" /> رمان عشق تعصب پارت 54 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۵۴

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

رعنا خانوم به سمتم اومد و گفت :
_ زیاد طول نمیکشه از این خونه پرتت میکنند بیرون جای کسی مثل تو اینجا نیست
بعدش رفت سمت اتاقش که مامان به سمتم اومد اشک تو چشمهاش جمع شده بود ، طاقت نداشتم ناراحت ببینمش واسه همین قبل از اینکه چیزی بگه محکم بغلش کردم که صدای گریه اش بلند شد وقتی آرومتر شد ازش جدا شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرف من شرمنده بهم خیره شد :
_ ببخشید بهار من …
وسط حرفش پریدم :
_ اصلا نیاز نیست به معذرت خواهی شما بخاطر حرفای خواهرتون نمیدونستید چی درسته چی غلط واسه همین من از دست شما ناراحت نیستم .
_ بهار
به سمت بابا برگشتم و گفتم :
_ جان
_ من همیشه سر قولی که بهت دادم هستم تو یادگار پسر من هستی به هیچ عنوان اجازه نمیدم کسی باعث ناراحتیت بشه و اذیتت کنه .
لبخندی باش زدم :
_ ممنون
با اومد رعنا خانوم با چمدونش کیانوش به سمتش رفت و گفت :
_ من میرسونمت
رعنا خانوم با اخم بهش خیره شد :
_ نیاز نیست تاکسی میاد
کیانوش بیتفاوت شونه ای بالا انداخت ، زیاد طول نکشید که اون زن رفت و چه خوب که مدت زمان زیادی داخل خونه نموند وگرنه شک نداشتم از دستش دیوونه میشدم !. هممون نشسته بودیم که پرستو گفت :
_ وای خداروشکر از دستش راحت شدیم داشتم دیوونه میشدم همش داشت نقشه میکشید و ذهن بقیه رو مسموم میکرد
کیانوش سرد و خشک گفت ؛
_ شماها نباید میترسیدید و خیلی بدتر از این به حساب اون زن میرسیدید ، بهادر زن و بچش دست شما امانت هست این رفتار در شایسته شما نبود
_ اما اون خواهرم بود من …
کیانوش وسط حرفش پرید :
_ خواهری که سعی داشت بچه هات رو اذیت کنه !
مامان سرش رو پایین انداخت چون میدونست حق با کیانوش هست بین حرفش پریدم و گفتم :
_ مهم نیست حالا تموم شد و دیگه اثری از اون زن نیست
_ اون زن همیشه هست
چشمهام گرد شد
_ چی ؟

_ تا وقتی که زن عمو اون زن واسش مهم باشه همیشه هست ، زن عمو همین الانش ناراحت هست که خواهرش رفته یه جورایی تو واسش مهم نیستی ، مهم خواهرش و پسرت هستند .
با بهت به کیانوش خیره شده بودم چی داشت میگفت مامان که تا همین چند دقیقه پیش داشت از من طرفداری میکرد با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم :
_ تو میفهمی چی داری میگی ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره خیلی خوب میفهمم چی دارم میگم
صدای مامان بلند شد :
_ من بهار رو دوستش دارم !.
_ خواهرت که ذهنش کثیف هست همش نقشه داره رو دوست داری یا بهار که صادقانه دوستتون داره ؟
مامان اشک تو چشمهاش جمع شد و بدون جواب دادن به سئوال کیانوش گذاشت رفت چند تا نفس عمیق کشیدم اصلا حال درست حسابی نداشتم نمیتونستم درست تصمیم بگیرم یعنی حرفای کیانوش واقعیت داشت ؟.
صدای بابا بلند شد :
_ چرا باعث شدی زن من ناراحت بشه ؟
کیانوش نگاهش رو بهش دوخت و گفت :
_ دوست نداشتم ناراحت بشه اما همشون واقعیت داشت خودتون هم خیلی خوب میدونید
بعدش به سمت من برگشت و مخاطب قرارم داد :
_ بهتره بری مستقل زندگی کنی !
بعدش گذاشت رفت هاج و واج به مسیر رفتنش خیره شده بودم که دستی روی شونم قرار گرفت به عقب برگشتم بابا بود
_ حق با کیانوش هست
_ یعنی شما هم میگید باید برم ؟
سرش رو تکون داد :
_ با اینکه دوست دارم همیشه کنار خودم باشید اما این بهترین تصمیم هست من نمیتونم سر زندگی شما دوتا ریسک کنم دخترم نمیتونم باعث عذاب پسرم باشم
_ باشه میریم !.
بعدش به سمت بیرون رفتم تا هوایی تازه کنم که کیانوش رو دیدم خواستم از کنارش رد بشم که صدام زد :
_ بهار
ایستادم زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ بله
_ حرفای من بخاطر خودت بود !.

_ میدونم کیانوش من از دستت ناراحت نیستم من فقط از دست خودم عصبانی هستم که چرا همش سعی میکردم تو این مدت به خودم بفهمونم خانواده بهادر خانواده منم هستند ، شاید بخاطر عشقی هست که نسبت به بهادر دارم .
به چشمهام زل زد :
_ هنوز بهادر رو دوست داری ؟
لبخندی روی لبهام نشست
_ خیلی زیاد بیش از اون که فکرش رو بکنی دوستش دارم اونقدری که نمیشه تصورش کرد
سرش رو تکون داد :
_ خوب هست این که هنوز عاشق شوهری هستی که فوت شده
اخمام بشدت تو هم فرو رفت و با صدایی که عصبانی شده بود گفتم :
_ شوهر من زنده هست میفهمی ؟
_ از کجا انقدر مطمئن هستی شوهرت زنده هست
_ میدونم زنده هست چون من احساس میکنم ، احساس من هیچوقت بهم دروغ نمیگه دیگه هیچوقت پیش مم نگو شوهرت مرده چون باعث میشه ازت متنفر بشم .
_ بهادر خیلی خوش شانس هست !
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چرا همچین چیزی میگی ؟
_ چون تو دوستش داری
با شنیدن این حرفش لبخندی گوشه ی لبهام نشست و گفتم :
_ من بیشتر خوش شانس هستم چون عاشق کسی مثل امیربهادر شدم و صاحب یه فرزند شدم ازش پسری که نتیجه ی عشق من و بهادر هست .
_ اما اینطور که من شنیده بودم بهادر دوستت نداشت
غمگین بهش خیره شدم :
_ شاید اون من و دوست نداشت اما من دوستش داشتم حاضر نبودم از دستش بدم .
به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت :
_ نمیتونم درکت کنم !
متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا نمیتونی من و درک کنی ؟
_ کسی رو دوست داری که دوستت نداشته صاحب بچه شدی ازش فوت شده همه میگن بازم اعتقاد داری زنده هست دوستش دای و منتظرش هستی چرا ؟ یعنی انقدر در حد تو خوب بوده ؟
_ شاید بدترین آدم دنیا هم برای من بوده باشه اما عشقی که نسبت بهش دارم باعث شده تو ذهنم تصور کنم اون بهترین آدم دنیا هست
_ خیلی عجیب هستی بهار نمیتونم بفهممت .

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۵۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا