" /> رمان عشق تعصب پارت 92 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۹۲

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

بابا خیره بهم شد و گفت :
_ تو نظری نداری بهار ؟
خواستم چیزی بگم که قبل من پرستو خطاب به باباش گفت :
_ واسه چی دارید از این میپرسید اون که عضو خانواده ما نیست
با شنیدن این حرفش واقعا ناراحت شدم ، پرستو بیش از حد باعث ناراحتی من شده بود اما من همش داشتم خودم رو کنترل میکردم تا چیزی بهش نگم و آروم باشم !
_ پرستو مودب باش
_ بابا شما …
با تحکم اسمش رو صدا زد :
_ پرستو
ساکت شد سرش رو پایین انداخت ، نگاهم به مامان گیسو افتاد خیلی عجیب بود اما ساکت کنار کیانوش نشسته بود و چیزی نمیگفت همین هم خیلی زیاد عجیب بود چون اون همیشه واکنش نشون میداد
_ پرستو
به سمت مامانش برگشت و گفت :
_ بله
_ نیاز نیست انقدر تند با بهار رفتار کنی اون هیچ کار بدی انجام نداده
چشمهاش گرد شد
_ هیچ کار بدی انجام نداده ؟
_ آره
_ مامان شما واقعا دیوونه شدید همین که خیلی آروم کنار این پسره نشستید باعث عصبانیت من میشه
_ پرستو درست صحبت کن کیانوش از تو بزرگتر هست دوست ندارم بی احترامی بشه
پرستو با عصبانیت بلند شد و گفت :
_ من پیش کسایی که به داداشم خیانت کردند نمیشینم
بعدش گذاشت رفت ، بابا خواست بلند بشه که صداش زدم :
_ بابا
خیره بهم شد
_ بله
_ بزارید تنها باشه بهش فشار نیارید

_ اخلاقش روز به روز داره بدتر میشه اصلا متوجه نیستم باید باهاش چیکار کنم
با شنیدن این حرفش چشمهام با درد روی هم فشرده شد ، میدونستم چی داره میگه اما نه زیاد
_ بهار
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ بهتر هست یه مدت از خانواده ما فاصله بگیری !
خشک شده داشتم به بابا نگاه میکردم باورم نمیشد داشت همچین چیزی بهم میگفت
_ شما چی دارید میگید ؟
_ وضعیت پرستو داره بد میشه ، گیسو دوست نداره تو بیای اینجا واسه همین یه مدت کوتاه از ما دور باش ، بهنام رو کیانوش میاره پیش ما اما تو حق نداری بیای
حرفاش بیش از حد تلخ بود ، بلند شدم لبخندی بهش زدم :
_ باشه
بعدش به سمت کیانوش برگشتم و ادامه دادم :
_ من بیرون هستم
رفتم واینستادم دیگه چیزی بشنوم ، بغض بدی به گلوم چنک انداخته بود اما فعلا قصد شکستنش رو نداشتم من باید قوی میشدم در برابر خیلی از مشکلات که قرار بود واسم پیش بیاد
نمیدونم چقدر گذشته بود که کیانوش اومد سوار شدیم راه افتاد ، تموم مدت جفتمون سکوت کرده بودیم نمیدونم چقدر گذشته بود که بلاخره سکوتش رو شکست و گفت :
_ ناراحت شدی ؟
_ نه
_ عمو قصد نداشت ناراحتت کنه این واسه همتون بهتر بود
_ میدونم
ماشین ایستاد
_ به من نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ نباید ناراحت بشی بخاطر همچین مسئله کوچیکی میفهمی ؟
لبخندی بهش زدم ؛
_ من اصلا ناراحت نیستم و بهتر هست بگم واسم مهم نیست چه اتفاقی قراره بیفته

دوست نداشتم جلوی کیانوش یه جوری رفتار کنم انگار واسم مهم هست قراره چی بشه ، اسمم رو صدا زد :
_ بهار
خیره به چشمهای نگرانش شدم ، یعنی بخاطر من نگران شده بود ؟ این غیر ممکن بود اصلا همچین چیزی نمیتونست امکان داشته باشه
_ بله
_ به بوسه چیزی نگو دوست ندارم چیزی بفهمه
سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم ، ذاتا چی میتونستم بهش بگم ، از دست کیانوش و همه ناراحت بودم چون همشون به یه نحوی باعث میشدند اذیت بشم کاش با مامان میرفتم اینطوری شاید این همه اتفاق بد واسه من نمیفتاد
از ماشین پیاده شدم رفتم سمت خونه بوسه بیدار بود با دیدنم به سمتم اومد و گفت :
_ کیانوش کجاست ؟
_ داره میاد
سریع رفت بیرون منم رفتم سمت اتاقم انقدر حالم بد شده بود که حد نداشت
* * *
چند روز گذشته بود نمیتونستم به حالت عادی برگردم واقعا حالم بد شده بود
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی تائید واسش تکون دادم :
_ آره
_ اما من احساس میکنم از اون شب که همراه کیانوش برگشتی حالت اصلا خوب نیست
با شنیدن این حرفش ساکت شده بهش خیره شدم دوباره یادم افتاد تموم حرفاشون چقدر بد بود ، به سختی لبخندی بهش زدم :
_ چیزی نیست من دلم واسه مامانم تنگ شده
سرش رو تکون داد اما باورش نشده بود چون یاد اتفاق های دیشب افتاده بود
_ کیانوش
به سمتم برگشت و گفت :
_ بله
_ میشه من امروز برم دیدن طرلان و آریا ؟
_ خودم میبرمت

_ میخوام تنها برم اگه میشه !
کمی خیره بهم شد و گفت :
_ نمیشه من میبرمت هر وقت کارت تموم شد میام دنبالت
ناچار سرم رو به معنی باشه تکون دادم ، اما در اصل دوست نداشتم با کیانوش همراه باشم به اندازه کافی باعث شده بود حال من بد بشه
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ عمو میخواد باهات صحبت کنه
پوزخندی زدم چجوری روش میشد باهام صحبت کنه ، بعد حرفایی که زده بود ، بلند شدم :
_ بهش بگو بهار قصد نداره باهاتون صحبت کنه ، طبق حرف خودش من باعث میشم حال خانواده اش بد بشه پس دوری بهترین راه هست واسه هممون درسته ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ قصد نداشت همچین چیزی بهت بگه خودت خیلی خوب میدونی !.
عصبی خندیدم :
_ آره
_ پس این و هم میدونی که داری شلوغش میکنی ؟
خیره بهش شدم چرا داشت دفاع میکرد بابا رسما قلب من رو شکسته بود جوری که دیگه اصلا نمیتونستم حتی باهاش روبرو بشم ، غمگین جوابش رو دادم :
_ آره من دارم شلوغش میکنم پس نیاز نیست دیگه با من صحبت کنید اگه میشه حتی از من فاصله بگیرید تا اذیت نشید
بعدش رفتم سمت اتاقم تند تند داشتم نفس عمیق میکشیدم تا جلوی ریز اشکام رو بگیرم ، منتظر برگشت بهادر بودم میدونستم برگرده همه چیز درست میشه اون همیشه باعث آرامش من میشد ، همیشه من و حمایت میکرد با یاد اوریش اشکام روی صورتم جاری شدند
_ چرا داری گریه میکنی ؟
با شنیدن صدای کیانوش به سمتش برگشتم و بهش توپیدم :
_ به تو مربوط نیست
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ چرا انقدر عصبانی هستی ؟
_ چون باعث شدید عصبانی بشم اگه بهادر بود شما جرئت نمیکردید اینطوری باهام رفتار کنید
_ حالا که نیست !
_ دوباره میاد من میدونم اون من و تنها نمیزاره بخاطر من و پسرش دوباره میاد

کمی بهم خیره شد ، عجیب بود اما چیزی نگفت ، بعد گذشت چند ثانیه گفت :
_ زود باش برو آماده شو بریم قرار نیست تا کسی چیزی بهت گفت یه گوشه بشینی گریه کنی
با شنیدن این حرفش ناراحت شدم حق نداشت باهام اینطوری صحبت کنه ، صداش زدم :
_ کیانوش
به سمتم برگشت و گفت :
_ این رفتارت با من اصلا درست نیست !
_ کدوم رفتار ؟
_ هم باعث شدی زندگیم خراب بشه هم کاری میکنی ناامید بشم هم …
حرف من رو قطع کرد :
_ اون شب که باهات رابطه داشتم مست بودم وگرنه در حالت عادی مطمئن باش بهت نزدیک نمیشدم پس نیاز نیست انقدر فکر و خیال کنی
با شنیدن این حرفش ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم حرفاش واقعا درد داشت
_ برو بیرون میخوام آماده بشم .
از اتاق خارج شد که قطره اشکی روی گونم چکید ، نمیدونستم چرا نسبت به حرفاش واکنش نشون میدادم خواستم برم سمت کمد که صدای گوشیم بلند شد بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم :
_ بله
_ دلتنگ شوهرت نیستی ؟
چشمهام گرد شد صدای همون مرد بود ، سریع با التماس گفتم :
_ تو میدونی بهادر کجاست آره ؟
_ چرا اصرار داری شوهرت رو ببینی یا بفهمی کجاست وقتی بهش خیانت کردی دوباره ازدواج کردی !
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ خواهش میکنم بهم بگو شوهرم کجاست التماس میکنم هر کاری بخوای واست انجام میدم !
_ جدی هر کاری بخوام انجام میدی ؟!
_ آره
قبل اینکه چیزی بگه در اتاق باز شد کیانوش اومد سمتم گوشی رو گرفت و شروع کرد به داد و بیداد وقتی گوشی رو پرت کرد سمت دیوار تازه به خودم اومدم به سمتش رفتم و فریاد کشیدم :
_ چیکار کردی آشغال میخواست جای بهادر رو بهم بگه میفهمی ؟
دستاش رو دو طرف بازوم گذاشت و داد زد :
_ میخواست باهات بازی کنه میفهمی چرا حالیت نیست اینا کسایی هستند که باعث کشته شدن بهادر شدند حالا میخوان با استفاده از تو پسرت رو نابود کنند

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Reza%20Radan%20-%20Shah%20Delam%20%20(128).mp3

دانلود آهنگ جدید رضا رادان شاه دلم لینک دانلود :https://xip.li/2ZWrx3

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۹۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا