" /> رمان عشق تعصب پارت 71 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۷۱

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم :
_ نیاز نیست به خودت فشار بیاری ما هیچ تقصیری نداریم کسایی که باید شرم میکردند هیچ شرمی نداشتند بعدش ما به زودی میفهمیم واسه چی همچین کارایی کردند و چه کسی داره تهدید میکنه .
چشمهاش برق بدی زد :
_ میرم حساب اون کثافط رو برسم من …
دستش رو گرفتم و صداش زدم :
_ پرستو
ایستاد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ جان
_ چرا داری همچین کاری میکنی من که بهت گفتم هیچکس نباید خبر دار بشه تو میخوای همه بفهمن ؟!
با شنیدن این حرف من ایستاد شرمنده خیره به چشمهام شد
_ ببخشید
_ واسه چی معذرت خواهی میکنی من فقط میخوام بفهمی شرایط چقدر بد هست فقط بهت گفتم چون دوست نداشتم فکر کنی مشکلی دارم یا به شما اعتماد ندارم اما نباید ریسک کنیم درک میکنی .
به سمتم اومد من رو محکم به آغوش کشید و با صدایی گرفته شده گفت :
_ واسه یه لحظه کنترلم رو از دست دادم میدونی که بهنام چقدر واسه من عزیز هست !.
ازش جدا شدم دستام رو دو طرفش گذاشتم و گفتم :
_ من خیلی خوب میدونم بهنام واسه تو چقدر عزیز هست اما همیشه یادت باشه ما باید با شرایطی ک هست درست پیش بریم فکر کنیم .
_ درسته !.
لبخندی بهش زدم :
_ بریم پایین مامان نگران میشه .
سری به نشونه ی تائید تکون داد جفتمون از اتاق خارج شدیم رفتم پایین که صدای مامان بلند شد :
_ میخواستی دختر من و بر علیه من پر کنی آره ؟!
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ چی باعث شده همچین فکری بکنید ؟!
چشم غره ای به سمت من رفت
_ همه چیز واضح هست کور که نیستم دارم میبینم
با شنیدن این حرفش نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم اصلا نمیتونستم درکش کنم چرا داشت همچین رفتاری از خودش نشون میداد .

_ من هیچوقت همچین کاری نکردم و اصلا قصد ندارم باعث دشمن شدن شما و دخترتون بشم نمیدونم چی باعث شده به خودتون اجازه بدید همچین فکری درباره من بکنید این همه سال با هم زندگی کردیم من همچین آدمی بودم واسه شما !؟
با شنیدن این حرف من ساکت شد چند دقیقه ساکت خیره خیره داشت به من نگاه میکرد بعدش با صدایی که خش دار شده بود گفت :
_ پس چرا دوست نداری بهنام بیاد پیش ما هان ؟!
اینبار پرستو جواب داد :
_ مامان منم رفتم پیش بهار همین و ازش پرسیدم بهم مدارک بیمارستان بهنام رو نشون داد باید یه مدت تو خونه باشه خواهش میکنم مشکل ساز نباشید
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشید و جواب داد :
_ باشه پس دیگه چیزی نیست وقتی حالش بهتر شد خبر بده میایم میبریمش
_ باشه
_ مواظبش باش بخاطر بی دقت بودن تو هست که نوه من حالش بد شده .
قبل رفتن پرستو خیره بهم شد و گفت :
_ مامان و ببخش نمیدونه چیشده یخورده ناراحت شده به دل نگیر از حرفاش .
سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم و گفتم :
_ باشه
بعد رفتنشون بهنام از بس وول خورده بود خسته شده بود زیاد طول نکشید که خوابش برد گذاشتمش داخل تختش از اتاق خارج شدم به سمت پایین رفتم که صدای آریا و کیانوش داشت میومد همین که رسیدم پایین کیانوش به سمتم اومد و گفت :
_ حالت خوبه ؟!
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره
_ زن عمو و پرستو رفتند ؟!
_ آره اما مامان حسابی از دست من شکار بود
اینبار آریا پرسید :
_ چرا ؟!
_ قصد داشتند بهنام رو با خودشون ببرند
_ خوب بعدش چیشد ؟!
_ منم بهشون گفتم نمیشه چون بهنام حالش زیاد خوب نیست اونم از دست من عصبی شد هر چی از دهنش در اومد گفت بعدش گفت بیشتر مراقب نوه من باش ، نمیدونم مامان چرا انقدر عوض شده
_ بیخیال باش بهش فکر نکن
_ سعی خودم رو میکنم همینطور که میگی باشه !.

نیمه شب شده بود اصلا خواب به چشمهام نمیومد بلند شدم رفتم پایین داخل آشپزخونه آب خوردم خواستم برم طبقه بالا که صدای باز شدن در خونه اومد نگاهم به کیانوش افتاد با قدم های لرزون داشت به سمتم میومد مشخص بود مست شده اخمام رو حسابی تو هم کشیدم به سمتش رفتم و گفتم :
_ خوبی ؟!
با شنیدن این حرف من خیره به چشمهام شد ، چشمهاش شده بود کاسه خون کشیده گفت :
_ خیلی خوشگل شدی
با شنیدن این حرفش واسه یه لحظه جا خوردم اما بعدش یادم اومد مست شده خیره بهش شدم و جواب دادم :
_ تو مست هستی
بعدش خواستم برم که بازوم رو گرفت به سمتش برگشتم و گفتم :
_ داری چیکار میکنی بازوم رو ول کن
_ امشب خیلی خوشگل شدی میخوام امشب واسم ناز کنی میخوام ببرمت فضا خوشگلم
با صدایی که از شدت خشم داشت میلرزید خطاب بهش گفتم :
_ تو مستی برو کنار تا یه بلایی سرت نیاوردم
من رو به سمت خودش کشید ، دستش رو دور کمرم حلقه کرد و با صدایی خش دار شده گفت :
_ جووون ناراحت شدی عزیزم
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و جوابش رو دادم :
_ عزیزم میشه دستت رو برداری
میخواستم با این روش دستش رو برداره تا فرار کنم اما یهو من و روی دستاش بلند کرد که باعث شد جیغ خفیفی بکشم دیگه داشت گریه ام میگرفت هر چی تقلا کردم فایده نداشت من و برد داخل اتاقش در رو پشت سرش قفل کرد حالا داشتم گریه میکردم با التماس نالیدم :
_ خواهش میکنم کاری بهم نداشته باش کیانوش تو مست هستی حالیت نیست به خودت بیای پشیمون میشی برو کنار
_ میخوام امشب جوری بکنمت تا حامله بشی
از روی تخت بلند شدم که دوباره من و پرت کرد خودش خیمه زد روم خیلی خشن لبهاش روی لبهام قرار گرفت و شروع کرد به بوسیدن تقلا کردن هیچ فایده ای نداشت کیانوش کور و کر شده بود داشت کار خودش رو انجام میداد ….

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

برای دانلود کامل آین اهنگ از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ مرداد به نام من این نبودم

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۷۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا