" /> رمان عشق تعصب پارت 87 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۸۷

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

کیانوش اخماش بشدت تو هم رفته بود ، حرفای پرستو باعث میشد آدم آتیش بگیره ، کیانوش اومد کنارم ایستاد و خطاب به پرستو گفت :
_ بهادر مرده اما بهار حق زندگی داره ، حتی خود بهادر هم که انقدر عاشقش بوده دوست نداشته تنها باشه پس اگه داداشت رو دوست داری بهتره کنار بهار باشی نه روبروش قرار بگیری .
بعدش دستم رو گرفت
_ بریم
همراهش رفتیم بعد خداحافظی با بابا ، تموم مدت کیانوش تو سکوت داشت رانندگی میکرد ، داشتم به حرفای پرستو فکر میکردم حرفاش باعث میشد قلب من به درد بیاد اصلا نمیتونستم درکش کنم چرا همچین رفتاری از خودش نشون میداد
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ بله
_ پیاده شو رسیدیم
از ماشین پیاده شدم انقدر غرق افکارم شده بودم که اصلا متوجه این نبودم که رسیدیم خونه
_ وایستا
ایستادم اومد سمتم و گفت :
_ خوبی ؟
_ مهمه ؟
_ بهار نباید میومدی پرستو با حضورت …
وسط حرفش پریدم :
_ تو چرا با مامان گیسو انقدر راحت هستی ؟ تا دیروز که ازت متنفر بود پس چیشد ؟
اولش جا خورد از این سئوال من میتونستم بفهمم بعدش خیره به چشمهام شد و گفت :
_ اون هیچوقت نمیتونه از من متنفر باشه !.
_ چرا ؟
صدای بوسه اومد :
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چیشد حال مادر شوهرت خوب بود ؟!
_ آره بد نیست ، پس بهنام کجاست ؟
_ داره بازی میکنه پرستارش هم پیشش نشسته ، من دیدم شما اومدید
راه افتادم سمت خونه بلاخره سر یه فرصت مناسب میفهمیدم چیشده !.

خیلی عجیب بود اینکه رابطه کیانوش با مامان تا این حد صمیمی شده بود
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش از افکارم خارج شدم ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ بیا باید صحبت کنیم
دنبالش راه افتادم داخل اتاق شدیم در رو پشت سرم بستم ، منتظر بهش خیره شده بودم که گفت :
_ وضعیت خیلی بد شده ، هر چیزی که قرار هست بشنوی نباید حالت رو بد کنه متوجه هستی ؟
با شنیدن این حرفش استرس گرفتم مگه چیشده بود ، نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ آره
_ خوب خاله بهادر هم باهاشون همدست بود
_ داری شوخی میکنی ؟
_ نه
میخواستم پس بیفتم که سریع اومد ، زیر بازوم رو گرفت و گفت :
_ ببین بهت گفتم نباید حالت بد بشه تو به چه روزی افتادی
_ باورم نمیشه
نیشخندی زد :
_ باید باور کنی میدونی که خیلی اتفاقات بدی همش داری میفته
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ میدونم
نشسته بودم داشتم فکر میکردم تموم مدت که خونه مامان گیسو بودیم وقتی خاله بهادر میومد پسرم پیشش بود داشتم دیوونه میشدم ، اشکام روی صورتم جاری شدند که کیانوش گفت :
_ چرا داری گریه میکنی ؟!
_ پسرم تموم مدت وقتی میومد پیشش بود مگه میشه من گریه نکنم آخه ؟!
_ نمیدونم چی باید بهت بگم واقعا دارم عقلم رو از دست میدم یعنی بهنام همش پیشش بود
_ آره
_ چرا پسرت رو میدادی دست بقیه هان ؟
_ من نمیخواستم اما مجبور بودم من …
من رو تو آغوشش کشید و گفت :
_ هیس آروم باش
_ پسرم خیلی اذیت شده من چجوری میتونم خودم رو ببخشم
_ هیس آروم باش
_ نمیشه

من رو از خودش جدا کرد و گفت :
_ میدونم واست سخت هست اون هم خیلی زیاد چون هر بار بهش فکر میکنی که پسرت اذیت شده اونم به دست همچین زنی که همیشه پسرت پیشش بوده باعث میشه قلبت به درد بیاد ، اما گذشته و خداروشکر باش که پسرت الان سالم هست از این به بعد سعی کن خودت مراقب پسرت باشی شنیدی ؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ مطمئن باشید از امروز خودم مراقب پسرم هستم به هیچ عنوان اجازه نمیدم هیچکس باعث بشه اذیت بشه اما ازت یه خواهش دارم !.
_ چی ؟
_ اینکه دیگه اجازه ندید کسی باعث بشه پسرم اذیت بشه متوجه هستید ؟
_ نگران نباش من تا وقتی عمر دارم مراقبش هستم همیشه روی قولی ک دادم هستم بعدش این وظیفه من هست .
خواستم از اتاق خارج بشم که صدام زد :
_ بهار
به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ بله
_ بهش فکر نکن تموم شده !.
_ باشه
بعدش از اتاق خارج شدم ، یه جوری داشت صحبت میکرد انگار میشد اصلا بهش فکر نکرد
رفتم پیش پسرم بغلش کردم بوسیدمش پسرم داشت میخندید ، تازه داشت سه ساله میشد بزرگ میشد حالا بهتر میفهمید قراره چه اتفاق هایی بیفته
_ بهار
به سمت بوسه برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چرا انقدر پریشونی ؟
_ چیزی نیست
_ بهنام رو بده من مراقبش هستم ، برو استراحت کن حالت اصلا خوب نیست
شرمنده بهش خیره شدم که اومد بهنام رو گرفت بلند شدم رفتم سمت بالا تا استراحت کنم ، داخل اتاقم شدم رفتم روی تخت دراز کشیدم داشتم دیوونه میشدم چقدر اتفاق های بدی افتاده بود کاش میشد اتفاقات بد رو مثل یه فیلم فراموش کنم اما افسوس که نمیشد
با شنیدن صدای گوشیم بدون نگاه کردن به شماره جوابش رو دادم :
_ بله
_ شوهرت زنده اس
چشمهام گرد شد :
_ چی داری میگی تو کی هستی اصلا ؟!
_ کسایی که اطرافت هستند به هیچکس اعتماد نکن همشون دارند بهت دروغ میگن !.
بعدش گوشی قطع شد وحشت زده به گوشی خیره شده بودم این کی بود داشت درمورد چی صحبت میکرد …

http://dl.neginmusic.com/99/02/17/Ehsan%20Daryadel%20-%20Talkhi%20-%20128%20-%20Neginmusic.Com.mp3

دانلود آهنگ جدید احسان دریا دل همینک در رسانه نگین موزیک لینک دانلود آهنگ : https://xip.li/MCNSwq

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۸۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا