" /> رمان عشق تعصب پارت 81 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۸۱

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ با آریا دعوام شد حسابی بعدش آریا از دستم عصبی شد گذاشت رفت
_ میتونی بیای خونه پیش من چون نمیتونم بهنام رو تنها بزارم ، بچه ها رو بزار پیش مامانت و بیا اینجا کسی نیست باشه ؟
_ باشه الان راه میفتم میام چون دارم دیوونه میشم .
بعدش خداحافظی کردیم رفتم غذای بهنام رو دادم و بعدش یخورده باهاش بازی کردم که خسته شد وقتی خوابید رفتم پایین منتظر اومدن طرلان نشسته بودم نمیدونم چقدر طول کشید که اومد با دیدن قیافه ی آشفته اش بهش گفتم :
_ بیا بریم اتاق من صحبت کنیم !.
سرش رو تکون داد و دنبال من اومد همین که داخل اتاق شدیم دوباره شروع کرد به گریه کردن کلافه پرسیدم :
_ چیشده چرا همش داری گریه میکنی ؟
به هق هق افتاد :
_ آریا دیگه من و دوست نداره .
چشمهام گرد شد :
_ چی داری میگی طرلان چرا نباید دوستت داشته باشه ؟ همچین چیزی اصلا ممکن هست مگه آریا تو رو دوست نداشته باشه واقعا خنده دار هست
_ خنده دار نیست چون واقعا من و دوست نداره
_ و چی باعث شد تو همچین نتیجه ای بگیری ؟!
_ یه دختره باهاش …
یهو در اتاق باز شد و حرفش نصفه موند ، با چشمهای گرد شده داشتم به آریا نگاه میکردم سریع بلند شدم و گفتم :
_ چخبره آریا این چه وضعش هست ؟
بدون توجه به من خیره طرلان شد و گفت :
_ داری زندگیمون رو خراب میکنی بخاطر یه بحث احمقانه فکر کردی بهت اجازه میدم ؟
_ تو داری باعث میشی نه من ، اگه من و دوست داشتی الان اینطوری نمیشد
آریا با خشم داد زد :
_ احمق دوستت دارم چی باعث شدی فکر کنی من با یه ### رابطه دارم ؟
_ هر شب میری پیشش خودش گفت عکساتون رو برام فرستاد تو …
_ بسه
وقتی طرلان ساکت به سمتش اومد دستش رو گرفت و گفت ؛
_ راه بیفت میریم خونه
_ آریا
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت چشمهاش وحشتناک قرمز شده بود
_ بله
_ چیشده چرا انقدر عصبی هستی ؟!.

_ چون یه زن ### به دروغ بهش گفته من باهاش رابطه دارم ، اینطوری میکنه شاید اگه میدونست چقدر دوستش دارم اینطوری نمیگفت ‌
بعدش طرلان رو همراه خودش برد دنبالشون رفتم وقتی طرلان سوار ماشین شد آریا رو صدا زدم برگشت سمتم و با صدایی خش دار شده ناشی از عصبانیت گفت :
_ بله
_ میشه یه خواهش بکنم ؟!
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ آره
_ با طرلان آروم برخورد کن بهش حق بده از دستت عصبی باشه یکی برداشته چند تا عکس واسش فرستاده اون هم اینقدر دوستت داره که تحت تاثیر قرار گرفته
_ سعی میکنم آرومش کنم من طاقت ندارم اینطوری ببینمش حساب اون عوضی رو هم به وقتش میرسم .
بعدش گذاشت رفت که باعث شد چشمهام رو محکم روی هم فشار بدم میتونستم ببینم چقدر همشون تحت فشار هستند
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش از پشت سرم ، دستم رو روی قلبم گذاشتم و به سمتش برگشتم و گفتم :
_ ترسیدم چته یهویی پشت سرم اومدی ؟
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چرا اینجا وایستادی ؟
_ باید بهت جواب پس بدم ؟
_ آره
خواستم یه جواب درست حسابی بهش بدم تا دهنش بسته بشه اما پشیمون شدم چون حوصله نداشتم باهاش کل کل کنم واسه همین خطاب بهش گفتم :
_ آریا و طرلان اومدند الان هم رفتند
ابرویی بالا انداخت
_ چیشده بود ؟
در حالی که داشتم به سمت خونه میرفتم جوابش رو دادم :
_ دعواشون شده بود
پشت سرم راه افتاد
_ چرا بهم نگفتی شاید میتونستم بهشون کمک کنم
_ هیچکس نمیتونه بهشون کمک کنه باید صحبت کنند
_ نمیتونم درک کنم چرا وقتی دو نفر عاشق هم هستند باید دعوا کنند
_ هر وقت عاشق شدی میفهمی
_ من همین الانش هم عاشق هستم !.
ایستادم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ اگه واقعا عاشق کسی بودی این همه بلا سر من نمیاوردی بیچاره کسی که عاشق تو شده باشه .
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ مگه من چمه ؟
_ چت نیست واقعا یه نگاه به خودت بنداز کاملا متوجه میشی .

بعدش از کنارش رد شدم واقعا خودش نمیدونست چه آدمی هست بعد بلایی که سر من آورد ، بیچاره دختری که عاشق همچین آدم ### بازی بود هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که بازوم اسیر دستش شد با اخم بهش خیره شدم و گفتم :
_ چته ؟
_ میخوای با حرفات من عصبی بشم ؟
_ مگه واسم مهم هستی که بخوام وقت بزارم تو رو عصبی کنم کاملا مشخص هست عقلت رو از دست دادی ، گرچه منم مثل تو بودم عقلم رو از دست میدادم .
_ به نفعت هست سر به سر من نزاری چون ممکن یه شب ### کنم باهات باشم .
با عصبانیت بازوم رو از دستش کشیدم بیرون و بهش توپیدم :
_ تو غلط میکنی همچین ###ی به سرت بزنه خودم زنده زنده آتیشت میزنم
با شنیدن این حرف من زد زیر خنده وقتی حسابی خندید خیره به چشمهام شد و گفت :
_ از همین اخلاقت خوشم میاد
_ ببین تو واقعا روانی هستی
بعدش به راهم ادامه دادم چون میدونستم من نمیتونم با همچین آدم زبون نفهمی سر و کله بزنم داخل خونه شدم که دوست دخترش اومد بیرون بهم خیره شد و گفت :
_ کیانوش کجاست ؟
انقدر عصبی بودم که میخواستم بهش بگم قبرستون اما میترسیدم باعث بشم اون احمق تحریک بشه و واقعا یه بلایی سر من بیاره واسه همین گفتم :
_ داخل حیاط
و خودم رفتم سمت اتاق بهنام الان تنها چیزی که میتونست حال من رو خوب کنه بهنام بود
_ پسرم خوشگلم بیدار شده
داشت با چشمهای درشت شده اش بهم نگاه میکرد ، پسرم شبیه پدرش بود
و این باعث شده بود هر وقت به چشمهاش نگاه کنم واسه من رفع دلتنگی بشه
_ بهار خانوم
به سمت پرستار برگشتم و گفتم :
_ جان
_ میشه من امروز برم جایی و بیام کار دارم چند ساعت طول میکشه .
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گذاشت رفت ، صدای بهنام بلند شد میدونستم حوصله اش سررفته بلند شدم رفتم داخل سالن تا هم بهش غذا بدم هم سرگرم بشه .

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.Rezabaharestan.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای رامین بهارستانی به نام دل نگرون لینک دانلود: https://xip.li/eKBoaX

دانلود جدید ترین آهنگ های پاپ , غمگین , شاد و … در سایت نگین موزیک حمایت از سایت ما یادتون نره دوستان

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۸۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا