" /> رمان عشق تعصب پارت 55 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۵۵

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ وقتی عاشق بشی میتونی من و درک کنی ، جدایی از معشوقت خیلی سخت میشه واست !.
بعدش بلند شدم راه افتادم داخل حیاط همراهم اومد و پرسید :
_ چرا پیش خانواده خودت نرفتی ؟
_ مامانم مشهد زندگی میکنه پیش خانواده اش دوست نداشتم پسرم اونجا بزرگ بشه دوست داشتم پیش خانواده پدرش بزرگ بشه همه چیزش مثل پدرش بشه
_ اما الان مجبور هستی بری ‌.
_ درسته مجبور هستم واسه همیشه برم اما من واقعا دوستش داشتم نمیتونم بفهمم مامان چرا انقدر عوض شد یهو اون واقعا در حق من مادری کرده درست مثل پرستو باهام رفتار میکرد .
_ در ظاهر شاید اما در باطن نه ، هیچکس از قلب یکی دیگه خبر نداره
با تاسف سرم رو تکون دادم :
_ درسته
_ بهار
_ بله
_ خونه داری مگه ؟!
_ آره یه جایی هست میرم بعدش دنبال کار نیمه وقت میگردم کاری که باید از اول انجام میدادم اما هنوز دیر نشده .
_ بهار من واست یه پیشنهاد دارم !
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم :
_ چه پیشنهادی داری ؟
_ میتونی واسه من کار کنی .
_ چه کاری ؟
_ یه خونه جدید خریدم نیاز دارم یکی آشپزی کنه خونه رو تمیز کنه میدونم پیشنهاد مناسبی نیست اما وقت زیاد نمیخواد ، میتونی بیشتر کنار پسرت باشی درآمدش هم خوب هست ، میتونی بهش فکر کنی .
_ باید خونه تو زندگی کنم ؟
سرش رو تکون داد ؛
_ آره
_ اما …
وسط حرف من پرید :
_ نیاز نیست نگران باشی همه چیز آماده هست میتونی واسه یه مدت کوتاه باشی بعدش هر جایی دوست داشتی بری اما این شغل خوبیه یه زن مسن با خانواده اش هم به عنوان سرایدار هستند
_ میشه بهش فکر کنم ؟.
سرش رو تکون داد :
_ البته !.

باید پیشنهاد کیانوش رو قبول کردم ، اینطوری میتونستم از پسرم هم مراقبت کنم رفتم پایین که فقط مامان تو آشپزخونه بود
_ بهار
سرد جوابش رو دادم :
_ بله
_ بشین میخوام باهات صحبت کنم .
نشستم روبروش زل زدم بهش منتظر بودم ببینم چی میخواد بهم بگه چند تا نفس عمیق کشید و شروع کرد به حرف زدن :
_ تو دوست داری بری مستقل زندگی کنی برو اما اجازه نمیدم بهت که یادگار پسرم رو با خودت ببری بهار من دوستت داشتم فقط به عنوان عروس و مادر نوه ام اما حالا که وقتش شده راهمون از هم جدا بشه بهتره یه سری چیز ها مشخص بشه من دوست ندارم بهنام همراه تو باشه تو مریض هستی به سختی از پس خودت برمیای چطور میتونی مراقب بهنام باشی ؟
اشک تو چشمهام جمع شده بود ناباور بهش خیره شده بودم چجوری میتونست همچین حرفایی به من بزنه چجوری دلش میومد هنوز تو شک شنیدن حرفاش بودم زیادی واسم سخت بود
_ شما واقعا آدم بدی هستید
با شنیدن این حرف من با عصبانیت بلند شد و داد زد :
_ من بعد مرگ پسرم بهت پناه دادم یه مریض روانی بودی برات پرستار گرفتم کمکت کردم خرجت با من بود حالا میگی بد هستم ؟
بلند شدم خیره به چشمهاش گفتم :
_ شما خوبی های زیادی در حق من کردید که فراموش نمیکنم اما بد بودن امروز شما رو هم هیچوقت فراموش نمیکنم ، پسرم رو با خودم میبرم اجازه نمیدم پیش شما باشه اون تنها چیزی هست که دارم .
بعدش خواستم برم که فریاد کشید
_ اجازه نمیدم بهنام رو با خودت ببری
به سمتش برگشتم
_ دست شما نیست .
بعدش راه افتادم داخل سالن شدم که دستم رو کشید و داد زد :
_ اتفاقا دست منه و نمیزارم نوه ی من و جایی ببری ، شاید اگه بهادر با دختر خواهرم ازدواج میکرد الان زنده بود
_ چرا این همه مدت سکوت کردید ؟
با تنفر لب زد :
_ چون بهنام کوچیک بود ، چون آدم ترحم انگیزی شده بودی الان که داری گورت رو گم میکنی هر قبرستونی میخوای برو اما اجازه نمیدم نوه ی من باهات بیاد .

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۵۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا