" /> رمان عشق تعصب پارت 77 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۷۷

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ دوست ندارم بترسی اما اینایی که دنبال بهنام هستند بیش از حد خطرناک هستند اونقدر که تو نمیتونی تصور کنی و یا حتی درک کنی
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم ، میتونستم بفهمم چی داره میگه واسه خودش
_ ممنون که حواست هست کیانوش شاید اگه نبودی الان خیلی وقت پیش …
ساکت شدم بغض نذاشت ادامه بدم ، کیانوش اومد سمتم بهنام رو از من گرفت و گفت :
_ گریه نکن حل میشه بلاخره پلیس خیلی وقت هست دنبال این باند خطرناک هست
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم حق داشت پلیس دنبالشون بود اما چند سال نتونسته بود دستگیرشون کنه پس مشخص بود حسابی خطرناک هستند
_ کیانوش
_ جان
_ میشه به آریا بگی امروز بیاد ؟!
_ آره
بهنام رو از بغلش گرفتم و بردمش داخل اتاق بعد کمی بازی کردن بهش شیر دادم که بلاخره خوابش برد و خیال من راحت شد .
رفتم کنار پنجره ایستادم حسابی ذهنم مشغول شده بود ، نمیدونم چقدر گذشته بود که با دیدن آریا از اتاق خارج شدم و به سمت پایین رفتم که همزمان با من رسید خیره بهم شد و گفت :
_ حالت خوبه ؟!
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره ممنون
_ چیشده حسابی نگرانت شدم کیانوش بهم گفت بیام
_ بیا بشین
سرش رو تکون داد اومد نشست منم روبروش نشستم که خیره بهم شد و گفت :
_ خوب
_ امروز باز یه جاسوس پیدا شد که کیانوش فهمید همه رو اخراج کرد
_ میدونم گفت بهم
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ کیانوش من میترسم خیلی زیاد
ابرویی بالا انداخت :
_ واسه چی میترسی ؟!
_ میترسم بلایی سر پسر من بیاد
_ تا وقتی کیانوش کنارت هست نیاز نیست بترسی اون مثل چشمهاش مراقب شما هست خیلی مهارت داره و باهوش هست تو نباید به این زودی انقدر ناراحت بشی .
سرم رو پایین انداختم و گفتم :
_ من فقط ترسیدم آریا چون تنها کسی که واسم مونده پسرم هست اگه نتونم مراقبش باشم بهادر …

_ به من نگاه کن ببینم بهار
به چشمهاش زل زدم که با آرامش گفت :
_ من به کیانوش کاملا اعتماد دارم میدونم که میتونه مراقب تو و پسرت باشه واسه همین شما رو بهش سپردم پس نگران نباش .
_ باشه
بعد گذشت چند دقیقه آریا بلند شد رفت …
* * *
من و کیانوش زن و شوهر شده بودیم اما فقط تو شناسنامه چون من هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم حتی ازش میترسیدم من تنها کسی رو که دوست داشتم یه نفر بود اون هم کسی نبود جز بهادر و میدونستم یه روزی برمیگرده نمیتونستم باور کنم فوت شده .
تنها نشسته بودم که صدای آشنای مامان گیسو اومد :
_ خیلی بهت خوش میگذره
سرم رو بلند کردم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ اومدید من و اذیت کنید ؟!
پوزخندی زد :
_ اصلا ارزش نداری که بخوام اذیتت کنم فقط یکی هستی که پسرم یه زمانی باهاش ازدواج کرد .
بلند شدم و خدمتکار رو صدا زدم بهنام رو بیاره زیاد طول نکشید که بهنام رو آورد مامان گیسو باهاش مشغول شد ، عجیب بود اما دست از اذیت کردن من برداشته بود با اومدن کیانوش خیلی گرم با هم مشغول صحبت شدند که باعث شد متعجب بشم بعد اینکه بهنام خوابش برد بهنام رو بردم داخل اتاقش برگشتم پایین اما خبری از مامان گیسو نبود .
_ مامان گیسو رفت ؟!
_ آره
نشستم که پرسید :
_ دوباره دعواتون شد ؟
_ نه ، فقط یه تیکه انداخت بعدش مشغول شد با بهنام و همینم عجیب بود
_ چرا ؟!
_ چون مامان گیسو عادت داشت با من دعوا کنه .
خندید :
_ تو الان ناراحت هستی باهات دعوا نداشته ؟
_ نه
_ بشین کارت دارم
_ باشه
نشستم که اومد خودش هم روبروم نشست و گفت ؛
_ واسه یه مدت کوتاه مهمون داریم .

ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چرا داری به من میگی ؟
دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ سوگی دوست منه داره میاد یه مدت پیش من باشه واسه همین دوست دارم باهاش برخورد خوبی داشته باشی دوست ندارم بهش بی احترامی بشه .
اخمام رو تو هم کشیدم ؛
_ مگه من دیوونه هستم باهاش برخورد بدی داشته باشم ؟
_ نه
_ پس چرا داری همچین چیزی میگی ؟
نفس عمیقی کشید
_ چون سوگی …
_ سوگی عاشقت هست لابد آره ؟
چند ثانیه متعجب بهم خیره شد بعدش سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد .
پوزخندی کنج لبهام نشست و در جوابش گفتم :
_ من اگه عاشقت بودم شاید با این سوگی خانوم دعوا میکردم اما واسم مهم نیست چون من عاشقت نیستم و این ازدواج از سر اجبار بود .
بعدش بلند شدم ، داشتم از کنارش رد میشدم که دست من رو کشید پرت شدم داخل بغلش خیره به چشمهام شد و خش دار پچ زد :
_ واقعا عاشق من نیستی ؟
با صدایی که بشدت لرزون شده بود گفتم :
_ آره
_ پس چرا صدات داره میلرزه ؟
چون تا حالا به هیچکس انقدر نزدیک نشده بودم ، بعدش هیچکس جز بهادر نمیتونست تو قلب من جا داشته باشه .
_ بهادر
اخماش رو تو هم کشید من رو پرت کرد که افتادم روی زمین و آخ پر از درد من بلند شد خودش هم بدون توجه به من گذاشت رفت احمق فقط میخواست یه بلایی سر من بیاره تا قلبش خنک بشه کاش میتونستم یه بلایی سرش بیارم تا حالش جا بیاد
_ بهار
با شنیدن صدای دوباره اش سرم و بلند کردم با اخم بهش زل زدم ؛
_ اینبار میخوای چه بلایی سر من بیاری ؟!
خندید :
_ من که باهات کاری نداشتم
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم ؛
_ آره جون عمت

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.ricadonewsong.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید ریکادو : https://xip.li/RRIXCl

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۷۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا