" /> رمان عشق تعصب پارت 68 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۶۸

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

چند روز گذشته بود حالم بهتر شده حسابی با بهنام سرگرم بودم با شنیدن سر و صدایی از اتاق خارج شدم یه دختر جوون همراه کیانوش بودند داشتند دعوا میکردند یه گوشه ایستادم داشتم تماشا میکردم ، دختره با عصبانیت به کیانوش خیره شد و گفت :
_ این بچه که داخل شکم منه مال تو هم هست میفهمی چرا باید سقط کنم ؟
با شنیدن این حرف انگار واسه یه لحظه جلوی چشمهام تار شد نمیدونم چرا اما احساس بدی بهم دست داد ، یه چیزی داشت روی قلبم سنگینی میکرد ، کیانوش با عصبانیت داد زد :
_ من هیچوقت باهات همخواب نشدم پس چجوری حامله شدی هان ؟
با شنیدن این حرف کیانوش اشکاش روی صورتش جاری شدند
_ پس اون شب …
کیانوش وسط حرفش پرید :
_ اون شب من قشنگ یادم هست اصلا رابطه نداشتیم عین سگ داری دروغ میگی ، از هر خری حامله شدی برو پیش خودش جلوی چشم من نباش
با شنیدن این حرف کیانوش خیره به چشمهاش شد و گفت :
_ پشیمون میشی !.
کیانوش نیشخندی بهش زد :
_ من هیچوقت قرار نیست پشیمون بشم اما شک نداشته باش تو واقعا پشیمون میشی !.
_ چرا داری همچین چیزی میگی ؟
_ چون من یه چیزی میدونم که دارم میگم حالا گمشو زود باش
دختره خواست بره نگاهش به من افتاد به سمتم اومد و خطاب به کیانوش گفت :
_ پس کیس جدید پیدا کردی آره
_ خفه شو
دختره خیره به چشمهام شد و با تنفر گفت :
_ اصلا اخر و عاقبت نداره اینجا هیچکس دوستت نداره فهمیدی ؟
به سختی لب باز کردم ؛
_ چی داری میگی ؟
_ دارم میگم کیانوش کارش همینه اصلا عاشقت نیست دوستت نداره فقط یه مدت دستمالیت میکنه بعدش …
بی اختیار دستم بالا رفت و روی گونش فرود اومد ، با چشمهای گشاد شده داشت به من نگاه میکرد …

با صدایی که از شدت عصبانیت داشت میلرزید گفتم :
_ درست حرف بزن فکر کردی منم مثل خودت یه ### هستم که دنبال عشق و حال هستم آره ؟ من و با خودت یکی ندون هر مشکلی با دوست پسرت داری حلش کن من هیچ ارتباطی با کیانوش ندارم گمشو بیرون
نیشخندی زد :
_ منتظرم باش خوشگل خانوم عوض این سیلی رو سرت درمیارم .
بعدش گذاشت رفت ، کیانوش به سمت من اومد و پرسید :
_ بهار خوبی ؟
با اخم بهش خیره شدم
_ اون دختره کی بود هان ؟!
با شنیدن این حرف من دستی داخل موهاش کشید و جوابم رو داد :
_ یکی از دختر هایی که دوست داره بچه ای که از من نیست رو بندازه گردنم تا عقدش کنم
با تردید پرسیدم ؛
_ باهاش رابطه داشتی ؟
_ نه
_ پس اگه دوباره واست مزاحمت ایجاد کرد ازش شکایت کن همین .
_ قصد همین کار رو دارم .
رفتم نشستم دستی به صورتم کشیدم و با حرص گفتم :
_ دختره وحشی و بد دهن هر چی از دهنش در اومد بهم گفت نمیدونم چجوری باهاش سر میکردی
با شنیدن این حرف من خندید
_ اون همیشه عادت داشت اینجوری باشه منم به رفتارش عادت کرده بودم اما فکر نمیکردم تا این حد بخواد پیش بره زیاد حرص نخور
بعدش اومد کنارم نشست به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و پرسیدم :
_ تا حالا عاشق شدی ؟
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد ، چشمهاش برق خاصی زد
_ آره
با شنیدن این حرفش قلبم لرزید ، انگار کسی چنگ زده به قلبم با صدایی که داشت میلرزید گفتم ؛
_ عاشق کی ؟
_ عاشق بودیم اما یه ماجرا هایی پیش اومد از هم جدا موندیم اما من دوباره پیداش میکنم از دستش نمیدم چون بیشتر از خودم دوستش دارم .

دموی آهنگ زیبا و شاد و جدید راغب در صورت پسندیدن برای دانلود از طریق لینک زیر اقدام کنید

http://novelland.ir/neginmusic.com/123.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای راغب به نام شالت

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۶۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا