فکرش بد نبودا لبخندی زدم و با خوشحالی گفتم:

_آره اینطوری خیلی خوب میشه دمت گرم !!

ولی با چیزی که به فکرم رسید اخمام توی هم فرو رفت و دمغ لب زدم :

_ولی از کجا معلوم خدمتکار بخوان !!

توی سکوت سوار موتورش شد و درحالیکه روشنش میکرد گفت :

_اونش رو دیگه تو باید بفهمی ولی اینم بگم خطر گیر افتادنش هم کم نیست !!

عصبی از اینکه چیزی به ذهنم نمیاد دست به سینه ایستادم که با چشم ابرو بهم اشاره کرد سوار شم و گفت:

_به مِخ فندوقیت فشار نیار بیا بریم تا بهت بگم

بی حوصله پشتش سوار شدم که با سرعت گاز داد و من مجبور شدم برای اینکه نیفتم دستامو دور کمرش حلقه کنم

توی جاده افتادیم که نیم رخش رو به سمتم چرخوند و گفت :

_آدرس اون یارو رو بده !!

بخاطر باد زیادی که توی صورتم میخورد چشمامو بستم و درحالیکه سرمو توی کمر امیر پنهون میکردم بلند گفتم:

_یارو کیه ؟!

_همونی که از تو خواسته بری تو اون خونه براش دزدی دیگه !!

این چیکار با آراد داشت ؟ با تعجب سرمو کج کردم و درحالیکه تموم سعیم رو میکردم بدون اهمیت به بادی که به سرعت به صورتم میخورد نگاش کنم گفتم :

_برای چیته ؟!

عصبی صداش رو بلند کرد و گفت :

_دههههههه …. حتما یه کاری دارم دیگه !! تازه یادم نرفته همه چی رو درباره اش بهم نگفتی که کار این یارو با تو چیه هااا

میدونستم بی گدار به آب نمیزنه و وقتی میخواد با آراد صحبت کنه یعنی یه فکری تو سرشه پس بدون اینکه بیشتر از این لج کنم آدرس رو دادم که به سرعت به اون سمت روند

نزدیکی های خونش بودیم که با دیدن در حیاطش که بازه روی بازوی امیر کوبیدم

_اونه خونش !!

سری تکون داد و دقیق در خونش موتور رو نگه داشت که آرادی که با ماشین در حال بیرون اومدن از خونه بود با دیدن ما ایستاد و بعد از مکثی طولانی از ماشینش پیاده شد

به سمتمون اومد و درحالیکه با ابروهای گره خورده نگاه از دستای من که دور کمر امیر بود نمیگرفت گفت :

_جریان چیه؟ اینجا چیکار میکنی؟!

از پشت امیر روی موتور پایین اومدم که امیر عصبی نگاهش روی هیکل آراد چرخوند و گفت :

_دو کلوم باهات حرف حساب داریم … فقط همین

آراد نگاهش رو بین ما دوتا چرخوند با خشم گفت:

_دنبالم بیاید !!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب ما باشه سوار ماشینش شد و به سرعت داخل خونه شد

این چرا عصبی بود ؟ تو فکر رفتم که با دیدن در که اتوماتیک وار در حال بسته شدن بود با عجله داخل شدم و بلند خطاب به امیر گفتم :

_بیا داخل تا پشیمون نشده

” آراد “

با اخمای درهم در ماشین رو بهم کوبیدم و شاکی وسط حیاط منتظرش ایستادم ، این پسره باهاش کی بود ؟!

خشمم به قدری زیاد بود که حس میکردم داره دود از سرم بلند میشه و ‌برای یه ثانیه هم دستاش که دور کمر اون پسر حلقه کرده بود از جلوی چشمام کنار نمیرفت

با خشم لگد محکمی به لاستیک جلوی ماشین کوبیدم که با دیدن نازلی که با سری پایین افتاده به طرفم میومد با دستای مشت شده به طرفش رفتم

رو به روش ایستادم و درحالیکه سرم رو کج میکردم دندونام روی هم سابیدم و عصبی غریدم :

_این کیه باهات ؟!

با تعجب چی زیر لب زمزمه کرد و با بهت پرسید :

_نفهمیدم چی گفتی ؟!

بازوش رو توی دستم فشار دادم و درحالیکه محکم تکونی بهش میدادم بلند گفتم :

_گفتم این لَنِدهور که دست تو دست باهاش اومدی اینجا کیه ؟!

با چشمای گرد شده از تعجب دهنش نیمه باز موند و ناباوری لباش رو برای گفتن حرفی تکونی داد ولی جز آوایی نامفهوم چیزی از بین لباش خارج نشد

سرمو پایین بردم و دقیق کنار گوشش لب زدم:

_چیه لال شدی لعنتی ؟!

نمیدونم چش شده بود که اون دختر گستاخ و زبون دراز حالا بی تحرک خشکش زده بود و به طوری عجیبی نگاه ازم نمیگرفت دهن باز کردم که با توپ و تشر حرف از زیر زبونش بیرون بکشم

ولی یکدفعه کسی پیراهنم رو از پشت گرفت و با قدرت به عقب کشیدم و منم چون حواسم نبود با چند قدم نامتعادل از نازلی فاصله گرفتم

همون پسره بود که با چشمای به خون نشسته سینه به سینه ام ایستاده بود و یکدفعه شاکی فریاد زد :

_هوووی یارو داری چه غلطی میکنی ؟!

از اینکه اینطوری بخاطر نازلی سینه سپر کرده بود و از سر خشم صورتش به سرخی میزد و از همه بدتر رگ گردنش بیرون زده بود ، داشت خون خونم رو میخورد و حس میکردم نفسم بالا نمیاد و دارم خفه میشم

حس خشم درونم لحظه به لحظه داشت بیشتر میشد و اصلا دلیلش رو نمیفهمیدم که چرا باید سر این دختر همچین حالی بهم دست بده

ولی اینو دقیق میدونستم که این دختر رو هر طوری هست میخوامش حتی شده فقط برای یه شب !!

ولی باید مال من باشه و وقتی که درست عشق و حالم رو باهاش کردم میزارمش هرجایی که میخواد بره و دیگه برام پشیزی اهمیتی نداره

آره دلیل خشمم همینه نه چیز دیگه!

اینکه این دختر تا زمانی که من مزش رو نچشیدم نباید دست هیچ احد و ناسی بهش بخوره با این فکر دستامو به کمر زدم و شاکی گفتم :

_مسائل بین ما به تو ارتباطی نداره … اوکی ؟!

بدون توجه به حالت تهاجمیش به طرف نازلی برگشتم و عصبی گفتم:

_چی شد حرف میزنی ی…..

باز پیرهنم رو از پشت کشید که به عقب چرخیدم و خواستم عصبی بهش بتوپم که با فرو رفتن مشت محکمش توی شکمم صورتم از درد توی هم فرو رفت و آخ بلندی از بین لبهام بیرون اومد

با حرص نگاه خشنش رو به چشمام دوخت که ناباور دستمو به شکمم گرفتم و با صورتی درهم خم شدم ، همونطوری خم شده یقه ام رو از پشت گرفت و عصبی گفت:

_یه بار بهت گفتم با نازی چی ؟؟ درست حرف بزن

حس تحقیر توی وجودم ریشه دوند که با تموم قدرت دستش رو پس زدم و خواستم به طرفش یورش ببرم که نازی با نفس نفس وسط هردومون ایستاد و فریاد کشید :

_بسههههه !!

هنوزم با چشمای به خون نشسته نگاهمو به اون پسره دوخته بودم که نازی درحالیکه هنوز وسطمون ایستاده بود با کف دست به سینه هر دومون کوبید و به عقب هولمون داد بلند فریاد کشید :

_معلوم هست چه مرگتونه ؟!

پسره با پوزخند دستش رو کنار زد و با طعنه گفت:

_مگه نمیبینی داره چی…

نازی دستش رو به نشونه سکوت بالا برد و گفت :

_بسه … ما اینجا نیومدیم دعوا کنیم

نیم نگاهی به من انداخت و ادامه داد :

_درباره چیزی که میخوای از اون خونه برات بیارم با امیر اومدیم باهات حرف بزنیم !

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۱۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا