" /> رمان عشق تعصب پارت 61 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۶۱

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

بهنام حالا داشت گریه میکرد میدونستم اونم احساس کرده مامانش چقدر ناراحت شده بلاخره با بدبختی تونستم آرومش کنم وقتی خوابید بوسه ای روی پیشونیش گذاشتم و رفتم تو اتاق خوابوندمش که صدای کیانوش اومد داشت من و صدا میزد سریع از اتاق خارج شدم به سمت پایین رفتم و گفتم :
_ من اینجام چیشده کیانوش ؟
به سمتم برگشت و با عصبانیت پرسید :
_ کی اومده ؟
با شنیدن این حرفش هم متعجب شدم هم یه جورایی بهم برخورد چرا داشت اینجوری از من سئوال میپرسید اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ مامان و پرستو
با شنیدن این حرف من نفسش رو آسوده بیرون فرستاد
_ به هیچ عنوان در خونه رو واسه هیچ غریبه ای باز نکن شنیدی بهار ؟
با شنیدن این حرفش نگران شدم
_ چیزی شده کیانوش ؟!
_ نه
_ کیانوش دروغ نگو میدونم یه چیزی شده خواهش میکنم به من راستش رو بگو
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ کسایی که دشمن بهادر بودند و باعث قتلش شدند الان دنبال شما هستند
چشمهام گرد شد
_ چی ؟
_ هنوز کینه اشون تموم نشده ، واسه همین در خونه رو به هیچ عنوان واسه هیچکس باز نمیکنی شنیدی ؟
_ آره
اومد نشست سرش رو میون دستاش فشار داد ، قطره اشکی روی گونم چکید
_ کیانوش
با شنیدن صدای بغضدار من سرش رو بلند کرد ، با چشمهای قرمز شده اش خیره به چشمهام شد
_ جان
_ اینا همونایی هستند که باعث شد بهادر کشته بشه ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ آره
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ چرا به پلیس نمیگید ؟ مگه بهادر تصادف نکرده بود پس چرا میگید کشته شده ؟
_ اون یه تصادف برنامه ریزی شده بوده واسه همین به قتل رسیده پلیس از همه چیز خبر داره ، خیلی وقت هست که دنبالش هست

بهت زده دستم رو روی دهنم گذاشتم ، باورم نمیشد بهادر من کشته شده بود اون هم به دست چند دشمن چی میشد همه چیز درست میشد ، اشکام روی صورتم جاری شده بودند کیانوش اومد کنار من نشست و گفت :
_ آرومش
لب گزیدم :
_ نمیتونم کیانوش دارم دیوونه میشم بهادر من به قتل رسیده چه دشمنی باهاش داشتند اون که آزارش حتی به یه مورچه هم نمیرسید
با تاسف سرش رو تکون داد
_ دنیا همینه نمیشه تغیرش داد
_ بچم رو بدون پدر گذاشتند هیچوقت نمیبخشمشون هیچوقت نمیتونم کسایی که باعث قتلش شدند رو ببخشم اصلا
_ اما باید باهاش کنار بیای !.
_ من تموم تلاش خودم رو میکنم تا با این قضیه کنار بیام ببینم چی در انتظارم هست شاید روزی بهادر دوباره برگشت میدونم زنده هست
_ چرا انقدر اصرار داری زنده هست !؟
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم و گفتم :
_ شاید فقط دارم تلاش میکنم به خودم ثابت کنم اون زنده هست و دوباره برمیگرده .
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ هنوزم دوستش داری ؟
_ مگه میشه کسی که عاشقش هستیم رو فراموش کنیم ؟
_ نه
واقعا هم نمیشد کسی که دوستش داریم رو فراموش کنیم این موضوع به هیچ عنوان نمیشد
_ بهار
سرم و بلند کردم و گفتم :
_ بله
_ بهنام خوابیده ؟
_ آره
_ شماره ی من و داری اگه چیزی شد باهام تماس بگیر ، قراره از فردا یه چند تا خدمه و نگهبان بیارم .
_ نیازی به این کار …
_ هست !.
ساکت شدم کیانوش بیشتر از من نگران بود لابد میدونست تا چه حد و اندازه میتونند خطرناک باشند ، البته من هم میدونستم چقدر خطرناک هستند اما چه میشه کرد باید مثل همیشه ساکت بود تماشا کرد
_ کیانوش
_ جان
_ مواظب خودت باش دوست ندارم چیزیت بشه !.

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۶۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا