" /> رمان عشق تعصب پارت 79 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۷۹

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

آهسته خندید :
_ نیاز نیست از دست کیانوش عصبی بشی من خودم بهش گفته بودم باهام تماس بگیره
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد میدونستم نگرانم شده اما دوست نداشتم به آریا بگه همینجوریش آریا خودش کلی مشکل داشت
_ بهار
_ جان
_ حالت خوبه ؟!
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ نه زیاد حالم خوب نیست اما سعی میکنم خوب باشم ، حرفای پرستو هم واقعیت بود من با قبول کردن ازدواج کیانوش خودم خواستم زندگیم انقدر داغون بشه
_ داری اشتباه میکنی کیانوش آدم بدی نیست میتونه از تو و پسرت محافظت کنه ، درست با کاری که انجام داد موافق نیستم اما حالت عادی نداشت
_ میشه بعدا صحبت کنیم آریا ؟
_ باشه مراقب خودت باش اگه فرصت شد میام دیدنت
بعد خداحافظی گوشی رو قطع کردم ، چند دقیقه داخل خونه نشسته بودم اما بشدت کلافه شده بودم نمیتونستم بیشتر از این تحمل کنم بلند شدم رفتم پایین که داشت صدای داد و بیداد میومد چشمهام گرد شد که این صدای پرستو بود
_ پرستو
با شنیدن صدام به سمتم برگشت ، خشمگین به سمتم حمله ور شد و قبل اینکه بفهمم سیلی محکمی تو گوشم زد و داد کشید :
_ ### همش نقشه بود میخواستی با این پسره ازدواج کنی آره ؟!
_ داری اشتباه میکنی مثل همیشه من اصلا همچین نقشه ای نداشتم
عصبی خندید :
_ جدی همچین نقشه ای نداشتی ؟!
_ آره
_ عین سگ داری دروغ میگی من خیلی خوب میشناسمت میدونم تو چ آدمی هستی .
_ باز داری اشتباه میکنی دوست ندارم حالت بد بشه واسه همین سکوت میکنم
عصبی خندید :
_ مثلا میخواستی چ غلطی بکنی ؟!
_ بسه
با دادی که کیانوش زد پرستو با خشم به سمتش برگشت و گفت :
_ چیه قصد داری بخاطر این ### الان تو صدات رو ببری بالا
_ درست صحبت کن تا یه بلایی سرت نیاوردم .

_ مثلا میخوای چ بلایی سرم بیاری ، تو هم حق نداری دیگه با خانواده ما ارتباطی داشته باشی جفتتون به داداشم خیانت کردید خدا جفتتون رو لعنت کنه شما …
_ پرستو
با شنیدن صدای فریاد بابا ساکت شد به سمتش برگشت که بابا به سمتش اومد و گفت :
_ مگه من باهات صحبت نکرده بودم پس واسه چی اومدی اینجا داری بهار رو اذیت میکنی ؟
پرستو با گریه نالید :
_ بابا داداشم زنده اس برمیگرده بیاد داغون میشه بهش خیانت شده …
بابا پرستو رو تو آغوشش کشید
_ هیس آروم باش بلاخره درست میشه گریه نکن الان میریم خونه
بعدش خیره به من شد و آهسته لب زد :
_ میام پیشت
بعدش پرستو رو همراه خودش برد ، پرستو واقعا داغون شده بود احساس سرگیجه بهم دست داد کیانوش فهمید به سمتم اومد کمکم کرد بشینم بعدش با اخم زل زد بهم و گفت :
_ چرا مراقب خودت نیستی ؟!
چشمهام با درد بسته شد
_ انقدر اتفاق های بدی واسم افتاده که اصلا نمیتونم چیزی بگم فقط ترجیح میدم ساکت باشم در برابر مشکلاتی که واسم پیش اومده همین
_ از حرفای پرستو ناراحت شدی ؟
_ نه چون همش واقعیت بود
بحث رو عوض کرد
_ تا این حد داداشش رو دوست داره ؟
_ پرستو دیوونه وار داداشش رو دوست داره خیلی زیاد همیشه بهش وابسته بود وقتی من و بهادر ازدواج کردیم بهنام رو حامله بودم توجهش نسبت بهم زیاد شده بود پرستو هم من و اذیت میکرد چون حسودیش میشد داداشش داشت بهم توجه میکرد اما کم کم داداشش باهاش صحبت کرد متوجه اشتباهش شد بعد اون اتفاق هممون داغون شدیم و حالا من باعث شده بودم دوباره حالش بد بشه بهادر هیچوقت من و نمیبخشه
_ بهادر رو هنوز دوست داری ؟
_ مگه میتونم عشقم رو فراموش کنم من هر شب با خیال بودنش سرم رو روی بالشت میزارم .
پوزخندی زد :
_ شوخی میکنی ؟
_ نه

_ مگه میشه تا این حد عاشقش باشی ؟
_ آره میشه من همیشه دوستش دارم و واسش جون میدم ، بهادر تنها کسی هست که تمام این سال ها عاشقش بودم و هستم به این راحتی هم فراموشش نمیکنم .
پوزخندش عمیق تر شد و گفت :
_ اما حالا زن من هستی و من دوست ندارم به هیچ مرد غریبه ای فکر کنی چه برسه به اینکه بشینی از عشق و عاشقی بهم بگی
با عصبانیت از سر جام بلند شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ هیچکس نمیتونه مانع من بشه من تا وقتی که عمر دارم عاشقش هستم و عاشقش میمونم ، یادت نره که ازدواج ما اجباری هست و من فقط بخاطر پسرم دارم تحمل میکنم چون دوست ندارم بهش صدمه ای برسه بعد اینکه اون جانی ها دستگیر شدند ما طلاق میگیریم .
به سمتم اومد و خش دار پچ زد :
_ و اگه من تو رو طلاق ندم ؟
عصبی خندیدم :
_ مجبور هستی من و طلاق بدی
_ من به هیچ کاری مجبور نیستم و قصد ندارم طلاقت بدم عزیزم
عزیزم رو با تمسخر گفتم ، با خشم نگاهم رو ازش گرفتم و خواستم برم که دستم رو گرفت و من رو به سمتش کشید که پرت شدم داخل بغلش تا خواستم یه فحش درست حسابی بهش بدم ، لبهاش روی لبهام قرار گرفت که باعث شد چشمهام گرد بشه خیلی آهسته و نرم داشت لبهام رو میبوسید وقتی از من فاصله گرفت با صدایی که از شدت عصبانیت به وضوح داشت میلرزید خطاب بهش گفتم :
_ تو چیکار کردی ؟
پوزخندی زد :
_ داشتم زنم رو میبوسیدم .
دستم بالا رفت که دستم رو تو هوا گرفت و با صدای بم شده اش گفت :
_ این خشونت اصلا خوب نیست عزیزم
_ تو حق نداری به من دست بزنی شنیدی ؟ من تا سر حد مرگ ازت متنفر هستم .
با تمسخر داشت بهم نگاه میکرد
_ فکر کردی واسم مهم هست ؟
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ خیلی عوضی هستی امیدوارم یه روزی یه بلایی سرت دربیاد بمیری
_ اوه اوه عزیزم اصلا خوب نیست واسه شوهرت همچین دعایی میکنی .
_ تو شوهر من نیستی تو فقط یه م###گر هستی .

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.ahmadsaeedi.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید احمد سعیدی لینک دانلود:https://xip.li/5KSLhb

اطلاع از زمان پارت گذاری های تمامی رمان های آنلاین سایت از اینجا

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۷۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا