" /> رمان عشق تعصب پارت 63 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۶۳

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

دستی به صورتم کشیدم و گفتم ؛
_ میخوام قاتلش رو پیدا کنم میخوام …
وسط حرف من پرید :
_ تو هیچ کاری انجام نمیدی بهار ذاتا ما دنبال قاتلش هستیم و اجازه نمیدم خودت رو قاطی اینکار کنی شنیدی ؟
با تاسف سرم رو تکون دادم
_ داری اشتباه میکنی من باید دنبال قاتل شوهرم پدر بچم باشم نمیتونم بیخیال باشم آریا میفهمی ؟
_ میدونم چقدر عاشق بهادر بودی و هستی اما اون آدما خیلی خطرناک هستند حتی اگه بویی ببرند تو چیزی میدونی هم خودت هم بچت رو میکشن جوری که هیچکس نتونه بفهمه پس باید بیخیال بشی چرا چون من و کیانوش خیلی وقته دنبالشون هستیم ، کیانوش واسه همین برگشته تا دنبال قاتل بهادر باشه پلیس خبر داره اما مخفیانه دنبالشون هست پس بفهم شوخی بردار نیست این چیزا
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ چرا بهادر ؟
_ چون بهادر خیلی قدرتمند شده بود و اینا میخواستند با استفاده از بهادر تو کار های خلاف دست داشته باشند که بهادر اصلا موافقت نکرد و همین شد که اونا دنبال بهانه هستند
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم
_ کاش اصلا بهادر پولدار نبود کاش اصلا بهادر ….
ساکت شدم میدونستم با کاش گفتن چیزی درست نمیشه
_ بهار
چشمهام رو باز کردم خیره بهش شدم که با مهربونی گفت :
_ انقدر خودت رو اذیت نکن میدونی که بلاخره یه روز همه چیز درست میشه
_ باشه
_ سلام
با شنیدن صدای کیانوش آریا جوابش رو داد که کیانوش متعجب پرسید :
_ چیزی شده ؟
_ مثل اینکه بهار فهمیده بهادر به قتل رسیده میخواست قاتلش رو پیدا کنه باهاش حرف زدم حل شد مگه نه بهار ؟
_ آره
کیانوش اخماش رو تو هم کشید
_ من بهت گفتم نباید پیگیر باشی بهار ؟
_ نمیتونستم وقتی میفهمم بهادر چجوری کشته شده قلبم به درد میاد فقط میخوام زودتر اون قاتل عوضی پیدا بشه
_ پیدا میشه مطمئن باش فقط دیگه به هیچ عنوان همچین چیزی به زبون نمیاری شنیدی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره

کیانوش و آریا رفتند بیرون لابد میخواستند تنها صحبت کنند من چیزی متوجه نشم همونجا نشستم و سرم رو میون دستام فشردم که با شنیدن صدای گریه بهنام سریع به سمت بالا رفتم محکم بغلش کردم با دیدن من آرومتر شد ، بهش شیر دادم و وقتی آروم شد سر و وضعم رو مرتب کردم رفتم پایین کیانوش با دیدن من که بهنام تو بغلم بود بلند شد اومد سمتم بهنام رو بغل کرد و بهنام هم خندید
_ پس آریا کجاست ؟
_ رفت
_ کاش میموند من باهاش کار داشتم !.
کیانوش هنوز بهنام بغلش بود و داشت باهاش بازی میکرد در همین حال گفت :
_ بهار بهتره فراموش کنی چیشده میفهمی ؟
با شنیدن این حرفش غمگین بهش خیره شدم و گفتم :
_ شما گفتید دنبال پیدا کردن قاتل هستید پس من منتظر میشم چون هیچ کاری از دستم برنمیاد .
بعدش رفتم نشستم به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم تا گریه نکنم ، کیانوش هم اومد کنارم نشست بهنام رو پایین گذاشت تا با اسباب بازی هایی که روی زمین پخش شده بود بازی کنه .
_ بهار
_ بله !؟
_ به من نگاه کن ببینم !.
نگاهم رو بهش دوختم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ بله
_ تو هنوز از دست من ناراحت هستی ؟
_ نه
_ پس بهم اعتماد داری درسته ؟
بدون تردید جوابش رو دادم :
_ درسته من بهت اعتماد دارم حالا مگه چیشده ؟
با شنیدن این حرف من آهسته خندید
_ چیزی نشده فقط میخوام بهت بگم مثل همیشه صبور باشی حتی شده بخاطر بهنام قاتل شوهرت هم پیدا میشه و خیلی سخت مجازات میشه تقاص کارش رو پس میده .
با صدایی که بشدت میلرزید گفتم :
_ ممکن بهادر زنده باشه ؟
_ نه
با گریه نالیدم :
_ چرا من و ناامید میکنی ؟
_ دوست ندارم با دروغ گفتن امیدوارت کنم باید با خودت روبرو بشی بفهمی بهادر دیگه زنده نیست .
_ هنوز دوستش دارم هنوزم قلبم امیدوار هست هنوز هر شب با فکر کردن بهش خوابم میبره اگه زنده هستم اگه نفس میکشم فقط بخاطر بهنام هست .

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۶۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا