" /> رمان عشق تعصب پارت 64 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۶۴

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

حالا با شنیدن یه سری واقعیت ها بیشتر مراقب بهنام بودم میترسیدم بهنام رو هم مثل بهادر از دست بدم ، از خواب بیدار شدم رفتم پایین با دیدن مامان گیسو و خواهرش اخمام بشدت تو هم فرو رفت
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
با شنیدن صدای من جفتشون به سمتم برگشتند و اون زن نیشخندی زد :
_ اومدم دیدن بهنام چیه مشکلی داری ؟
با شنیدن این حرفش عصبی نفسم رو بیرون فرستادم به سمتش رفتم و داد زدم :
_ کی اینو راه داده داخل ؟
زیاد طول نکشید که خدمتکار اومد و ترسیده گفت :
_ خانوم ببخشید گفتند آشنا هستند شما میشناسیدشون واسه همین …
با داد حرفش رو قطع کردم
_ هر کسی به شما گفت آشنای من هست راهش میدید داخل آره ؟
_ نه
_ زود باش نگهبان رو خبر کن
_ چشم
مامان با عصبانیت به من خیره شد
_ تو نمیتونی با ما این شکلی برخورد کنی شنیدی ؟
_ میدونم من حق ندارم با شما بد صحبت کنم شما هم حق ندارید به من توهین کنید شنیدید
_ نه
نگهبان اومد :
_ بله خانوم
اشاره ای به خواهر مامان گیسو کردم و گفتم :
_ بندازیدش بیرون به هیچ عنوان دیگه اجازه نمیدید بیاد داخل شنیدید ؟
_ آره
صدای کیانوش اومد
_ چخبره ؟
به سمتش برگشتم
_ چیزی نیست حالا داره میره
نیشخندی زد :
_ تو واقعا یه ### هستی چه زود بعد بهادر واسه خودت یه …
_ خفه شو
با شنیدن صدای فریاد من ساکت شد که با خشم ادامه دادم :
_ تو به هیچ عنوان حق نداری به من توهین کنی اول یه نگاه به خودت بنداز ببین به چه روزی افتادی بعد بیا نظر بده کثافط

با شنیدن حرفای من چشمهاش برق بدی زد اما اصلا ازش نمیترسیدم به سمتم اومد با تنفر بهم چشمهام خیره شد :
_ خیلی زود حسابت رو میرسم اجازه نمیدم بهنام پیش تو باشه .
بعدش گذاشت رفت واسه یه لحظه نگاهم به مامان افتاد چشمهاش پر از نگرانی بود با دیدن نگاه من اخماش رو تو هم کشید و رفت نگاه مامان از جلوی چشمهای من کنار نمیرفت نمیدونستم چرا این شکلی شده
_بهار
با شنیدن صدای کیانوش به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ پس چرا اینجوری شدی ؟
_ مامان !
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ خوب ؟
_ نگاهش به من نگران بود چرا ؟
با شنیدن این حرف من کیانوش چند ثانیه ساکت بهم خیره شد بعدش جوابم رو داد :
_ شاید اشتباه متوجه شدی !.
_ نه
شونه ای بالا انداخت
_ نمیدونم پس چون من بهش دقت نکرده بودم .
سری تکون دادم اما من بشدت نگران شده بودم مخصوصا با چیزی که دیده بودم کاش میشد همه چیز رو فراموش کنم اما مگه میشد
_ بهنام بیدار شده .
با شنیدن این حرف کیانوش گیج سرم رو تکون دادم و خواستم برم که دستم رو گرفت نگاهم رو به دستش دوختم و سریع دستم رو کشیدم از دستش بیرون که گفت :
_ ببخشید
سری واسش تکون دادم که ادامه داد :
_ با این حال بدت میخوای بری پیش بهنام ؟
دستی به صورتم کشیدم و گفتم ؛
_ نباید اجازه میدادند اون زن بیاد تو خونه من اصلا احساس خوبی نسبت بهش ندارم .
سرش رو تکون داد :
_ منم احساس خوبی نسبت بهش ندارم اما چه میشه کرد مثل همیشه باید ساکت شد و تحملش کرد بعدش دیگه قرار نیست اون زن بیاد اینجا

_ کیانوش به نگهبان ها خدمه ها بگو به هیچ عنوان اجازه ندن اون زن بیاد داخل خونه اون زن ذات خیلی بد و کثیفی داره تو نمیشناسیش که چه آدمی هست .
_ باشه نگران نباش به هیچ عنوان دیگه حق نداره پاش رو اینجا بزاره دیدن بهنام واسش ممنوع هست .
لبخندی بهش زدم :
_ ممنون
سرش رو تکون داد ، به سمت اتاق راه افتادم بهنام بیدار شده بود و تو بغل خدمتکار بود بغلش کردم بوسیدمش پسرم آروم شد فهمید مامانش اومده چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم خیلی سخت بود تحمل بعضی چیز ها پسرم روز به روز داشت بزرگتر میشد دوست نداشتم ببینه مامانش و مامان بزرگش همیشه در حال دعوا هستند ، البته من که دعوا نمیکردم خودشون مشکل داشتند .
با شنیدن صدای در اتاق گفتم :
_ بله
در اتاق باز شد کیانوش اومد داخل و گفت :
_ طرلان و آریا اومدند
با شنیدن این حرفش چشمهام از شدت خوشحالی درخشید به سمت کیانوش برگشتم
_ جدی ؟
_ آره
رفتیم پایین بعد حرفای همیشگی همه دور هم نشستیم ، بهنام رو سپردم به خدمتکار تا ببره باهاش بازی کنه پسر من دو ساله شده بود نمیتونست راحت یه گوشه بشینه شیطون بود درست مثل باباش
_ بهار
با شنیدن صدای طرلان از افکارم خارج شدم
_ جان
_ چرا یه مدت اصلا باهام تماس نگرفتی نگرانت شدم من !
با شنیدن این حرفش با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم :
_ مگه وقت واسه من میمونه طرلان ، همین الان مامان و خواهرش اومدند بعد کلی اعصاب خوردی رفتند من از حضور اون زن کنار پسرم راضی نیستم اون زن بهش صدمه میزنه
آریا با خشم غرید :
_ کی به اون عوضی اجازه داده بیاد ؟!
_ نگهبان ها متوجه نشدند بهشون گفتم دیگه تا نپرسیدید به هیچ عنوان هیچکس حق ورود نداره
کیانوش خطاب به آریا گفت :
_ نیاز نیست عصبانی باشی امروز چون زن عمو کنارش بوده بهشون اجازه دادند .
آریا کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ من نمیدونم چرا مامان بهادر انقدر ساده هست اجازه میده اون زن به اصطلاح خواهر بازیش بده .

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۶۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا