" /> رمان عشق تعصب پارت 93 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۹۳

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

با گریه داد کشیدم :
_ داری دروغ میگی چون دوست نداری بهادر زنده باشه همتون دوست دارید من عذاب بکشم !
روی زمین افتادم داشتم به حال خودم زار میزدم همش دنبال یه نشونه یا امید بودم تا بهم بگن بهادر زنده هست اما همش کیانوش باعث میشد این امید من خراب بشه !
کنارم نشست و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ بهادر زنده نیست اینا همش نقشه هست اگه دوست داری پسرت رو از دست بدی ادامه بده دیگه من نمیدونم با چه زبونی بهت حالی کنم بس که زبون نفهمی
_ اما خودش بهم گفت شماها دوست ندارید من بفهمم بهادر زنده هست
عصبی خندید :
_ عین سگ داره دروغ میگه لاشی !
حسابی حالم بد شده بود کیانوش با دیدن حال بد من ، کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ پاشو بهتره استراحت کنی اینطوری نمیشه
با کمکش بلند شدم رفتم روی تخت دراز کشیدم خودش کنارم نشست در حالی که داشت موهام رو نوازش میکرد پرسید :
_ بهادر رو خیلی دوستش داری ؟
_ آره
_ باورش سخته
چشمهام پر از اشک شد
_ باور چی سخته ؟
_ اینکه تا این حد بهادر رو دوست داشته باشی !
_ من همیشه دوستش داشتم این چیز تازه ای نیست ، حتی اون موقع که دوستم نداشت عذابم میداد یه لحظه نشده دست از دوست داشتنش بردارم
اسمم رو صدا زد :
_ بهار
خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ دیگه بخاطر پسرت بهنام هم که شده دست بردار نزار پسرت رو هم از دست بدی .
_ باشه
بعدش چشمهام بسته شد …

وقتی چشم باز کردم داخل اتاقم بودم به سختی بلند شدم ، مثلا میخواستم امروز برم دیدن آریا و طرلان اما چقدر اتفاق های بدی واسم افتاد که باورشون خیلی زیاد سخت بود ، از اتاقم خارج شدم به سمت پایین رفتم صدای بابا داشت میومد خواستم برم بالا اما من رو دید و اسمم رو صدا زد :
_ بهار
به سمتش رفتم و گفتم :
_ بله
خیره به چشمهام شد و پرسید :
_ حالت خوبه ؟
سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره
_ حسابی نگرانت شده بودم میترسیدم اتفاق بدی واست بیفته
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و جوابش رو دادم :
_ نیاز نیست نگران باشی من حالم کاملا خوب هست فقط یه مشکلی این وسط هست !
_ چی ؟
_ شما چرا اومدید اینجا ؟
اولش متعجب شد بعدش خیره بهم شد و گفت :
_ میخواستم باهات صحبت کنم
_ به اندازه کافی صحبت کردیم و شما گفتید چه خواسته ای دارید بنظرم بهتر هست تمومش کنید چون من واقعا خسته شدم از این وضعیت اون هم خیلی زیاد
کمی خیره به چشمهام شد
_ خیلی عوض شدی !
_ درسته شما باعث این تغیر شدید ، دیگه نیاز نیست ما همدیگه رو ببینیم طبق حرف خودتون کیانوش بهنام رو میاره
بعدش خواستم برم که کیانوش با خشم غرید :
_ این چه وضع صحبت کردن هست هان ؟
خیره به چشمهای خشمگینش شدم و گفتم :
_ تا جایی که میدونم هیچ توهینی بهش نکردم پس نیاز نیست انقدر بزرگش کنی !.
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد
_ جدی ؟
_ آره

بعدش داشتم میرفتم که بابا صداش بلند شد :
_ بهار
ایستادم اما به سمتش برنگشتم خودش ادامه داد :
_ این بهترین تصمیم بود واسه هممون پس بهتر هست بزرگش نکنی و از دست من ناراحت نباشی به وقتش خودت میفهمی همش بخاطر خودت بود
پوزخندی روی لبهام نشست اصلا کجاش به نفع من بود پس چرا من چیزی متوجه نمیشدم ! بیشتر ناراحت میشدم و قلبم شکسته تر میشد
راه افتادم سمت اتاق داخل شدم انقدر عصبانی و ناراحت بودم که حد نداشت مشت محکمی به آینه زدم که خورد و خاکشیر شد
خون از دستم سرازیر شده بود اما باز هیچ دردی احساس نمیشد این درد قلبم بود که داشت بیشتر میشد
همونجا نشستم شروع کردم به گریه نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای قدم هایی شنیده میشد
_ بهار
سرم رو بلند کردم خیره به کیانوش شدم با درد خندیدم :
_ چیه ؟
اخماش رو تو هم کشید
_ هیچ معلوم هست چیکار کردی ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ آره کاملا مشخص هست من چیکار کردم ، حالا برو بیرون میخوام تنها باشم
_ خفه شو
بعدش اومد سمتم کمکم کرد بلند بشم روی تخت نشستم که گفت :
_ بشین تا بیام
بعدش گذاشت رفت ، اصلا حال نداشتم بلند بشم نمیدونم چقدر گذشته بود که با وسایل پانسمان اومد داشت دستم رو پانسمان میکرد
_ بهار
_ بله
_ چرا همچین بلایی سر خودت آوردی ؟
تلخ خندیدم :
_ شاید دوست داشتم یجوری این ناراحتیم رو تمومش کنم !
_ تموم شد ؟
_ نه
_ چون اشتباه داری پیش میری این وسط خودخواه شدی به فکر پسرت نیستی میفهمی ؟
اشکام روی صورتم جاری شدند حالم داشت از این زندگی بهم میخورد احساس میکردم بشدت تنها هستم بی اختیار دستم رو دور گردن کیانوش حلقه کردم و سرم رو توی گردنش فرو بردم ….

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۹۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا