دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۱۱

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

دوست نداشتم من رو اینجا ببینن … آمادگی رو به رو شدن باهاشون رو نداشتم آراد حواسش نبود پس با عجله بلند شدم و با قدمای بلند خودمو داخل اولین اتاقی که سرراهم بود انداختم و در رو بستم

با نفس نفس بهش تکیه دادم و چشمامو روی هم گذاشتم که بعد از چند ثانیه صدای خشک و جدی مردی که به گمونم پدرش بود توی سالن پیچید

_آراد …. کوشی پسر !

بالاخره صداش رو شنیدم ، صدای پرعشوه و نازی که هرکی میشنید فکر میکرد مخاطبش دختر بیست ساله اس نه زن با سن و سال اون ، دستامو مشت کردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم

_بیا بشین عزیزم الان میاد !

با قطع شدن صداشون با استرس به در چسبیدم و درحالیکه گوشم رو بهش فشار میدادم سعی کردم بفهمم دارن چیکار میکنن

ولی با شنیدن صدای خشک و جدی آراد با کنجکاوی اخمامو توی هم کشیدم

_سلام ببخشید معطل شدید یه کار کوچیک داشتم که باید انجام میدادم !!

این چرا اینطوری مثل غریبه ها باهاشون صحبت میکنه ؟! انگار اصلا نمیشناستشون یا نسبتی باهم ندارن

_میدونی که برای چی اینجا اومدیم !!

صدای خشن آراد توی خونه پیچید که عصبی گفت:

_فکر کنم قبلا حرفامون رو زدیم بابا

_درسته ولی ما دوست داریم که تو….

آراد که معلوم بود عصبی شده توی حرفش پرید و با خشم گفت :

_من خودم خونه دارم بابا و اینجام راحتم !

_ما اومدیم اینجا و تا تو رو با خودمون نبریم جایی نمیریم فهمیدی؟!

و بعد از مکثی ادامه داد :

_مگه نه خانوووم ؟!

اوووه پس میخواستن آراد باهاشون زندگی کنه و این گودزیلا راضی نمیشد

#اراد

بی حوصله نگاه ازشون گرفتم و نگاه سرگردونم رو توی پذیرایی چرخوندم ، عه پس اون دختره نازلی کو ؟! چطور از یادم رفته بود

روی مبل جا به جا شدم و با کنجکاوی نگاهم رو به اطراف چرخوندم که با صدای بابا به خودم اومدم

_خوب نظرت چیه ؟!

کلافه چشمامو تو حدقه چرخوندم و بی حوصله از بحث قدیمی گفتم:

_چیکار کنم که دیگه اصرار نکنید و این بحث رو تمومش کنید ؟!

برای اینکه از دست حرفاشون و اصراراشون فرار کنم به بهونه پذیرایی بلند شدم و درحالیکه به طرف آشپزخونه میرفتم بلند گفتم :

_چی میخورید براتون بیارم ؟؟

بابا دستش رو دور شونه های زنش حلقه کرد و درحالیکه ابرویی بالا مینداخت گفت :

_نمیخواد پسر … اومدیم خودت رو ببینیم !

بی اهمیت به حرفش به آشپزخونه رفتم و خودم رو به درست کردن چای مشغول کردم که با یادآوری نازلی زیر گاز رو روشن کردم

به طرف راهرو رفتم در اولین اتاق رو که باز کردم با دیدن خالی بودنش سری تکون دادم

پس این دختر کجا رفته بود ؟
چشمم که به تنها اتاق ته راهرو که اتاق کارم بود افتاد به طرفش قدم تند کردم خواستم درو باز کنم ولی انگار مانعی پشت در باشه نمیشد

یعنی چی؟ اخمامو توی هم کشیدم و با تموم قدرت هُل محکمی بهش دادم که در با ضرب باز شد و با دیدن همون دختره که با نفس نفس و چشمای گشاد شده وسط اتاق ایستاده بود ماتم برد

با دیدن من انگار خیالش راحت شده باشه نفسش رو با آرامش بیرون فرستاد و دستپاچه لب زد :

_ت…ترسوندیم

این دختره زیادی مشکوک میزد برای چی خودش رو مخفی کرده باید سر از کاراش دربیارم ، بی حرف در رو بستم و درحالیکه کلیدو توی قفلش میچرخوندم سوالی به طرفش برگشتم

سوالی پرسیدم :

_اینجا چیکار میکنی؟!

آب دهنش رو با وحشت قورت داد و درحالیکه دستاش رو به اطراف تکون میداد سعی کرد بی تفاوت باشه

_دی…دیدم خانوادت اومدن نخواستم منو اینجا ببینن برای تو بد شه

ابرویی بالا انداخت و گستاخ ادامه داد:

_مگه بد کردم ؟!

اصلا این ماجرا و حرفاش اهمیتی برام نداشت چون خانوادم همیشه دوست دخترای من رو دیده بودن و باهاشون ارتباط نزدیک داشتن

یعنی در کل این جور روابط برای خانواده ما چیز عادی بود و اصلا اهمیتی برام نداشت ، دست به سینه به دیوار تکیه دادم و با تمسخر گفتم:

_یعنی میخوای باور کنم تو فقط برای همین اینجا پنهون شدی ؟!

با اضطرابی که از رفتاراش معلوم بود شروع کرد به راه رفتن

_آره دیگه میخوای چی باشه !!

از دیوار فاصله گرفتم و با چشمای ریز شده درحالیکه حرکاتش رو زیر نظر داشتم گفتم:

_خوب باید بگم که خانواده من با دیدن یه دختر توی خونه من و کنار من اصلا مشکلی ندارن پس ….

به طرفش رفتم و ادامه دادم :

_میتونیم الان باهم بریم پیششون و تو بیشتر باهاشون آشنا شدی !

آشکارا جا خورد و با چشمای گشاد شده وسط اتاق خشکش زد ، سرمو کج کردم و زیر لب زمزمه کردم :

_خوب … چی شد ؟!

لباش رو برای گفتن حرفی تکون داد ولی جز آوایی نامفهوم چیزی از دهنش خارج نشد ، با تعجب داشتم نگاش میکردم که چطور دستاش شروع کردن به لرزیدن

این دختر داشت چی رو از من پنهون میکرد ؟ نمیفهمیدم ؟!
یعنی باور کنم بخاطر شرم و حیا اینکه توی خونه پسر غریبه اس اینطوری و به این حال افتاده ؟!

ولی با سابقه ای که این دختر داره و زبون درازش بعید میدونم براش اهمیتی داشته باشه پس الان چه مرگش شده؟!

رو به روش ایستادم و با کنجکاوی لب زدم:

_چیه خشکت زده؟!

با این حرفم دستپاچه ازم فاصله گرفت و با استرسی که از صدای لرزونش معلوم بود گفت :

_خشک چی…یه لحظه حواسم پرت شد همین !!

دستی به ته ریشم کشیدم و جدی گفتم:

_اوکی … پس بریم پیششون !!

دستش رو گرفتم و خواستم دنبال خودم بکشمش که در کمال ناباوریم با تقلا سعی کرد دستش رو ازم جدا کنه و با صدای لرزونی گفت:

_و…ولم کن !

با لجاجت بدون اینکه دستش رو ول کنم به طرفش چرخیدم

_میخوام با خانوادم آشنا شی همین… نمیخوام ببرمت قتلگاه که اینطوری ترسیدی

دستش رو از دستم جدا کرد و عصبی گفت :

_دهههه ولم کن حاجی…. نمیخوام آشنا شم زوره مگه ؟!

دهن باز کردم چیزی بگم که با شنیدن صدای بابا که مدام پشت سرهم صدام میزد کلافه دستی به صورتم کشیدم و درحالیکه انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکون میدادم هشدار آمیز خطاب بهش گفتم:

_تا من میرم پیششون برمیگردم میخوام آماده شی باهام بیای پیششون چه با زور چه با پاهای خودت فهمیدی؟!

چندثانیه بی حرکت خیرم شد و در مقابل چشمای ناباورم بدون حرف و بحث سری به نشونه تایید حرفم تکون داد

هنوز داشتم با کنجکاوی نگاش میکردم که با شنیدن اسمم توسط بابا کلافه در رو باز کردم و بیرون رفتم

درحالیکه به طرف آشپزخونه میرفتم بلند گفتم:

_الان میام بابا !!

تند و با عجله دو چایی ریختم و به طرف سالن رفتم که بابا گفت:

_چه عجب تشریف فرما شدی!!

سینی رو مقابلشون روی میز گذاشتم و سکوت کردم که بابا نیم نگاهی به زنش انداخت و گفت:

_ما اینجا اومدیم با خودت حرف بزنیم نه با در و دیوار خونت پسر !!

سرجام جا به جا شدم و درحالیکه با سرفه ای گلوم رو صاف میکردم گفتم:

_ببخشید بابا … حواسم پرت مهمونم شد

با این حرفم چشمای بابا گرد شد و با تعجب گفت :

_مهمون داری ؟! پس کجاست ؟!

بلند شدم و درحالیکه به طرف اتاق میرفتم پوزخند صداداری زدم و گفتم:

_یه کم خجالتیه الان میارمش !

در اتاق رو باز کردم ولی با چیزی که دیدم دستگیره در از بین دستای سست و بی حسم جدا شد و محکم به دیوار پشت سرش خورد

” نازلی “

وقتی آراد از اتاق بیرون رفت دستپاچه دور خودم چرخیدم ، حالا باید چیکار میکردم خدایا !

نمیخواستم قیافه نحس اون زنیکه رو ببینم وگرنه معلوم نبود چه عکس العملی نشون میدادم و اونوقت گند ماجرا درمیومد

باید تا دیر نشده کاری میکردم با این فکر با عجله به طرف در رفتم و آروم بازش کردم و نیم نگاهی به بیرون انداختم

خداروشکر کسی اون اطراف نبود و به قسمتی که اونا نشسته بودن دید نداشت پس تند بیرون رفتم و سعی کردم بدون کوچکترین صدایی از پله ها پایین برم

برای بیرون رفتن باید از توی سالن رد میشدم که اینطوری اونا راحت من رو میدیدن و باعث دردسر میشد

هرچی بیشتر به سالن نزدیک تر میشدم صدای منحوس اون زن و مرد بلندتر به گوشم میرسید و داشت تمرکزم رو بهم میریخت

دنبال راه چاره ای چرخی دور خودم زدم و نگاهمو به اطراف چرخوندم که با دیدن پنجره قدی بزرگی که به حیاط راه داشت

چشمام برق زد و به طرفش قدم تند کردم ، درش رو باز نکرده بودم که با شنیدن صدای آراد که داشت به این سمت میومد

آب دهنم رو قورت دادم و نمیدونم چطور پنجره رو باز کردم و بخاطر فاصله کمی که با حیاط داشت خودم رو ازش آویزون کردم

چون اگه یکدفعه پایین میپریدم از صدای بلندش ممکن بود متوجه بشن پس مجبور بودم ازش آویزون شم ، بخاطر فاصله که کمتر شده بود آروم دستام از لبه پنجره جدا کردم که با صدای خیلی کمی روی زمین نشستم

بدون اینکه وقت رو تلف کنم با عجله بلند شدم و شروع کردم به دویدن ، با ندیدن نگهبانی توی حیاط بیرون رفتم و در حیاط رو بهم کوبیدم

با نفس نفس دستامو به زانوهام تکیه دادم و نگاهمو به زمین دوختم ، آخیش بلاخره تونسته بودم فرار کنم

با یادآوری قیافه آراد وقتی ببینه نیستم پقی زدم زیرخنده ، بدبخت آخه نمیدونم چه اصراری داشت خانوادش منو ببین

هه….خانواده !!

قسم میخورم داغ خانواده ای که باید داشته باشم و ندارم روی دل تک تکتون میزارم که درست مثل من زجر بکشید

با رسیدن به محله با وجود سرگیجه ای که داشتم یکراست خواستم به سمت خونه برم و استراحت کنم ولی تا چشمم به در رنگ و رو رفته خاله طلعت خورد یاد نیره افتادم

خدااای من چطور تونسته بودم به این زودی فراموش کنم اونا به پول احتیاج دارن و منه الاغ قرار بود براشون پول جور کنم

یعنی قول داده بودم …. من لعنتی قول دادم !!

نمیدونم چقدر با دستای مشت شده از حرص به در خونشون خیره بودم که با توپی که جلوی پام پرت شد به خودم اومدم سرمو بلند کردم و نگاهمو بین بچه هایی که یه کم اون ورتر مشغول بازی بودن چرخوندم

توپ رو با پام تکونی دادم و یکدفعه با تموم قدرتی که داشتم زیرش زدم و بدون اهمیت به اینکه کجا افتاد به طرف جایی که به فکرم رسید قدم تند کردم

آره فقط خودشه که میتونه کمکم کنه !

با این فکر به قدمام سرعت بخشیدم وارد خونه که شدم یکراست به طرف اتاقش رفتم

ولی با دیدن در شیشه ای اتاقش که بسته بود کلافه دستی پشت گردنم کشیدم ، یه بار کارش داشتما باز معلوم نیست کجا رفته !!

به امید اینکه شاید داخل باشه تکونی به در دادم و بلند صداش زدم :

_امیر …هستی ؟!

صدای ازش به گوشم نرسید که پوووف کلافه ای کشیدم و لگد محکمی به در اتاقش کوبیدم که صدای بدی ایجاد کرد

_از صبح زده بیرون !!

این صدای مریم بود ، به عقب چرخیدم که مریم رو درحالیکه با چشمای ریز شده به دیوار تکیه داده بود و نگاه ازم نمیگرفت دیدم ، دستپاچه نگاهمو توی حیاط چرخوندم و آهانی زیرلب زمزمه کردم

نمیخواستم سر از کارهام دربیاره پس بدون حرف عقب گرد کردم و خواستم به طرف اتاقم برم

که بلند صدام زد و با چیزی که گفت خشکم زد و دستامو مشت کردم

_بهم دروغ گفتی آره ؟!

لبامو بهم فشردم و تصمیم گرفتم سکوت کنم چون اگه شکش به یقین تبدیل میشد ازم زده میشد و بهم پشت میکرد چیزی که اصلا دوست نداشتم

ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که بلند صدام زد و گفت:

_از کی تا حالا از زیر جواب دادن درمیری!

به طرفش برگشتم و درحالیکه سینه به سینه اش می ایستادم توی چشماش خیره شدم و گفتم:

_ چی میخوای بشنوی از من !؟

سرش رو کج کرد و با پوزخندی گفت:

_واقعیت رو !!

خودم رو به اون راه زدم و با بالا انداختن شونه هام گفتم:

_واقعیت ؟؟ داری از چی حرف میزنی نمیفهمم

به چشمام خیره شد و جدی گفت:

_کارت با امیر چیه ؟!

درحالیکه دستمو بالا میگرفتم خودم رو با نگاه کردن به ناخن هام مشغول نشون دادم و بیخیال گفتم:

_هیچ…. چیز مهمی نبود !

لبش به پوزخندی کج شد و عصبی گفت:

_تو وقتی کارت به امیر میفته یعنی داری خلاف میکنی و دنبال شریک میگردی همین و بس !

_نه همچین چیزی نی فقط میخواستم چی…

دستش رو جلوم به نشونه سکوت گرفت و درحالیکه دندوناش روی هم میسابید با خشم غرید :

_بسه … نمیخوام دروغ بشنوم !!

خواست از کنارم بگذره که مُچ دستش رو گرفتم و درحالیکه از نیم رخ خیره صورتش میشدم آروم لب زدم :

_بزار حرفامو بزنم بعد برو !

دستش رو با شدت کشید و با خشمی که برای اولین بار ازش میدیدم عصبی فریاد زد :

_من دیگه حرفی با تو ندارم !!

و بدون اهمیت به منی که اونجا خشکم زده بود از کنارم گذشت ، پوووف کلافه ای کشیدم و داخل اتاقم شدم و عصبی درو بهم کوبیدم

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و چرخی دور خودم زدم حالا با این گندی که بالا اومده بود میخواستم چیکار کنم ؟!

نمیخواستم مریم ازم رو برگردونه و باورش نسبت بهم عوض شه ولی الان که منو در اتاق امیر کسی که کارش خلاف و هزار جور دزدی و خرابکاریه دیده همه چی بهم ریخت

اون فکر میکرد من دست از کارهای خلاف کشیدم و خیر سرم میخوام درس بخونم و کاره ای شم نمیدونست توی مغز و روح من چی میگذره

سعی کردم فعلا بیخیال مریم شم ، هر وقت کارم تموم شد هر طوری شده از دلش درمیارم

آره …نمیزارم از دستم ناراحت بمونه !!

نمیدونم چندساعت دور خودم چرخیدم و از این ور خونه به اون ور خونه رفتم و منتظر امیر شدم تا اینکه نصف شب شد ولی بازم خبری از امیر نشد که نشد !!

معلوم بود باز دنبال شکار جدیدی رفته و سرش گرمه که تا این ساعت برنگشته ، بی طاقت از انتظارطولانی لبه حوض نشستم و پاچه های شلوارمو بالا زدم

آروم پامو توی آب گذاشتم و درحالیکه دستام ستون بدنم میکردم به آسمون خیره شدم و به فکر فرو رفتم

به امروز فکر کردم…امروزی که با حس نزدیکی اون به اصطلاح مادر ، قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد و از استرس بدنم به لرزه دراومده بود

این بود سرسختی و تلاشی که این همه سال برای انتقام ازش دَم میزدم که وقتی باهاش رو به رو شدم چیکار میکنم و دلم براش نمیلرزه ولی آخر چی شد !!

چی…دلم برای اون بلرزه ؟ برای اونی که هیچی از مادری نمیدونه و من رو توی باتلاق تنها گذاشت و رفت دنبال عشق وحالش ؟!

کلافه درحالیکه راست مینشستم سری به اطراف تکون دادم و زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_متوجه ای داری چی برای خودت بلغور میکنی نازی ؟!

توی فکر و خیال غرق بودم که با نشستن دستی کسی روی شونه ام از جا پریدم و به عقب برگشتم

مراد بود که با اون چشمای هیزش دست به سینه ام بالای سرم ایستاده بود و نگاهش رو به پاهای برهنه ام که توی آب بودن دوخته بود

پوووف کلافه ای کشیدم و بلند گفتم:

_هووووی چشماتو درویش کن !!

خندید که دندونای زردش نمایان شد و درحالیکه دستی به سیبیلای پرپشتش میکشید گفت:

_بالاخره مال خودم میشی پس سخت نگیر!

بازم داشت چرت و پرت بهم میبافت و من بی اعصابم هیچ حوصلشو نداشتم پس بدون اینکه بهش اهمیت بدم پاهامو توی آب تکونی دادم و بلند شدم

خبری که از امیر نبود پس میرفتم کپه مرگمو میزاشتم بهتر بود تا اینکه بخوام با این معتاد مفنگی سروکله بزنم

خم شدم و با برداشتن کفشام خواستم به طرف اتاقم برم که جلوم ایستاد و با چاپلوسی گفت:

_کجا خوشگله ؟؟ میشستی یه کم باهم اختلاط میکردیم

چپ چپ نگاش کردم ، نه این دست بردار نبود و امشب بدجور داشت به پروپای من میپیچید

عصبی با کفشای تو دستم تخت سینه اش کوبیدم که چند قدم به عقب برداشت و با اخمای درهم دستشو روی سینه اش گذاشت و گفت:

_هوووی معلوم هست داری چیکار میکنی؟!

توی صورتش براق شدم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_آخه من چه اختلاط و حرفی دارم که با تو بزنم یابووو هاا ؟!

با قدمای بلند ازش فاصله گرفتم ولی هنوز دستم روی دستگیره در اتاقم ننشسته بود که با باز شدن در حیاط و دیدن کسی که با سری پایین افتاده داخل میشد چشمام برقی زد

و با تکیه به دیوار منتظرش ایستادم ، که بدون توجه به اطرافش کت تنش رو بیرون آورد و درحالیکه روی دستش مینداختش نزدیکم شد

ولی بخاطر تاریکی بیش از حد اون قسمتی که من ایستاده بودم من رو ندید و خواست از کنارم بگذره که از تاریکی بیرون اومدم و سد راهش شدم

با دیدن یهوییم با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت :

_اووووه چطوری مادمازل !؟

با اخمای درهم سری تکون دادم و گفتم:

_بدم … بد !!

یک قدم بهم نزدیک شد و درحالیکه با دقت صورتم رو از نظر میگذروند گفت:

_چرا چیزی شده؟!

چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم:

_وقتی از صبح منتظر یه الاغ نشسته باشی میخوای حالت چطور باشه؟!

چندثانیه بی حرکت خیرم شد و انگار تازه متوجه باشه چی گفتم به خودش اشاره کرد و گفت:

_یعنی تو از صبح منتظر من بودی ؟!

سری تکون دادم که صاف ایستاد و درحالیکه دستی پشت گردنش میکشید با تعجب گفت :

_چی شده که خانوم بعد این همه مدت یاد من افتادن ؟!

دهن باز کردم که براش توضیح بوم ولی یکدفعه با دیدن مرادی که وسط حیاط با چشمای ریز شده نگاه ازمون نمیگرفت خشکم زد ، با دیدن سکوتم امیر رد نگاهم رو گرفت

با دیدن مراد سری تکون داد و با خنده گفت :

_این عاشق دل خسته رو ببین !!

چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم:

_خفه….!

اشاره ای به اتاقم کردم و ادامه دادم :

_بریم اتاقم حرف بزنیم

سری تکون داد و دنبالم اومد ولی یکدفعه مراد بلند صدامون زد و کنایه وار گفت :

_اوووه میخواید برید خلوت کنید؟!

گنگ به طرفش چرخیدم و سوالی خیرش شدم که امیر با اخمای درهم غرید :

_بتوچه ها ؟!

مراد اشاره ای به من کرد و با پوزخندی کنایه وار گفت :

_هه…! با من راه نمیومدی حالا راحت میخوای این شازده رو ببری اتاقت بهش بدی ؟!

هنوز با بهت داشتم نگاش میکردم که یکدفعه امیر مثل تیری که از کمان جدا شده باشه به طرفش حمله ور شد

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۱۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا