" /> رمان عشق تعصب پارت 59 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۵۹

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

داخل ماشین ساکت نشسته بودم کیانوش هم داشت رانندگی میکرد نگاهم رو به بهنام دوختم که خیلی آروم خوابیده بود ، صداش بلند شد :
_ ناراحت شدی ؟
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و با صدای گرفته گفتم :
_ بعد اون همه توهینی که بهم شد آره ناراحت شدم اما مثل همیشه تو قلبم دفنش میکنم .
_ نمیدونم چرا این همه سال زن عمو ساکت بوده
نیشخندی زدم :
_ شاید منتظر بوده وقتش بشه روی واقعیش رو نشون بده ، کاش بهادر زنده بود اون وقت هیچکدوم از این اتفاق ها نمیفتاد
_ از کجا انقدر مطمئن هستی ؟
_ میدونم چون همیشه بهادر دنبال آرامش بود ، مامان باباش خیلی دوستش داشتند شاید بخاطر اون مثل این چند سال چیزی نمیگفتند که باعث شکسته شدن قلب من بشه .
_ دلت واسش تنگ میشه ؟
_ خیلی دلم واسش تنگ میشه اونقدری که نمیتونم توصیفش کنم اما من جز سکوت هیچ چاره ای ندارم .
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ درسته حق داری میفهمم چی داری میگی !.
_ فکر نمیکنم هیچکس از قلب من خبر داشته باشه و بفهمه چی دارم میکشم .
جفتمون ساکت شدیم دیگه هیچ حرفی زده نشد تا وقتی برسیم با دیدن عمارت روبروم متعجب شدم نمای قدیمی داشت اما مشخص بود تازه درست شده هنوز ایستاده بودم که کیانوش گفت :
_ چطوره ؟
به سمتش برگشتم و با تعجب پرسیدم :
_ چرا قدیمی ؟
آهسته خندید
_ همیشه دوست داشتم همچین خونه هایی داشته باشم .
با تاسف سرم رو تکون دادم :
_ من نمیدونستم
خودش خندید
_ از کجا باید میدونستی تو تازه هست داری من و میشناسی .
سرم رو تکون دادم :
_ درسته
_ بفرمائید
و اشاره کرد راه بیفتم ، کیانوش بعضی رفتار هاش باعث میشد من یاد بهادر بیفتم واسه همین بود بهش اعتماد کرده بودم چون احساس بدی نسبت بهش نداشتم .

یه اتاق خیلی بزرگ بهم نشون داد که با خجالت به سمتش برگشتم و گفتم :
_ من یه خدمتکار هستم نیاز نبود همچین اتاقی به من بدید
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ این چه حرفیه همیشه هر اتاقی که دوست داشته باشی واسه خودت هست .
با تشکر بهش خیره شدم :
_ واقعا ممنون هستم اصلا نمیدونم چجوری باید از شما تشکر کنم .
لبخند قشنگی روی لبهاش نشست
_ نیاز به تشکر نیست من همیشه مراقب تو و بهنام هستم شماها یادگاری های بهادر هستید همینطور عمو از من خواسته مراقبتون باشم .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ بابا مثل همیشه دوست داشتنش صادقانه هست .
سرش رو تکون داد
_ نیاز نیست ناراحت باشی ، حالا داخل شو
داخل شدم با دیدن تخت بچگانه و وسایل متعجب به سمتش برگشتم که خندید و گفت :
_ بهنام بچه هست میدونم باید شب ها پیشش باشی واسه همین واسش تو همین اتاق تختش رو گذاشتم .
با قدر دانی بهش خیره شدم اما یهو یه چیزی به ذهنم خطور کرد که با تعجب پرسیدم :
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ تو از کجا میدونستی که من میام اینجا مشغول به کار بشم که از قبل همه چیز رو آماده کردی ؟
با شنیدن این حرف من به وضوح جا خورد اما خیلی زود به خودش اومد که باعث شد با چشمهای گشاد شده بهش خیره بشم چون باورم نمیشد همچین چیزی یعنی اون … نه همچین چیزی امکان نداشت نمیشد میدونستم !.
_ چون عمو بهم گفته بود .
با بهت پرسیدم :
_ چی ؟
_ عمو بعد اون دعوا فهمید دیگه تو نمیتونی باهاشون زندگی کنی بعدش یه چیزی هم هست که نمیدونی .
خیلی شکه شده بودم چند تا نفس عمیق کشیدم وقتی به خودم اومدم گفتم :
_ چی !؟
_ عمو همیشه تو رو حمایت میکنه از همه لحاظ چون دوست نداشت بهت آسیبی برسه بعدش تو قرار نیست اینجا خدمتکار باشی چون نصف این خونه به اسم تو هست .

شوکه شده بودم باورم نمیشد این خونه به اسم من باشه با صدایی که حالا به وضوح داشت میلرزید گفتم :
_ داری دروغ میگی !.
با شنیدن این حرف من آهسته خندید :
_ نه
اشکام روی صورتم جاری شدند ، کیانوش آرشاویر رو که آهسته خوابیده بود از من گرفت برد تو تختش خوابوند بعدش دوباره به سمت من اومد و گفت :
_ الان واسه چی داری گریه میکنی بهار ؟
اشکام تند تند روی گونه هام جاری بودند خوب مشخص بود چرا داشتم گریه میکردم چون قلبم گرفته بود ، چون وقتی پام رو از اون خونه بیرون گذاشته بودم فکر میکردم بی کس شدم اما حالا میدونستم بی کس نیستم من بابا رو دارم اون من و دوست داره حتی اگه پیشش نباشم .
_ بهار
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ واسه چی نشستی گریه میکنی ؟
_ فکر میکردم واسه همیشه تنها شدم اما بابا من و دوست داره اون هیچوقت من و فراموش نکرده
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ واقعا فکر کردی عمو تو رو تنها میزاره تو دخترش هستی مادر نوه اش هستی عشق پسرش مگه میشه تو رو تنها بزاره
_ میخوام ببینمش
_ تو اول آروم باش .
چند تا نفس عمیق کشیدم
_ من آروم هستم !.
_ شب میاد پیش ما باشه ، گرچه بهش قول دادم فعلا چیزی بهش نگم اما مجبور شدم چون باید میفهمیدی .
با قدر دانی بهش خیره شدم و گفتم :
_ ممنون کیانوش
_ خواهش میکنم
بعدش خواست بره که صداش زدم :
_ کیانوش
ایستاد خش دار گفت :
_ جان
_ جایی قراره بری ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
متعجب پرسیدم :
_ کجا ؟
آهسته خندید

_ میرم بیرون کار دارم دوباره میام ، میترسی ؟
_ نه
سرش رو تکون داد و گذاشت رفت با رفتنش بشدت احساس تنهایی میکردم نمیدونم چرا انقدر زود بهش عادت کرده بودم شاید چون هیچکس رو اینجا نداشتم رفتم داخل وسایلم رو داخل کمد چیدم که صدای زنگ موبایلم بلند شد سریع جوابش رو دادم :
_ بله
صدای نگران آریا تو گوشی پیچید :
_ بهار کجا هستی ؟ من تازه شنیدم چیشده مگه تو نمیدونستی یه داداش داری که همیشه پشتت هست چرا بهم نگفتی هان ، الان کجا هستی زود باش بهم میام دنبالت من به هیچکس اجازه نمیدم اذیتت کنه
اشک تو چشمهام جمع شد احساس خوبی بهم دست داده بود اینکه کسایی هستند که دوستمون دارند و همیشه به یادمون هستند
_ من یه جا واسه زندگی دارم آریا نگران من نباش من و بهنام یه جای خوب هستیم یکی هست که ما رو دوست داشت
_ کی ؟
_ بابا
_ یعنی چی ؟
_ بابا میدونسته همچین اتفاق هایی قرار هست بیفته واسه همین از قبل برنامه ریزی کرده پس هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفته ، یه خونه خریده نصفش به اسم کیانوش هست نصفش به اسم من الان با بهنام هستیم اونجا
_ لوکیشن بفرست زود باش میام پیشت
_ باشه
وقتی واسش فرستادم زیاد طول نکشید که رسید ، یه خدمتکار بود داخل عمارت بهش گفتم مراقب بهنام باشه به سمت آریا رفتم محکم بغلش کردم دلتنگش شده بودم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شده بودم
_ کجا بودی ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ ببین به چه حال و روزی افتادی
_ من حالم خوب هست نیاز نیست نگران باشی !
_ آره کاملا مشخص هست
_ جدی میگم
_ وقتی شنیدیم چیشده خیلی زود برگشتیم تو نباید به ما خبر میدادی
_ دوست نداشتم بخاطر من سفر شما خراب بشه
_ مگه سفر مهمتر از تو هست ؟ طرلان تا خود رسیدن به شهر داشت گریه میکرد به سختی آرومش کردم .

نگران بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا به طرلان گفتی آریا ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ من بهش نگفتم کنار من نشسته بود یکی بهمون خبر داد شنید ، حالش بد شد مجبورش کردم تو خونه استراحت کنه
_ من حالم خوبه آریا نیاز نبود نگران بشید تا اینجا بیاید
اخماش رو تو هم کشید
_ زود باش برو بهنام رو بیار تا بریم
_ نمیشه آریا
_ چرا نمیشه ؟!
_ چون این خونه نصفش به اسم من هست بابا ما رو حمایت میکنه منم وقتی بهنام بزرگتر شد میرم کار میکنم نمیخوام بی چشم و رویی کنم وقتی بابا همیشه به فکر ما بوده
خواست چیزی بگه که صدای کیانوش اومد :
_ سلام
آریا به سمتش برگشت و با همون اخم که روی پیشونیش جا خوش کرده بود پرسید :
_ تو اینجا چیکار داری ؟!
_ آریا
به سمتم برگشت و سرد گفت :
_ بله
_ نصف این خونه برای کیانوش هست قرار هست با هم همخونه بشیم .
چشمهاش در جا قرمز شد و تقریبا داد زد :
_ من انقدر بی غیرت هستم که اجازه بدم تو یه خونه مرد غریبه زندگی کنه آره ؟!
اشک تو چشمهام جمع شد با بهت اسمش رو صدا زدم :
_ آریا
چشم غره ای به سمتم رفت
_ زود باش برو وسایلت رو جمع کن بهنام رو بردار بریم هیچی نمیخوام بشنوم .
کیانوش آریا رو مخاطب قرار داد :
_ میشه چند دقیقه بیرون تنها صحبت کنیم ؟
آریا دستی داخل موهاش کشید و راه افتاد سمت بیرون ، کیانوش نگاهش رو به من دوخت و لب زد :
_ نگران نباش همه چیز درست میشه
نمیدونم چند ساعت گذشته بود اون دوتا بیرون مشغول حرف زدن بودند که یهو جفتشون همراه هم اومدند
ترسیده بهشون خیره شدم چشمهای جفتشون قرمز شده بود با ترس پرسیدم :
_ چیشده ؟
آریا خش دار گفت :
_ هر موقع چیزی لازم داشتی باهام تماس بگیر من و طرلان شب میایم پیشت فعلا باید برم .
بعدش گذاشت رفت با چشمهای گشاد شده به مسیر رفتنش خیره شده بودم این تا چند دقیقه پیش میخواست بره حالا چیشد که دوباره برگشته بود !.

نگاهم رو به کیانوش دوختم و متعجب پرسیدم :
_ چی بهش گفتی ؟
_ فعلا وقتش نیست .
بعدش گذاشت رفت ، چشمهام دیگه گرد تر از این نمیشد چرا جفتشون قاطی کرده بودند بدون اینکه هیچ توضیحی بدند گذاشتند رفتند با تاسف سری واسشون تکون دادم رفتم سمت اتاق پیش بهنام تا استراحت کنم شب که اومد ازش میپرسم چجوری آریا رو راضی کرده .
* * *
بابا روبروم نشسته بود
_ همه چیز خوبه راضی هستی ؟
لبخندی بهش زدم :
_ همه چیز عالیه خیلی ممنون من فکر میکردم وقتی از اون خارج شدم شما واسه همیشه دور من رو خط میکشید
اخماش رو تو هم کشید
_ چرا باید همچین کاری کنم ؟
_ چون من …
وسط حرفم پرید :
_ تو چی !؟
_ من به شما بد کردم !
متعجب به من خیره شد
_ دیوونه شدی بهار اون کسی که بدی کرد ما بودیم نه تو بیشتر از این من و شرمنده نکن .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ وقتی شنیدم شما هنوز پشت من هستید خیلی خوشحال شدم یه دلگرمی بهم دست داد
با مهربونی بهم خیره شد
_ من همیشه پشتت هستم هیچوقت قرار نیست تو رو تنها بزارم عزیز دلم
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که به سمتم اومد دستم رو داخل دستش گرفت و سرم رو بوسید
_ مراقب خودت و بهنام باش دخترم من به کیانوش اعتماد دارم اون هیچوقت باعث نمیشه ناراحت بشی .
غمگین بهش خیره شدم و سرم رو تکون دادم
_ میدونم ، مامان حالش چطوره ؟
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ داغون
قطره اشکی روی گونم چکید
_ من نمیخواستم ناراحتش کنم !
_ تو باعث ناراحتیش نشدی میفمی دیگه درسته ؟!
_ آره

بعد چند ثانیه سکوت ادامه دادم :
_ من دوست داشتم بهنام پیش شما بزرگ بشه ، دوست داشتم جایی که بهادر بزرگ شده پسرش بزرگ بشه همیشه کنار شما باشیم ، اما من هیچوقت به این فکر نکردم شاید شما دوست نداشته باشید من کنار شما باشم ، حالا که از اونجا خارج شدم واسم خیلی سخت هست اما تحمل میکنم ، هر وقت دوست داشتید میتونید بیاید دیدن بهنام آخر هر هفته هم میتونید ببرید پیش مامان دوست ندارم بخاطر ناراحتی که بینمون هست بهنام آسیب ببینه اون باید خانواده پدرش رو هم بشناسه باهاشون رفت و آمد کنه شما پدربزرگش هستید .
بابا لبخندی زد :
_ خیلی فهمیده هستی عزیزم هر کسی جای تو بود همچین لطفی نمیکرد .
_ من هنوز مامان رو دوستش دارم هیچ کینه ای ندارم ، فقط از دستش ناراحت هستم همین
بابا سرش رو تکون داد
_ همین هم خیلی خوبه
بعدش بلند شد منم بلند شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ خیلی زود دارید میرید
_ از این به بعد همیشه میام دیدنت ، نمیدونستم دخترم میخواد ما همیشه کنارش باشیم .
_ این چه حرفیه مشخص هست که میخوام .
_ من دوباره میام الان باید برم خونه شب مهمون داریم باز میام پیشت
بعد خداحافظی بابا که رفت خودم نشستم همونجا عمیق تو فکر فرو رفته بودم که صدای کیانوش باعث شد از افکارم خارج بشم نگاهم رو بهش دوختم و گیج گفتم :
_ جان
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ حواست کجاست !؟
سرم رو تکون دادم
_ ببخشید من یه لحظه حواسم پرت شد چیزی شده ؟
سرش رو تکون داد
_ نه ، فقط صدات زدم هر چی جواب ندادی ، داشتی به چی فکر میکردی اینطوری غرق شده بودی ؟
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم
_ چیز مهمی نبود
اومد روبروم نشست و پرسید :
_ عمو رو دیدی ؟!
با یاد آوری عمو و حرفاش لبخندی روی لبهام نشست و گفتم :
_ آره همین یکساعت پیش رفت
_ انگار با دیدنش خیلی خوشحال شدی که لبخند روی لبهات نشسته
_ بابا برعکس بقیه خیلی مهربون هست درست شبیه بهادر !

با دیدن دوست دختر کیانوش چشمهام گرد شده بود ، یه دختر با صورتی که خیلی غلیظ آرایش شده بود ، جلوی من نشسته بود داشت حرکات مثبت هجده از خودش درمیاورد و باعث میشد بی اختیار من عصبانی بشم ، نفس عمیقی کشیدم که صدای کیانوش بلند شد :
_ بهار
سرد جوابش رو دادم :
_ بله
_ من امشب دیر میام !
_ باشه
بعدش همراه دوست دخترش بلند شد رفت ، نمیدونم چرا از اینکه گفت امشب نمیاد یه احساس خیلی بدی بهم دست داده بود چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم بهتر بود با خودش کنار میومد یا شاید من باید بیشتر با خودم کنار میومدم نباید روی دوست دختر های کیانوش حساس میشدم وگرنه پیش خودش فکر بدی میکرد من هنوز عاشق بهادر بودم و هیچ چیزی نمیتونست این واقعیت رو عوض کنه ، صدای گوشیم بلند شد با دیدن شماره طرلان جواب دادم :
_ جان
صدای دادش تو گوشی پیچید :
_ عوضی نامرد چرا بهم چیزی نگفتی هان ، مگه ما خواهر نبودیم پس چرا این همه مدت سکوت کرده بودی ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صداش بلند شد :
_ بهار
_ جان دلم
اینبار با بغض گفت :
_ خیلی نامرد هستی !
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چقدر سخت شده بود واسه من تحمل حرف های بقیه
_ ببخشید
_ اینجوری نگو باعث میشی بیشتر اذیت بشم !.
_ دوست نداشتم هیچکس اذیت بشه طرلان من وقتی از اون خونه خارج شدم خیلی حالم بد شده بود
_ کاش بهم میگفتی من باید پیشت میومدم شاید میتونستم کمکت کنم تو …
وسط حرفش پریدم :
_ طرلان
_ جان
_ تو خیلی به من کمک کردی بیشتر از این نیاز نیست !.

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۵۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا