" /> رمان عشق تعصب پارت 66 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۶۶

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ به نگهبان ها بسپار بهشون اجازه ورود ندن به هیچ عنوان حتی به گیسو باید یاد بگیره نباید هر جایی خودش خواست بره اون خواهر عفریته اش هم دنبالش بره
با شنیدن این حرفش غمگین بهش خیره شدم و گفتم :
_ مامان هیچ گناهی نداره
عصبی خندید
_ درسته مامانت هیچ گناهی نداره اما باید درس عبرت بگیره
هنوز نگاه آخر مامان جلوی چشمهام بود که داشت با پشیمونی بهم نگاه میکرد چجوری میتونستم نسبت بهش کینه داشته باشم چشمهام رو محکم روی هم فشاب دادم کاش میشد یه سری کار ها رو انجام داد شاید اینجوری خیلی بهتر میشد
_ بهار
_ بله
_ پاشو برو بهنام رو بیار عمو دلش تنگ شده .
_ باشه
بلند شدم به سمت اتاق برم هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای عمو اومد :
_ هنوز دارند دنبال بهار و بهنام میگردن ؟!
صدای عصبی کیانوش بلند شد :
_ هنوز دست برنداشتن باز میخوان انتقام بگیرن اینبار میخوان به بهار و بهنام آسیب برسونند اما من بهشون همچین اجازه ای نمیدم .
دستم رو روی قلبم گذاشتم باورم نمیشد اونا قصد داشتند به من آسیب بزنند اصلا مگه من چیکارشون کرده بودم که میخواستند بلایی سر من و پسرم بیارند .
_ بهار
با شنیدن صدای بابا به سمتشون برگشتم اشک تو چشمهام جمع شده بود
بابا بلند شد به سمتم اومد و گفت :
_ بهار نیاز نیست نگران باشی ما مراقبت هستیم .
_ مگه میشه نگران نباشم بابا من خیلی میترسم
_ نیاز به ترس نیست مطمئن باش همه چیز درست میشه ، درست مثل روز اولش بعدش اون کسایی که دشمن ما هستند خیلی زود دستگیر میشند .
_ همونا باعث قتل بهادر شدند .
بعدش به هق هق افتادم ، بابا من رو بغل کرد دستش رو پشتم کشید و گفت :
_ آروم باش بهار
_ نمیتونم بابا انگار همین دیروز بود که بهادر رو از دست دادم میفهمید چقدر سخته عشقت تو یه روز از جلوی چشمهات پر بکشه و بعد تو بفهمی به قتل رسیده !.

_ هیس انقدر به خودت فشار نیار بلاخره همه چیز درست میشه قرار نیست همیشه همینجوری باشه شنیدی !؟
_ آره
با شنیدن حرفایی که بابا بهم زده بود آرومتر شده بودم به بابا اعتماد داشتم و میدونستم بلاخره همه چیز درست میشه پس نمیتونستم بیخیال بشم و پا رو پا بندازم با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بابا
_ جان
_ هر موقع به کمک من نیاز داشتید بهم خبر بدید باشه ؟!
_ باشه
_ راستی بهار
_ جان
_ اگه گیسو اومد راهش ندید بهنام رو هم بهش نشون نده باشه ؟
چشمهام گرد شد شکه پرسیدم :
_ چرا ؟
_ تا درس عبرت بگیره و دیگه اون خواهر عجوزه اش رو دنبال خودش نیاره
_ اما …
کیانوش وسط حرف من پرید :
_ حق با باباست یه مدت نباید بهش اجازه بدیم بیاد چون اگه ما بهش اجازه بدیم اونم خودش پرو میشه و خواهرش رو میاره
_ باشه
اما مگه میشد جلوی اومدن مامان رو گرفت نباید خودم باهاش روبرو میشدم چون میدونستم در برابر مامان نمیتونم کوتاه بیام باید به خدمه ها بسپارم هر وقت اومد جلوش رو بگیرند
_ بابا
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ من احساس میکنم کیانوش زنده هست
با شنیدن این حرف من بابا رنگ از صورتش پرید
_ چرا همچین فکری میکنی ؟!
_ چون اون قاتلا قصد جون من و بهنام رو دارند من مطمئن شدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست چرا باید بعد این همه سال دوباره واسه انتقام اومدند چون میدونند بهادر زنده هست .
اینبار کیانوش جواب من رو داد :
_ بهادر زنده نیست بیخود به خودت امید نده
با اخم بهش خیره شدم
_ بهادر زنده هست و هیچ چیزی نمیتونه اینو انکار کنه !.
سرش رو تکون داد
_ شاید زنده باشه

دانلود فول آهنگ دیس لاو جدید

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۶۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا