" /> رمان عشق تعصب پارت 57 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۵۷

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

اومد کنارم نشست و گفت :
_ میدونم چرا حالت بد هست بخاطر حرفایی که به زن عمو زدی اما تو بهش بی احترامی نکردی بلکه اون باهات خیلی بد صحبت کرد پس نیاز نیست ناراحت باشی ، تو بخاطر پسرت باید مبارزه کنی نه اینکه ثانیه به ثانیه ناراحت بشی ، حالا پاشو باید بریم
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ درسته من باید بخاطر پسرم هم که شده قوی باشم نه اینکه یه گوشه بشینم و زانوی غم بغل کنم .
بعدش بلند شدم تا لباسم رو بپوشم کیانوش از اتاق خارج شد ، لباسم رو که عوض کردم وسایلم رو برداشتن از اتاق خارج شدم که صدای کیانوش از پشت سرم اومد :
_ بهار
ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ کجا داری میری ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ پایین
_ بیا بهنام و بگیر من خودم وسایل رو میبرم
_ باشه
رفتم سمتش بهنام رو بغل کردم ، کیانوش چمدون هارو برداشت رفتیم پایین ، مامان با دیدن من و چمدون ها بلند شد روبروم ایستاد و گفت :
_ اجازه نمیدم نوه ی من و با خودت ببری .
_ لطفا برید کنار من دوست ندارم هیچ دلخوری پیش بیاد
مامان عصبی خندید
_ تو باعث شدی پسرم و از دست بدم حالا نشستی واسه من اراجیف بهم میبافی ، فکر کردی میزارم نوه ی من و با خودت ببری آره ؟ نه اشتباه میکنی من …
_ بسه
با شنیدن صدای داد بابا ساکت شد به سمتش برگشت و متعجب گفت :
_ تو بخاطر این سر من داد میزنی ؟
بابا با عصبانیت به سمتش اومد و گفت :
_ چون تو عقلت رو از دست دادی اصلا مشخص نیست داری چیکار میکنی بیش از حد خودخواه شدی همش به فکر خودت هستی .
با شنیدن این حرفش چشمهام رو روی هم فشار دادم حق با بابا بود
مامان با بهت گفت :
_ من به فکر خودم هستم ؟
_ آره به فکر خودت هستی وگرنه باعث نمیشدی بهار ناراحت بشه و از این خونه بره اصلا نمیشناسمت گیسو تو خیلی عوض شدی یه شکلی شدی ، دست از سر بهار بردار وگرنه با من طرف هستی .
مامان رفت کنار با تشکر نگاهی به بابا انداختم بعدش گذاشتم رفتم چون دوست نداشتم با کسی بحث کنم .

داخل ماشین ساکت نشسته بودم کیانوش هم داشت رانندگی میکرد نگاهم رو به بهنام دوختم که خیلی آروم خوابیده بود ، صداش بلند شد :
_ ناراحت شدی ؟
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و با صدای گرفته گفتم :
_ بعد اون همه توهینی که بهم شد آره ناراحت شدم اما مثل همیشه تو قلبم دفنش میکنم .
_ نمیدونم چرا این همه سال زن عمو ساکت بوده
نیشخندی زدم :
_ شاید منتظر بوده وقتش بشه روی واقعیش رو نشون بده ، کاش بهادر زنده بود اون وقت هیچکدوم از این اتفاق ها نمیفتاد
_ از کجا انقدر مطمئن هستی ؟
_ میدونم چون همیشه بهادر دنبال آرامش بود ، مامان باباش خیلی دوستش داشتند شاید بخاطر اون مثل این چند سال چیزی نمیگفتند که باعث شکسته شدن قلب من بشه .
_ دلت واسش تنگ میشه ؟
_ خیلی دلم واسش تنگ میشه اونقدری که نمیتونم توصیفش کنم اما من جز سکوت هیچ چاره ای ندارم .
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ درسته حق داری میفهمم چی داری میگی !.
_ فکر نمیکنم هیچکس از قلب من خبر داشته باشه و بفهمه چی دارم میکشم .
جفتمون ساکت شدیم دیگه هیچ حرفی زده نشد تا وقتی برسیم با دیدن عمارت روبروم متعجب شدم نمای قدیمی داشت اما مشخص بود تازه درست شده هنوز ایستاده بودم که کیانوش گفت :
_ چطوره ؟
به سمتش برگشتم و با تعجب پرسیدم :
_ چرا قدیمی ؟
آهسته خندید
_ همیشه دوست داشتم همچین خونه هایی داشته باشم .
با تاسف سرم رو تکون دادم :
_ من نمیدونستم
خودش خندید
_ از کجا باید میدونستی تو تازه هست داری من و میشناسی .
سرم رو تکون دادم :
_ درسته
_ بفرمائید
و اشاره کرد راه بیفتم ، کیانوش بعضی رفتار هاش باعث میشد من یاد بهادر بیفتم واسه همین بود بهش اعتماد کرده بودم چون احساس بدی نسبت بهش نداشتم .

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۵۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا