" /> رمان عشق تعصب پارت 90 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۹۰

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

تنها داخل اتاق نشسته بودم فقط منتظر تماس دوباره بودم اما چند روز گذشته بود هیچ خبری ازش نشده بود دیگه داشتم به این مرد شک میکردم که چه هدفی میتونست داشته باشه ، بلاخره صدای در اتاق اومد که خسته گفتم :
_ بله
صدای بوسه اومد :
_ میشه بیام داخل
_ بیا
در اتاق باز شد اومد داخل خیره بهم شد و گفت :
_ وقت نهار هست عزیزم نمیای ؟
_ نه من میل ندارم
_ بهار قرار نیست با نابود کردن خودت بفهمی شوهرت زنده هست یا نه ، پس پسرت چی ؟ اونم بهت نیاز داره بهار به خودت بیا
با شنیدن حرفاش دیدم حق باهاش هست اون مرد که بلاخره دوباره تماس میگرفت چون میدونستم بی دلیل تماس نگرفته پس نباید پسرم رو ناراحت میکردم ، سرم رو تکون دادم و همراهش از اتاق خارج شدم سر میز نشستم بوسه هم کنار کیانوش نشسته بود پوزخندی روی لبهام نشست چقدر عجیب بود
منم زن کیانوش بودم اما بوسه نمیدونست ، شوهرم عشقم زنده بود اما من اسمم تو شناسنامه کیانوش بود کاش میتونستم همه چیز رو به عقب برگردونم اونوقت اجازه نمیدادم بهادر اون روز از خونه خارج بشه !.
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش نگاهم رو بهش دوختم و سرد گفتم :
_ بله
_ امشب باید بریم خونه عمو
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم :
_ چرا ؟
_ چون عمو خواسته
صدای بوسه بلند شد :
_ منم بیام ؟
کیانوش نیم نگاهی بهش انداخت و جواب داد :
_ نه
میدونستم چرا بهش گفت نه چون میترسید دستش رو بشه حق هم داشت این همه تلاش کرده بود

بوسه ناراحت شد مشخص بود ، کیانوش که متوجه ناراحتی بوسه شده بود گفت :
_ زن عموم ناراحت هست فعلا وقتش نیست بیای بوسه بزار وقتش که شد میای باشه ؟
بوسه نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد
_ باشه
کیانوش خم شد جلوی چشمهای من لبهاش رو بوسید که باعث شد چشمهام گرد بشه چقدر این بشر بی حیا بود درست بود زنش هست اما این کارش جلوی من اصلا درست نبود ، بلند شدم که کیانوش پرسید :
_ کجا ؟
با طعنه گفتم :
_ میرم آماده بشم شما هم قشنگ میتونید به کارتون برسید
اخماش بشدت تو هم فرو رفت ، بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم راه افتادم سمت اتاقم …
نمیدونم چرا اما با دیدن صحنه ی بوسیدن کیانوش بشدت حالم بد شده بود
چرا داشتم واکنش نشون میدادم چرا یه احساس آشنا نسبت به کیانوش داشتم اصلا نمیتونستم بفهمم ، وقتی آماده شدم از اتاق خارج شدم کیانوش پایین بود به سمتش رفتم و صداش زدم :
_ کیانوش
به سمتم برگشت و گفت :
_ بله
_ بهنام رو بیارم ؟
_ نه بزار پیش بوسه باشه
_ باشه
همراهش راه افتادیم سوار ماشین شدیم خیلی زیاد نگذشته بود که ماشین ایستاد به سمتش برگشتم و پرسیدم :
_ چرا ایستادی ؟
_ درمورد بوسه هیچ چیزی نمیگی شنیدی ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ میترسی ؟
_ نه
_ اگه نمیترسیدی تاکید نمیکردی نباید چیزی بگم ، حداقل غیرت داشته باش روی کاری که کردی وایستا پای عشقت البته نمیشه اسم حس تو رو عشق گذشت یه ### هست چون تو یه ادم ### باز و پست هستی .
_ درست صحبت کن
نیشخندی بهش زدم :
_ چیه میترسی ؟
_ نه
_ کاملا مشخص هست هیچ ترسی نداری !.

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۹۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا