" /> رمان عشق تعصب پارت 67 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۶۷

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ خودت هم قبول داری بهادر زنده هست اما نمیدونم چرا همش سعی میکنی من و اذیت کنی .
بعدش بلند شدم رفتم داخل حیاط ایستادم ، نفس عمیقی کشیدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم هنوز دوستش داشتم و با فکر کردن بهش طپش قلبم بیشتر میشد ، اصلا مگه میتونستم کسی که شوهرم بود و عاشقش بودم رو فراموش کنم
_ بهار
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم با اخمای درهم بهش خیره شدم و سرد جواب دادم :
_ بله
_ دوست نداشتم ناراحتت کنم
_ اما ناراحتم میکنی !
_ دوست ندارم امیدوار بشی یهو ناامید بشی بهادر اگه زنده بود تا حالا میفهمیدیم ، اون جنازه سوخته داخل ماشین هم مال بهادر بود
به سمتش برگشتم و با عصبانیت گفتم :
_ اون جنازه نمیتونه مال بهادر باشه
بعدش خواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت و گفت :
_ میدونم دوستش داشتی واسه همین نمیتونی واقعیت رو قبول کنی اما همش واقعیت هست پس سعی کن بیشتر مراقب پسرت باشی .
_ من مراقب پسرم هستم اما میدونم که بهادر یه روز برمیگرده پیشمون .
بعدش دستم رو از دستش کشیدم بیرون و داخل شدم ، بابا مشغول بازی با بهنام بود ، نفس عمیقی کشیدم تا آروم بشم بعدش رفتم پیشش نشستم با دیدن من سرش رو بلند کرد و پرسید :
_ خوبی ؟
_ آره
_ از دست کیانوش ناراحت نباش دوست نداره ضربه بخوری واسه همین بهت امید نمیده .
_ مهم نیست
_ بهار
_ جان
_ از دست منم عصبانی هستی ؟!
_ نه
_ پس چرا انقدر اخمات تو هم فرو رفته
با شنیدن این حرف بابا اخمام باز شد ، لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ ببخشید بابا من وقتی عصبی میشم این شکلی میشم ، کیانوش یکبار هم که شده نمیگه بهادر زنده هست همش میگه امید نداشته باش آدم با امید هاش هست که زنده هست اگه امید نداشته باشم نمیتونم زندگی کنم .

چند روز گذشته بود حالم بهتر شده حسابی با بهنام سرگرم بودم با شنیدن سر و صدایی از اتاق خارج شدم یه دختر جوون همراه کیانوش بودند داشتند دعوا میکردند یه گوشه ایستادم داشتم تماشا میکردم ، دختره با عصبانیت به کیانوش خیره شد و گفت :
_ این بچه که داخل شکم منه مال تو هم هست میفهمی چرا باید سقط کنم ؟
با شنیدن این حرف انگار واسه یه لحظه جلوی چشمهام تار شد نمیدونم چرا اما احساس بدی بهم دست داد ، یه چیزی داشت روی قلبم سنگینی میکرد ، کیانوش با عصبانیت داد زد :
_ من هیچوقت باهات همخواب نشدم پس چجوری حامله شدی هان ؟
با شنیدن این حرف کیانوش اشکاش روی صورتش جاری شدند
_ پس اون شب …
کیانوش وسط حرفش پرید :
_ اون شب من قشنگ یادم هست اصلا رابطه نداشتیم عین سگ داری دروغ میگی ، از هر خری حامله شدی برو پیش خودش جلوی چشم من نباش
با شنیدن این حرف کیانوش خیره به چشمهاش شد و گفت :
_ پشیمون میشی !.
کیانوش نیشخندی بهش زد :
_ من هیچوقت قرار نیست پشیمون بشم اما شک نداشته باش تو واقعا پشیمون میشی !.
_ چرا داری همچین چیزی میگی ؟
_ چون من یه چیزی میدونم که دارم میگم حالا گمشو زود باش
دختره خواست بره نگاهش به من افتاد به سمتم اومد و خطاب به کیانوش گفت :
_ پس کیس جدید پیدا کردی آره
_ خفه شو
دختره خیره به چشمهام شد و با تنفر گفت :
_ اصلا اخر و عاقبت نداره اینجا هیچکس دوستت نداره فهمیدی ؟
به سختی لب باز کردم ؛
_ چی داری میگی ؟
_ دارم میگم کیانوش کارش همینه اصلا عاشقت نیست دوستت نداره فقط یه مدت دستمالیت میکنه بعدش …
بی اختیار دستم بالا رفت و روی گونش فرود اومد ، با چشمهای گشاد شده داشت به من نگاه میکرد …

دانلود فول آهنگ آرون افشار

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۶۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا