" /> رمان عشق تعصب پارت 76 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۷۶

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ مگه من چیکار کردم انقدر از دستم عصبانی هستی ؟ دارم واسه نجات جون پسرت تلاش میکنم .
نفس عمیقی ‌کشیدم ، زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ اگه دارم تحملت میکنم فقط یه دلیل دارم اون هم پسرم هست اگه پسرم نبود یه ثانیه هم وجود تو رو تحمل نمیکردم بعد اون همه بلایی که سر ما آوردی خیلی چندش هستی اصلا نمیتونم حتی بهت نگاه کنم چندشم میشه ازت میفهمی ؟
با شنیدن حرفای من برعکس تصورم به جای اینکه عصبانی بشه لبخندی روی لبهاش نشست به سمتم اومد دستم رو گرفت و بوسید با صدایی خش دار شده گفت :
_ خیلی دلبر هستی
دود داشت از سرم خارج میشد چقدر کثیف بود کاش میشد یه بلایی سرش بیارم .
_ من به اندازه تو کثیف نیستم
پوزخندی زد :
_ خفه شو
_ من چرا باید خفه بشم ؟ کسی که باید خفه بشه تو هستی
بعدش از کنارش رد شدم چند قدم بیشتر برنداشته بودم که دستم از پشت کشیده شد وحشت زده بهش داشتم نگاه میکردم که لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ چرا انقدر ترسیدی ؟!
داشتم نفس نفس میزدم من اصلا نترسیده بودم داشت چرت و پرت میگفت
_ من اصلا نترسیدم داری چرت و پرت میگی !.
با شنیدن این حرف من شروع کرد به بلند بلند خندیدن وقتی حسابی خندید ، دستی به چشمهاش کشید و با صدایی خش دار شده پچ زد :
_ وقتی انقدر میترسی نباید بلبل زبونی کنی
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم دوست داشتم باهاش بد صحبت کنم اما متاسفانه من جرئت همچین کاری رو نداشتم پس سکوت رو ترجیح داده بودم درست مثل همیشه !.
وقتی دید ساکت شدم دستش رو برداشت گذاشت رفت ، قطره اشکی که روی گونم چکید رو با حرص پس زدم من نباید در مقابل این ###باز کم بیارم باید مثل همیشه قوی باشم با فکر کردن به این موضوع لبخندی روی لبهام نشست خیلی فکر خوبی بود .
_ خانوم
با شنیدن صدای خدمتکار از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ بله
ترسیده نگاهی به دور اطرافش انداخت که باعث شد متعجب بشم بعدش خیلی آهسته گفت :
_ از من نشنیده بگیرید اما پسرتون دست این خانوم که هست خیلی مشکوک هست
چشمهام گرد شد :
_ چی ؟!

_ خانوم خواهش میکنم اسمی از من نگید اما همش دوست داره با پسر شما بره بیرون چون مشکوک بود چند بار مانعش شدم فکر کردم مورد اعتماد شما هست که آوردیدش اما نیست مراقب پسرتون باشید .
با شنیدن حرفاش ترسیده به سمت اتاق بالا دویدم پسرم آروم خوابیده بود که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و صداش زدم :
_ مارال
با شنیدن صدام خیره بهم شد و گفت :
_ بله خانوم
_ تو اخراج هستی
چشمهاش گرد شد :
_ چی !؟
_ بیرون
وقتی از اتاق خارج شدیم به سمت پایین رفتیم با التماس بهم خیره شد :
_ خواهش میکنم من و از نون خوردن نندازید
نیشخندی تحویلش دادم :
_ تو حق نداری دیگه اینجا باشی من دوست ندارم پسرم پرستار داشته باشه
_ چخبره ؟!
با شنیدن صدای کیانوش به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ دوست ندارم پسرم پرستار داشته باشه بگو مارال بره
کیانوش نگاهش رو به مارال دوخت و گفت :
_ میتونی بری
_ اما آقا من به این کار نیاز دارم خودتون ک میدونید …
کیانوش نفس عمیقی کشید :
_ باهات حساب میشه
غمگین سرش رو تکون داد :
_ ممنون آقا
بعد رفتن مارال کیانوش به سمتم اومد
_ بیا ببینم
دنبالش راه افتادم داخل اتاق شدیم ک گفت :
_ چیشده ؟
_ دوست ندارم دیگه مارال مراقب پسرم باشه ؟!
_ چرا ؟
حرفای خدمتکار رو واسش توضیح دادم ک زیر لب لعنتی گفت
_ چیشده ؟!
_ خودش هست
_ یعنی چی ؟
_ جاسوس این خونه ، مارال پلیس بود
_ شوخی میکنی ؟
_ نه

وحشت زده بهش خیره شدم و گفتم :
_ پس اخراجش کن من میترسم
_ اول آروم باش من حلش میکنم اجازه نمیدم اون دختر به بهنام نزدیک بشه حسابش رو میرسم .
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم واقعیتش این بود من نمیتونستم آروم باشم قلبم داشت از شدت ترس تند تند میزد
سریع به سمت اتاق پسرم رفتم و بغلش کردم که صدای کیانوش اومد از پایین داشت صدام میزد :
_ بهار
به سمت پایین رفتم
_ بله
_ تموم خدمتکار ها امروز اخراج میشن یه سری خدمتکار جدید میارم .
_ باشه
همون خدمتکار که واسم خبر آورده بود و مشخص بود که جاسوس هست به سمتم اومد و گفت :
_ نمیشه من بمونم به این کار نیاز دارم میتونم مراقب پسر شما باشم .
_ نه
کیانوش بود که جوابش رو داده بود به سمتش برگشت و خیره چشمهاش شد میتونستم ببینم چقدر این خدمتکار موزی عصبی شده اما حقش بود من نمیتونستم بهش رو بدم ، نفس عمیقی کشیدم که صدای کیانوش بلند شد :
_ برید
با شنیدن این حرفش همه رفتند که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم چقدر خوب شده بود به حساب همه داشت میرسید .
وقتی سالن خالی شد به سمتم برگشت و گفت :
_ چند تا خدمتکار خوب و مورد اعتماد پلیس میان پس دیگه نیاز نیست نگران باشی .
_ ممنون
نگاه خاصی بهم انداخت
_ خواهش میکنم
بعدش خواست بره که صداش زدم :
_ کیانوش
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟!
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ این کسایی که قصد دارند پسر من رو بکشن ؟
_ خوب
_ خیلی خطرناک هستند !؟

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.com.ahmadsolo.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ سلطان قلبم۲ از احمد سولو : https://xip.li/2jxI7N

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۷۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا