" /> رمان عشق تعصب پارت 75 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۷۵

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

وقتی آریا و طرلان رفتند بیشتر ناراحت شدم ، احساس خیلی بدی داشتم داشتم با کسی که بهم ### کرده بود زندگی میکردم مگه میشد احساس خوبی داشت ، چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم که صدای کیانوش بلند شد :
_ فردا واسه عقد وقت گرفتیم
خیره به چشمهاش شدم و گفتم ؛
_ برو به جهنم
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ درست صحبت کن دوست نداری که یه بلایی سرت بیارم هان ؟!
با شنیدن این حرفش ساکت شدم من بشدت از مردی که روبروم بود میترسیدم ، میترسیدم دوباره قصد داشته باشه بهم ### کنه ، با دیدن چشمهای ترسیده من دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ آروم باش
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ خواهش میکنم من و اذیت نکن
نفس عمیقی کشید
_ من قصد ندارم اذیتت کنم
_ داری دروغ میگی !.
بلند شد و گفت :
_ میدونم بهم اعتماد نداری اما من اون شب مست بودم وگرنه هیچوقت همچین کاری نمیکردم .
با گریه پرسیدم :
_ پس چرا میخوای باهام ازدواج کنی ؟!
_ چون مجبور هستم !.
_ نیستی
_ من پای کاری که انجام دادم هستم بعدش باید از پسرت مراقبت کنم .
_ بهادر برگرده فکر میکنه بهش خیانت کردم من …
_ بهادر زنده نیست
با خشم از سر جام بلند شدم دستم رو به نشونه ی تهدید جلوش تکون دادم و داد زدم :
_ بهادر زنده هست دیر یا زود میاد مطمئن باش تو حق نداری درموردش بد صحبت کنی شنیدی ؟!
_ نه
_ یه روزی با دستای خودم میکشمت مطمئن باش
_ هیچ کاری نمیتونی بکنی
_ حالا میبینی !.

داشت من و ناامید میکرد همیشه مقصودش این بود بهم بگه بهادر زنده نیست اما من اصلا نمیتونستم بفهمم چرا داشت همچین چیزی میگفت ، چون همش داشت باعث میشد من عذاب بکشم با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ کیانوش
خیره بهم شد و گفت :
_ بله
_ من هیچوقت تو رو نمیبخشم مطمئن باش یه روزی تقاص پس میدی چون باعث شدی همچین بلایی سر من بیاد ، مطمئن باش شوهرم برمیگرده اونوقت خودش حسابت رو میرسه
پوزخندی زد :
_ وقتی اسمت رفت تو شناسنامه من حق نداری اسمش رو به زبون بیاری شنیدی ؟!
با شنیدن این حرفش دود داشت از سرم خارج میشد چجوری جرئت میکرد همچین چیزی به زبون بیاره کاش میتونستم یه بلایی سرش بیارم ، چند تا نفس عمیق کشیدم وقتی آروم شدم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم !.
خیره به چشمهام شد و گفت :
_ بگو میشنوم
_ این عقد یه عقد صوری هست مطمئن باش بعد اینکه کسایی که باعث شدند شوهر من گم بشه و پسرم رو تهدید کردند پیدا شدند ازت طلاق میگیرم شنیدی ؟!
_ نه
بعدش گذاشت رفت با شنیدن حرفاش دود داشت از سرم خارج میشد این بشر بیش از حد داشت روی مخ من راه میرفت و من مثل همیشه باید ساکت میشدم در برابر حرفاش این اصلا درست نبود .
* * * *
بابا روبروم نشست و گفت :
_ بهار
_ جان
_ کیانوش گفت قصد داری باهاش ازدواج کنی آره ؟!
بغض کرده جواب دادم :
_ آره
_ ناراحت نباش منم از دستت ناراحت نیستم تو حق زندگی داری نمیتونی همیشه مجرد باشی من همیشه پشتت هستم ، واسه فردا عقد میکنید درسته ؟!
_ آره
_ منم میام تنهات نمیزارم
با شنیدن حرفای بابا بیشتر ناراحت میشدم چون من به هیچ عنوان دوست نداشتم بابام رو از دست بدم واسه همین خیلی ناراحت میشدم با حرفایی که داشت میگفت

من هیچ علاقه ای نسبت به کیانوش نداشتم اما مجبور بودم باهاش ازدواج کنم چون بهم ### کرده بود باعث شده من مجبور بشم باهاش ازدواج کنم پس باید تحمل میکردم ، چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم ، بعد رفتن بابا بیشتر احساس عذاب وجدان میکردم داخل سالن نشسته بودم که صدای فریاد آشنای مامان گیسو اومد :
_ بهار
با شنیدن صدای فریادش روح از تن من خارج شد پس به گوشش رسیده بود واسه همین داشت داد و فریاد میکرد خیره بهش شدم و ترسیده گفتم :
_ بله
_ میخوای ازدواج کنی آره ؟!
ساکت داشتم بهش نگاه میکردم که عصبی خندید :
_ پس مثل همیشه داشتی از خودت ادا درمیاوردی ، برو نوه ی من و بیار بهت اجازه نمیدم پسرم زیر دست ناپدری باشه شنیدی ؟!
زبونم بند اومده بود اصلا نمیدونستم چی باید بهش بگم صدای کیانوش اومد :
_ زن عمو
مامان گیسو به سمتش برگشت و سرد گفت :
_ چیه
_ این همه داد و بیداد واسه چیه ؟!
مامان چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ من دوست ندارم نوه من زیر دست ناپدری باشه واسه همین نوه ی خودم رو میبرم
_ اما شما نمیتونید !.
مامان گیسو با خشم غرید :
_ چی ؟!
کیانوش خونسرد جوابش رو داد :
_ درسته شما نمیتونید بهنام رو ببرید چون حضانتش دست شما نیست دست بهار هست
مامان گیسو خشکش زده بود ، منم خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم ، مامان گیسو به خودش اومد و گفت ؛
_ حضانت بهنام با شوهر من هست تو چی داری میگی !؟
کیانوش لبخندی زد :
_ درسته اما عمو حضانتش رو داد به مادرش
شکه شده گفت :
_ داری دروغ میگی !.
_ میتونی از عمو بپرسی
مامان گیسو نگاه تهدید آمیزی بهم انداخت و گذاشت رفت که همونجا نشستم ، نفسم رو لرزون بیرون فرستادم که صدای کیانوش بلند شد :
_ خوبی ؟!
عصبی خیره به چشمهاش شدم و توپیدم :
_ به لطف تو خیلی زیاد حالم خوبه .

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.Aliabdolkmaleki.Eteraf.mp3

علی عبدالمالکی بعد از مدتها ترکوند

لینک دانلود کامل آهنگ اعتراف علی عبدالمالکی: https://xip.li/sTQ8pZ

توجه:دانلود آهنگ از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد یعنی اگر فایلی دانلود کنید که ۴ مگ حجمش باشه از حجم اینترنتتون ۲ مگ کم مکینه امتحان کنید

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۷۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا